رویای عجیب من

عصر دیروز از کار به خانه برگشتم و بسیار خسته بودم، بدون اینکه غذایی بخورم، به اتاق خواب رفتم.  نیم شب از خواب بیدار شدم و به بیرون رفتم همین که از اتاق بیرون برآمدم صدای جنجال چندین نفر را شنیدم، نزدیک تر شدم. متوجه شدم چندین تالب همرای  پدرم بحث دارند. اینگار درباره من صحبت می کردند. به پدرم می گفتند: پسر تو به نظام ما توهین می کند، قانون گذاری ما را زیر سوال میبرد، با مقالات و داستان ها مزخرف اش ما را تمسخر می کند، نظام ما را به کار های غیر انسانی و اخلاقی  متهم می سازد. باید حساب این کار هایش را بدهد تا هیچ کسی دیگر جرات حرف زدن در باره ما را پیدا نکند. پدرم عذر و زاری می کرد اما آنها حرف او را قبول نمی کردند.

من خیلی ترسیدم و با خود گفتم حتمن آنها قصد کشتن مرا دارند، باید کاری بکنم وگرنه جونه مرگم می کنند. آنها مشغول صحبت بودند و من قصد فرار گرفتم. آهسته آهسته از پشت سر شان گذشتم از آنها کمی دور شدم که پایم در چیز آهنی خورد و صدا کرد آنها خبر شدند، من از بالای بام به زیر پریدم و فرار کردم، آنها هم دنبالم کردند.  هی من می دویدم ..هی آنها می دویدند.. در کوچه های گدود هم مرا گم نکردند. چندین ساعت دنبالم دویدن اما گیرم نیاوردند. ناگهان در یک کوچه راه مرا بستند هم از پشت سر و هم از پیش رو .. ضربان قلبم بسیار بالا گرفته بود و نفس نفس می زدم. چشم هایم را بستم و فکر می کردم که چطوری از این جا فرار کنم در همین حالت بودم که فرار سلمان خان در فیلم » تایگر زنده هی » به ذهنم خطور کرد.  طالبان می گفتند: ای موش کثیف! این قدر ما را اذیت کردی که باید گوشت و پوستت را بُکَنیم، یکیشون که بسیار چهره ای وحشتناک داشت انگار اوغان بود به آنها می گفت باید برای نیم ساعت او را به من بدهید با او کار دارم، این حرف را می زد و لب های خود را می خورد. من هدف او را نمی دانستم اما بسیار ترسناک بود.

از هر دو طرف حمله کردند من هم حمله کردم همین که به نزدیک شان رسیدم مانند سلمان خان از بالا سر شان پریدم و فرار کردم. اما دنبالم شدند و اینگار مرا هیچ گم نمی کردند. چندی دویدم ناگهان صدای موزیک فلم » تایگر زنده هی » را شنیدم، جلوتر می رفتم صدا بلند تر می شد. از بس که ترسیده بودم نمی دانستم در کجاهستم و به کجا میروم، به یک جاده رسیدم دیدم دو نفر ایستاد هستند، نزدیک شدم، دیدم یکی شان سلمان خان و یکی دیگر شان شاهرخ خان بود، می خواستم از پیش شان رد شوم که مرا گرفتند و گفتند: ما آمدیم تو را کمک کنیم. در چند لحظه چهل تا پنجاه تالب جمع شد. تالبا سلمان خان و شاهرخ خان را دیدند حیران شده بودند. سلمان خان به تالبان گفت: اگر می خواهید زنده بمانید این را رها کنید و بروید. من با خود گفتم این سلمان خان در این موقع حساس شوخی می کند، اگر حمله کنند همه ای ما را می کشند. شما در فلم زور هستید نه در دنیای واقعی… در همین فکر بودم که تالبان حمله کردند، سلمان خان و شاهرخ خان هم حمله کردند در مدتی نیم ساعت همه تالب ها را کشتند، من حیران مانده بودم با خود می گفتم این ها در بیرون سینما هم زور هستند.

به پیش شان رفتم سلمان خان گفت: کار را تمام کردیم حالی راحت برو بخواب که صبح کاه کشیدن داری .. منم از آنها تشکری کردم و می خواستم بروم شاهرخ خان گفت: ما می خواهیم یک فلم جدید مشترک بنام » تایگر در مقابل پتان» جور کنیم اگر می خواهی بیا با ما شریک شو، یک نقش خوب و کلیدی برای تو می دهیم. این فلم حساس و خوب است که سینمای هند را دیگر گون می سازد به همین خاطر برای تو پیشنهاد دادیم. کمی فکر کردم با خود گفتم پیشنهاد خوبی است اما از اینجا تا به هند خیلی راه است و من هم پول راه را ندارم و تازه حتا پاسپورت هم نگرفتم. نمی توانم پیشنهاد شان را قبول کنم. سلمان خان گفت: به چه فکر میکنی قبول کن خوش میگذره.. گفتم پیشنهاد خوبی است اما من به مشکلاتی که دارم، نمی توانم قبول کنم آن دو بیچاره هر چه عذر کردند من قبول نکردم. نا امیدانه خداحافظی کردیم و رفتند.

منم هم به خانه به راه افتادم همین که در کوچه رسیدم، یک سگ کلان به من حمله کرد. ناگهان از خواب پریدم و بیدار شدم.  باخود گفتم عجب خواب خوب و بدی دیدم….

بیشتر از مجله درواز کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب