نام این شاعر و پژوهشگر اولیا حسین بوده و فرزند میرمحمد سید بیگ دروازی بن میرحاکم بیگ بن میرزا نیکانجام و برادر مرحوم محمدمراد بیگ (غافل) دروازی میباشد که متخلص به (مغموم) صدیقی است.
اولیا حسین (مغموم) در سال ۱۳۰۰ هجری قمری مطابق سنه ۱۲۵۹ هجری شمسی در قریه کیوران درواز در یک فامیل ادیب، شاعر و سخنور دیده به جهان گشود. موصوف نیز همانند سایر خامه بدستان و فضلای دروازی علوم متداوله را نزد شخصیتهای علمی دروازی در زادگاهش فراگرفته و قسمتی از ایام جوانی خود را در درواز سپری کرد. او بعداً به بخارا رفت و فنون شاعری را در دامان خاک ادبپرور بخارا آموخت.
اولیا حسین مغموم طی همین سفر بود که در یکی از تئاترهای شهر بخارا دوشیزهای روسی را دید که با هنرنماییها و حرکات دلفریب و وسوسهانگیز مشغول رقص و پایکوبی است. شاعر دروازی دلباخته او شد و بدون در نظر داشت مقررات متحجر آن روزگاران که روسیه تزاری بر آسیا میانه مقرر داشته بود طی همان محفل خامه به دست گرفت و شعری در ستایش این دوشیزه روسی سرود که آن را عیناً تقدیم میکنم:
ماه کشور روسی میل مذهب ما کن
روی خود به مسجد آر، پشت با کلیسا کن
اختیار کن اسلام ترک کیش ترسا کن
هرچه باشد ای دلبر زین دو کار یک را کن
یا بیا مسلمان شو یا مرا نصارا کن
ای بت نصاری زادای مه فرنگ روسی
از بخارا تا مسکو جمله شد تو را پابوس
عاشقان شیدا را اینقدر مکن مأیوس
گر تورا زمن عار است من نمیکنم ناموس
یا بیا مسلمان شو یا مرا نصارا کن
هست انجیل و تورات از کتاب سبحانی
هم زبور و هم فرقان از کلام ربانی
خواهی سوی من آیی، یا مرا به خود خوانی
هرچه خواهشت باشد ای صنم تو میدانی
یا بیا مسلمان شو یا مرا نصارا کن
نیست زردی رخسار نقص حسن مهرویان
نرگس کبود توشد انیس مشتاقان
چون تو پیروعیسی من محمدی ای جان
هست هر دو پیغمبر خاص درگه یزدان
یا بیا مسلمان شو یا مرا نصارا کن
«پیشکم بیایی تو، جانکمفدای تو
برده عقل و هوشم را چشمکای سیای تو
کاسه سرم کشتی آب دیدهام توفان
ناخدا بیا بنشین سیر موج دریا کن»
یا بیا مسلمان شو یا مرا نصارا کن
گشته بنده (مغموم) عاشق جمال تو
هست روز و شب جانا طالبو صال تو
رفته از دلم درواز درغم خیال تو
فکر دردمندان کن ای بخط وخال تو
یا بیا مسلمان شو یا مرا نصارا کن
طوری که محترم لطیف پدرام در یکی از مقالههای خود نوشتهاند ابیات داخل قوس ناخنوک از رفیق همسفر مغموم دروازی، آقای بهری دروازی میباشد که شرحش گذشت.
فاضل محترم اولیا حسین مغموم از ابتدای دوران شبابش به شعر و شاعری مهر میورزید و در راه فراگیری آن زحمات فراوانی را متحمل شد. او بعداً اشعار زیادی در قالب غزل، رباعی و مخمس سروده است. اگر چی دیوانش به دست نشر سپرده نشده است؛ ولی مجموعه دستنویس آن نزد آقای سبحانقل (نامول) که خود یکی از سخنوران نامی درواز است موجود میباشد و برای تصحیح و تنظیم آن کارهای ارزشمندی انجام دادهاند.
