در بس شهری که می نشینم، اولین کار اینست که انترنت تلیفونم را خاموش و تلاش میکنم از وای فای رایگان بس مستفید شوم. در افغانستان که بودم، به همکارانم میگفتم کاش موتر ها در خود وای فای میداشتند، یک چیز تقریبن باور نکردنی. اما اینجا، یک موضوع بسیار عادی و همچنان انترنت پرسرعت.
بلاخره ملی بس حرکت کرد، هردو طرف خانه های یک طبقه و یا نهایت دو منزله در میان جنگل. گویی برای چند روزی جور کرده اند و رخت سفر می بندند. استاد میرمفتون از قول سعدی علیه رحمه، … دیگران رفتند و ما هم میرویم *** از برای چند روز ما بس است. جمع آوری چوب سوخت در افغانستان نهایت دشوار و پر هزینه است، شخصن خودم تجارب تلخی از آن دارم، متأسفانه اطفال افغانستان منهای جنسیت شان سالانه این کار شاقه را انجام میدهند. کاش این چوب های خشک و آماده سوختاندن در افغانستان هم میبودند، که اطفال بجای چوب جمع کنی، مکتب میرفتند، و در نهایت کیفیت زنده گی را بهبود می بخشیدند. با گذشتن از میان درختان، رنگ زرد که نماد خزان است، خودرا بیشتر نمایان میکند، گویی شاه است، شاه زمانه.
راکبین آرام، بعضی گوشکی در گوش و بعضی هم مصروف در گوشی خود. بیاد دارم، در هند بعضی ها در داخل میترو و یا طیاره هم مصروف مطالعه بودند. اما در افغانستان چیزی شبیه این نادر بود. نه در طیاره، نه در بس های سفری از یک ولایت به ولایت دیگر، بس های شهری که قابل یادآوری نیستند. جالب اینکه همه آرام و بدون سر و صدا، کسی با کسی حرف نمی زند. قسمت پیشروی ملی بس به بزرگسالان و طفل داران و بقیه آن به بٓقوت ها اختصاص داده شده.
در نهایت پس از یکساعت منزل به مرکز شهر رسیدم، تفاوتش در آسمان خراشهای آنست. بعضی اوقات که نگاه میکنم، بیاد منار سمرقند می افتم که میگویند، چنگیزخان میخواسته که منار را نابود کند، اما در هنگام لُوبالا سیل کردن، کلاهش به عقب غلتیده، در نهایت بعد از تعجب زیاد به اعمان آن منار، از تخریب آن منصرف میشود. شهر، در تیره ماه، گه گاهی شمال سرد شبیه کابل دارد. اما خیلی ستره و پاک، البته بدلیل ساخت و سازی که شده پاک است، یعنی همه جا کانکریت شده و چراغ های ترافیکی جدن رعایت میشوند به استثنای عابرین پیاده. یعنی استثنأ در هرجایی بوده است.
هر لحظه نقشه ملی بس را می بینم و تکت را که وقتش نگذرد. قبلن یک کتاب از کتابخانه عامه گرفته ام، میخواهم که آنرا یا تسلیم کرده کتاب دیگر بگیرم و یا وقت آنرا تمدید کنم. دوان دوان خودرا به کتابخانه میرسانم، تعدادی مثل من آمده اند، کتاب بگیرند و یا تمدید کنند. کتابخانه برنامه های متعدد اجتماعی و فرهنگی دارد، که بنابر دلایلی، تا هنوز اشتراک نتوانسته ایم.
تعداد کسانیکه بیشتر کتاب می گیرند سفیدپوست های محل استند. در جانب دیگر، طبقه دیکر جامعه کمتر به کتابخوانی توجه دارند، و آنهاییکه هم به کتابخانه آمده اند، در وسایل دیجیتلی کتابخانه مشغول استند. گوشکی ها در گوش و نمیدانم که چی میشنوند. سوالیکه در ذهنم خلق میشد که آنها چرا از خربزه رنگ نمیگیرند؟ مثل معروف در افغانستان که خربزه از خربزه رنگ میگیرد.
علاقمند تمدید کتاب بودم، که شد. اما با وجود وقت محدود سٓری به کتاب های دیگر زدم. در نهایت بطرف ملی بس رفتم. در پهلوی کسیکه نشستم، پوش کتاب را دید، گفت این را میخوانی؟ گفتم بلی. گفت که این نویسنده، گفتنی های خوبی دارد. گفتمش موافقم. گفت از کجایی؟ گفتم از افغانستان. دومین کسیکه ناشناخته بود، و مرا به ایالات متحده خوش آمدید گفت. خوشحال شدم، و سپاسگزاری هم کردم. از افغانستان پرسید، گفتم نپرس! وضعیت بحدی دشوار و ناپذیرفتنی است که وصف و بیان آن اینجا نمی گنجد. گفت آنچه شد، خوب نشد. گفتم میدانم. ایستگاه او برای پیاده شدن نزدیک شد، در دستش کتابی بود و فرصت صحبت بیشتر مهیا نشده و در نهایت خدا حافظی کردیم. من هم نزدیک شده بودم به فروشگاه سلیم، یکی از فروشگاه های معروف در میان قشریکه ریشه در شرق میانه و شمال افریقا دارند. اصالتن، مالک آن ممکن از لیبیا باشد. بهر حال مواد خوراکی مروج از این مناطق را عرضه میکند. در پهلوی آن رستورانتی هم دارد.
برگشتم به مرکز شهر، وقت بسیار محدود تکتم و موقع آمدن ملی بس را که می بینم، تفاوت چندانی ندارند، اما از اینکه گاهی دیرتر میرسند، دلم گواهی از ضایع شدن تکت میدهد. در آنصورت ممکن است برای سه ساعت دیگر تکت خرید کنم. دویده دویده میروم طرف ایستگاه بس. در نزدیکی آن، در محوطه بمساحت صد متر مربع میدان بازی سکی روی یخ است. اکثرن جوانان اند که بدون درنظرداشت جنسیت مشغول بازی روی یخ استند. سریعن وضعیت افغانستان به ذهنم میرسد. جای تأسف اینست که کیفیت زنده گی اینها با مردم افغانستان به اندازه آسمان خراشهای همین شهر متفاوت است. مردمانی که از وضعیت زنده گی هجنس خویش، یعنی بشر چیزی نمیدانند، یا حداقل در همین لحظه در خاطر شان نیست، صرف می خندند و لذت می برند. از خود می پرسم که انتقاد آدینه هاشم، سراینده معروف تاجیکستان، چگونه به این دیار و مردمش صدق میکند.
آنکس که درین زمانه او را غم نیست
یا آدم نیست یا که از این عالم نیست
بلی، براستی که عالم مردم افغانستان از عالم مردم این شهر جداست و کاملن متفاوت. فراموش نکنیم که گوشت ها در دستم و منتظر بس استم. زمان هم سریع میگذرد، دقیقن مثل شمال های هرات باستان. در نهایت کمتر از ۲۰ ثانیه به ختم تکت مانده که ملی بس چهره زیبای خودرا نمایان میکند. اظطرابم مثل حرکت سریع وقت بیشتر بود و میخواستم که دوباره تکت خرید نکنم. وقتی که تکت را درج سیستم کردم، چند ثانیه به ختم آن مانده بود. در چوکی نشستم با نگاه گذرا به سکی بازان بی غم و رنج زنده گی، بطرف خانه حرکت کردم.
