مغموم دروازی
در یکی از تئاترهای شهر بخارا دوشیزهای روسی را دید که با هنرنماییها و حرکات دلفریب و وسوسهانگیز مشغول رقص و پایکوبی است. شاعر دروازی دلباخته او شد و بدون در نظر داشت مقررات متحجر آن روزگاران که روسیه تزاری بر آسیا میانه مقرر داشته بود طی همان محفل خامه به دست گرفت و شعری…
بیشتر
آن شوخ دروازی
سمرقند و بخارا را اگر حافظ تو می بخشی *** که من هم میتوان بخشم سراسر ملکِ دنیا را
بیشتر
بدنت بوی خوش سرد زمستان دارد
چون گل سُرخ به کاکل زدهای یلدا را به سراغ دل دیوانه بسی میآیی چون خدای ازلِ پُر شده از خوبیها هم طبیب دل و هم دادرسی میآیی
بیشترSomething went wrong. Please refresh the page and/or try again.
