پدر و مادر هومن یک پشک خریدند و نامش را پلتینو گذاشتند، اوخیلی دوست داشتنی و زیباست و رفیق خوب هومن شده است. غذای دلخواهش شیر است به همین دلیل هومن هر صبح برای او شیر می دهد و پشک نوش جان می کند. بعد از آن که شکمش سیر شد، درگوشه ای می نشیند و برای هومن مِیَو مِیَو میکند؛ زیرا هومن صدای او را خوش دارد. وقتی هومن به مکتب می رود، پلتینو پشتش ضیق می شود. هومن متوجه می شود که پلتینو خسته است، برایش می گوید: درس هایم که خلاص شد زود برمی گردم. پلتینو دست تکان می دهد و خدا حافظی می کنند.
وقتی هومن از مکتب به خانه می آید مستقیم به پیش پلتینو می رود و به او سلام می دهد و او را بغل می کند و با هم بازی می کنند.
هومن: امروز خسته نشدی؟
پلتینو: زیاد ضیق شدم. چرا دیر آمدی؟
هومن: معلم گفت: درخت سیب رسم کن! تا رسم کردم دیر شد و ناوقت رسیدم. ببخشی پلتینو جان.
پلتینو: من دوست دارم تو همیشه در خانه باشی.
هومن: اما من می خواهم در آینده معلم باشم. اگر مکتب نروم چطور معلم بشوم؟
پلتینو: من هم می خوام تو آدم خوب باشی.
مادر: هومن جان نان آمده است، بیا نان بخور که مریض نشوی.
هومن: تشکر مادرجان. دوست خوبم، بگذار نان بخورم بعدن از کار های امروزم برایت قصه می کنم. مادر جان! تشکر از اینکه برایم نان آوردی. هومن سهم پلتینو را در کاسه اش داد تا او هم بخورد و سیر شود. بعد از آنکه نان تمام شد هومن گفت: پلتینو بیا برایت قصه بگویم. مه امروز مکتب رفته بودم و با معلم و دوستانم کاری گروه انجام دادیم. تو می دانی، مکتب مان خیلی زیباست. در داخل صنف هایمان، موترک و بایسکل و دیگر لوازم است که ما با آن بازی می کنیم. دوست های زیاد دارم با آنها درس می خوانم و گه گاهی باهم بازی می کنیم. اُو اِی! یادم رفت از معلمم برایت بگویم، یک زن زیبا و مهربان است و مرا خیلی دوست دارد و دیگر اینکه او همرای ما بازی می کند.
پلتینو: خوش به حالت. یک چیز برایت بگویم.
هومن: درست است، بگو.
پلتینو: می خواهم مکتب تو را ببینم. مرا همرای خودت می بری؟
هومن: درست است اما باید از استاد مان پرسان کنم که اجازه می دهد که تو را مکتب ببرم؛ چون در مکتب ما هیچ پشک نیست.
پلتینو: تشکر، خوب قصه کن! من دوست دارم قصه زیاد بشنوم.
هومن: می دانم به همین دلیل زیاد قصه می خوانم تا برایت قصه کنم.
مهوش عادلی
13 جدی 1402