اولیا حسین مغموم میراثگرانبهای پدران و نیاکان خویشرا رشد وقوام بخشیده و بمثابه ادامه دهنده صدیق راه آنها بسیار خوب درخشید و پرچم علم وادب را برافراشته نگهداشت.
اولیا حسین مغموم در سال ۱۳۰۸ سکونت خود را در قریه جامرچ سفلی درواز اختیار نمود. او هم در آنجا و درواز و هم در تمام بدخشان از محبوبیت و نفوذ خاص برخوردار بود و عموم مغموم را محترم میدانستند.
اولیا حسین مغموم در سال ۱۳۲۴ هجری شمسی بنابر کدام ضرورتی از درواز عازم کابل شد و مدتی را در کابل سپری کرد. در کابل نیز از سرودن شعر دست نکشیده و منظما شعر میگفت.
چنانچه شعر ذیل که از نظرخوانندهگان عزیز میگذرد یکی از همان سرودههای مغموم دروازی است که در سال ۱۳۲۴ شمسی در کابل سروده شده است:
دیشب آنشوخ پری چهره زما دل زد و برد
دل و جانرا به خم حلقه کاکل زد و برد
به دم تیغ دو ابرو زمن زار و حزین
جانشیرین به یکی ضربت بسمل زد و برد
صبحدم آمده پنهان زمن مست و خراب
شیشه پر ز می و آن قدح مل زد و برد
حسن صوت شکرین نغمه شیرین زچمن
بین صد عاشق دلسوخته بلبل زد و برد
نگهت گیسوی پرپیچ و خم اندر خم او
رونق از رایحه مشک قر نفل زد و برد
هرچه در سینه خود داشتم از فکر و خیال
آن مه سیمتن کشور کابل زد و برد
عشق آن دلبر عیار ز (مغموم) حزین
دل و جان، عقل و خرد، صبر و تحمل زد و برد
اولیا حسین مغموم علاوه براینکه شعر میگفت و شاعر خوش قریحهای بود، پیرامون شخصیتهای ادبی و علما و فضلایپیشینه درواز نیز پژوهشهای سود مند و اثربخشی نموده است که بسان میراث گرانبهای آنها با خط و کتابت شخص خود مغموم موجود بوده و نوشتهها و اشعار ایشان نه تنها در درواز بلکه در مجموع بدخشان، تخار، کندز، کابل و سایر ولایات میهن عزیز نزد ادب دوستان و علاقه مندان مغموم دروازی وجود دارد.
فاضل و ادیب بزرگوار اولیاحسین مغموم دروازی در بازگشت از همان سفر کابلش در ماه مبارک رمضان سال ۱۳۶۶ هجری قمری مطابق سنه ۱۳۲۵ هجری شمسی به عمر شصت و شش سالگی در شهر کهنه ولایت بغلان داعی اجل را لبیک گفت و به رحمت ایزدی پیوست و مرقدش مقابل تانک تیل شهرجدید ولایت بغلان در مسیر سرک عمومی کندز_کابل و در دامنه کوتی ستاره موقعیت دارد.
همچنانیکه خاطر نشان شد آثارادبی مرحوم اولیاحسین مغموم دروازی در چند جلد موجود بوده و بیشتر از پنجاه غزل و مخمس مرحوم اولیا حسین مغموم دروازی در جراید و مجلات وقت به دست نشر سپرده شده است.
