عاشق شدن مورچه به فیل

مورچه تازه به جوانی رسیده بود، او در جنگل زندگی می  کرد. مورچه جوان بسیار با غرور راه می رفت. فکر می کرد مانند من جوان خوش تیپ و زیبا در تمام جنگل پیدا نمی شود. هر روز لباس جدید و قشنگ می پوشید. موهای خود را روغن زیتون می زد و در جنگل به گردش می رفت. با خود فکر می کرد از من زیبا تر نیست و همه دختر های جنگل عاشقی من می شوند.

یک روز مورچه جوان در جنگل قدم می زد که یک دختر فیل زیبا را دید، در اولین دیدار عاشق  دختر فیل شد. هر روز به نزدیک خانه فیل می رفت و دختر فیل را از دور تماشا می کرد، اما جرئت نداشت که به دختر فیل بگوید که عاشقت شدم. شب ها خواب و روز ها قرار نداشت. غذا نمی خورد و همه وقت  در فکر معشوقه خود بود. هر روز ضعیف تر و لاغر تر می شد. به پدرش هم چیزی نمی گفت.

یک روز مورچه از دور معشوقه خود را تماشا داشت که ناگهان یک فیل جوان به نزدیک دختر فیل آمد و او را بغل و بوسیدن گرفت. مورچه جوان بسیار ناراحت و عصبانی شد. روز بعد فیل جوان می خواست به دیدن دوست دختر خود برود، مورچه جوان راه او را گرفت. به فیل جوان گفت چرا همرای معشوقه من رابطه داری؟ فیل جوان گفت کدام معشوقه؟ مورچه جوان گفت: آن دختر فیل معشوقه من است،  من او را دوست دارم. دیگر نبینم دور و بر او بچرخی وگرنه استخوان هایت را خورد می کنم و در دریا می اندازم.  فیل جوان را خنده گرفت، گفت تو دست و پای مرا خورد می کنی؟ مورچه جوان گفت: بلی من خوردت می کنم. فیل گفت برو بابا تو  دیگه کیستی..  مورچه عصبانی شد و کوت خود را دور انداخته و آمده حمله کرد. فیل جوان هم آماده جنگ شد.

هر دو می خواستند به یکدیگر حمله کنند که دختر پیدا شد و آنها را جدا کرد. دختر گفت: چه شده؟ چرا دعوا می کنید؟  فیل جوان گفت: این مورچه مرا تهدید می کند که چرا با دوست دختر من رابطه داری؟ تو دوست دختر او استی؟ دختر رو به مورچه کرد و گفت، چرا تو را دوست داشته باشم؟ مورچه جوان بسیار ناراحت شد و با ناراحتی گفت پس چرا هر وقت که من به دیدنت به نزدیک خانه تان می آمدم و تو را نگاه می کردم تو لبخند می زدی؟ دختر گفت من تو را در جای نمی دیدم، و با خود می خندیدم نه با تو. برو، گم شو دیگر نبینمت!

مورچه که این واکنش را از دختر دید کلاً غمگین و ناراحت شد. سر به کوه بیابان زد. چند روز بعد دوباره به خانه خود برگشت، و تمام ماجرا را به پدرش صحبت کرد.  پدرش بسیار او را سرزنش کرد و گفت هر کس به هم تراز و هم طبقه خود عاشق می شود. خواسته های که از توانت بالا باشند تو را نابود می کنند. هر کس اول خود را می بیند بعد عاشق آنی می شود که امکانش وجود داشته باشد، تو چانس آوردی که تا حال زندی ماندی، دیگر این غلط ها را نکنی وگرنه مفت نابود می شوی.

حسین حسینی

۱۴۰۱/۷/۲۳

بیشتر از مجله درواز کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب