در یکی از تئاترهای شهر بخارا دوشیزهای روسی را دید که با هنرنماییها و حرکات دلفریب و وسوسهانگیز مشغول رقص و پایکوبی است. شاعر دروازی دلباخته او شد و بدون در نظر داشت مقررات متحجر آن روزگاران که روسیه تزاری بر آسیا میانه مقرر داشته بود طی همان محفل خامه به دست گرفت و شعری در ستایش این دوشیزه روسی سرود
Tag Archives: شعر
نشر مطالب نوروزی شما
عهد و پیمان
رود آمو از وجود پاکشان لبریز شد
در حقیقت پایدارند مردم درواز ما
آن شوخ دروازی
سمرقند و بخارا را اگر حافظ تو می بخشی *** که من هم میتوان بخشم سراسر ملکِ دنیا را
بدنت بوی خوش سرد زمستان دارد
چون گل سُرخ به کاکل زدهای یلدا را
به سراغ دل دیوانه بسی میآیی
چون خدای ازلِ پُر شده از خوبیها
هم طبیب دل و هم دادرسی میآیی
خوشقدم خواجه پژمان
آقای پژمان خود را در کنار بیدل و حافظ گرفت و با هم نشینی بزرگان زبان فارسی، شعر خواند و غزل سرود.
به این ترتیب وارد دنیایی شعر و آهنگ شد و اشعار حضرت حافظ را با صدای زیبا و نوای گرم قشقارچه اش نواخت،
اگر آن دختِ دروازی به دست آرد دل ما را
اگر آن دختِ دروازی به دست آرد دل ما را
به چشم جادویش بخشم خجند و بلخِ زیبا را
ادبیات درواز
او میگوید هنوز شاعران و نویسندهگانی هستند که فقط نامشان را میدانیم و به آثارشان دسترسی نداریم. تحولات تاریخی و سیاست حذف در دو سوی آمو از جانب حکومتهای قهار زمانه، موجب شده است که بسیاری از آفریدههای ادبی و تاریخی درواز نابود شود.
دریا!
چیزی بگوی، عشق بخواه، لب تکان بده
حرفی که هیچ گاه نیاورده ای به من
بعد تو !!!
چاره کارم بدست این و آن افتاده است
راه گم کردم ببین آن یاری خندان نیستم
دیگران یادم کنند گویند که مرد عاقلی
عاقلم لیکن؛ ببین که رو به یاران نیستم