ما در اینجا سه غزل مرحوم مغموم را منحیث نمونههای کلامش نقل میکنیم:
آه آه
از هجر دوست خسته و زاریم آه آه
دل پاره پاره سینه فگاریم آه آه
از جبر چرخ کجرو قلاب و دون پرست
آواره هرطرف چوغباریم آه آه
درآتش محبت خوبان ظلم کیش
آهن صفت به کوره ناریم آه آه
هنگام وصل دوست خرامیم شاد شاد
آوانروز هجر براریم آه آه
از انقلاب دهر چنان گشتهایم خاک
زیر قدوم هرخس و خاریم آه آه
مانند آب هیچ نداریم ما قرار
سویعدم چو بال شراریم آه آه
بگذشت نو بهار چو آمد خزان عمر
از عمر رفته قصه شماریم آه آه
از جبر چرخ کلفت و اندوه دهر دون
یک لحظه طبع شاد نداریم آه آه
آب از دو دیده ریزد و خون از جگر برون
تا روی یار در نظر آریم آه آه
یکدم نخورده قطره آبی به خرمی
زیندهر بی ثبات قراریم آه آه
(مغموم) حیف عمر گرانمایه شد به باد
زینروی ما به هیچ قطاریم آه آه
نمیکردم چی میکردم
به دل جاعشق آن دلبر نمیکردم چی میکردم
زخوندیده دامنتر نمیکردم چهمیکردم
به هرسوقصه خوبان نمیگفتم چه میگفتم
به وصف حسنشان دفتر نمیکردم چه میکردم
اگردربان مهرویان نمیبودم چه میبودم
به گوشم حلقه ازآن در نمیکردم چه میکردم
دلم با تیغ ابرویش نمیدادم چهمیدادم
زمژگانش به جان نشتر نمیکردم چه میکردم
حکایتهای آن مهرو نمیخواندم چه میخواندم
سخنهای خوشش باور نمیکردم چه میکردم
بدنبال سگان او نمیرفتم چی میرفتم
خلاف وعدهاش باور نمیکردم چه میکردم
به مژگان گردراه او نمیروفتم چه میروفتم
قدای خاک راهش سرنمیکردم چه میکردم
دو رخ برآستان او نمیسودم چه میسودم
زخاک مقدمش افسر نمیکردم چه میکردم
به وصفش گوهر معنی نمیسفتم چه میسفتم
چو (مغموم) این غزل را سرنمیکردم چه میکردم
آموختیم
تا به مکتب رفته و علم از کتاب آموختیم
درس عشق ماهرویان بی حساب آموختیم
از فراق و هجر روی گلرخان سیمتن
ناله و فریاد ازتار رباب آموختیم
صبر و تمکین از زمین و کوه کردیم انتخاب
هم زمرغ نیم بسمل اضطراب آموختیم
میرویم از دهر گشتن نیست واپس هیچگاه
این مثل در زندهگی از جوی آب آموختیم
جانفشانی در غم لیلی و شان سنگدل
ما از آن مجنون دل خون و خراب آموختیم
هرترقی را تنزل هرتنزل را کمال
این همه از عز و سلخ ماهتاب آموختیم
دولت و اقبال دنیا نیست جز خواب و خیال
شکل نا موجود آنرا از سراب آموختیم
مستی و بیهوشی و دیوانگی ز احوال دهر
از صدای قلقل جام شراب آموختیم
دست شستیم از تمام عیش و لذات جهان
بر وجود خویشتن رنج وعذاب آموختیم
از عدم تا پای بنهادیم در ملک وجود
بی ثباتی های عالم از حباب آموختیم
عمر شد برباد و کارخیر از ما سرنزد
از پی تحصیل دنیا اکتساب آموختیم
دیده تا واشد بروی نازنین مهوشان
حاصل از عیش بتان چشم پرآب آموختیم
جذبه و فریاد از آوارهگان کوی دوست
گریههای صبحگاهی از سحاب آموختیم
امتیاز حق ز باطل درسلوک شرع دین
ز احمد مرسل شهی عالی جناب آموختیم
پای تا سرسوختن در کوره نیران عشق
ز اشتیاق ماهرویان از کباب آموختیم
کشتن نفس و هوا و شهوت و کبرو غرور
صبر و تمکین از وقار بوتراب آموختیم
بر در دلداری سرماندن چو (مغموم) حزین
بوسه بر نعلین خوبان از رکاب آموختیم
منبع:
