امروز با یک خانم معرفی شدم، کمی با هم قصه کردیم. همین که متوجه شد من از افغانستان هستم، از وضعیت دختران و زنان در افغانستان پرسید. چند دقیقه سکوت کردم و بعد گفتم زنان و دختران در افغانستان حالت خوبی ندارند، از لحاظ روحی صدمه دیده اند؛ چون آزادی، نان، کار، عدالت و حرمت چیز های هستند که همیشه زنان برای بدست آوردن آنها مبارزه کرده اند، اما جز لت و کوب، زندان و سرکوب چیزی دیگر بدست نیاوردند. مخصوصن در این روزها در حالت بد بسر می برند؛ زیرا وقتی از خانه می برآیند اختطاف می شوند، به زندان می روند و شکنجه می شوند. زنان زیاد در زندان هستند و هر روز با انواع شکنجه مواجه می شوند.
خانم خیلی خسته شد و افسوس خورد و گفت: پس زنان چطور زندگی می کنند گفتم شبیه یک زندانی، یک گناه کار که فقط گناهش زن بودنش است ولی از آن بدتر این است که مردان خانه بجای حمایت می گویند در خانه بمانید که مبدا دستگیر شوید و آبروی ما بریزید یعنی موجودیت یک خانم در جامعه هیچ برای مردان مهم نیست. اگر مردان در خانه حمایت کنند، محدودیت های بیرون خانه ذوب شده کهتر بنظر میرسند، چون حمایت خانواده آن را ضعیف جلوه میدهد. نمی گویند که نباید گذاشت که این حالت عادی شود، خوشبختانه زنانی است که با این وضعیت هم مقابله می کنند. او هر دقیقه چُق چُق می کرد.
دوباره پرسید که اینجا برایت خوب است یا افغانستان؟ خنده ای از روی ناامیدی کردم و گفتم افغانستان برای من دوست داشتنی است؛ چون زاده گاه من است و دوستان من در آنجا هستند، زندگی با موجودیت آنها معنا می یابد. اما واضح است، در جایکه قانون در آن رعایت شود هر کس می پسندد که زندگی کند؛ چون تلاش انسان برای رسیدن به سعادتمندی و آرامش است.
پس زنان همیشه در خانه استند؟ گفتم بلی. از زنان می خواهند فقط طفل بیاورند و خدمتکار مردها باشند. برایم گفت: به نظر تو چرا این کار را می کنند؟ گفتم چون از آگاهی زنان می ترسند. به این دلیل می خواهند زنان را در تاریکی نگه دارند تا مطیع و فرمانبردار بی دردسر باشند. زن را مسئول کار خانه و مرد را از کار بیرون می دانند و میگویند زن نمی تواند در بیرون از خانه کار کند و این دلیل برای سرکوب زنان شده است. به دلیل های مختلف زنان را در تنگنا قرار می دهند.
در ادامه گفت، پس دین شما چنین است؟ گفتم نخیر. ارزش های دینی ما مخالف جبر و اکراه است و از هر لحاظ به انسان اختیار داده است و واضح بیان کرده است، ولی گروه حاکم در افغانستان پیوسته مخالف دین عمل کرده اند و متاسفانه به دلیل جنگ ها ما فرصت نیافتیم بخوانیم و آگاهی خود را بلند ببریم و به این دلیل هر چی آنها می گویند پذیرفته می شود یا به نحوی تحمیل می شود؛ چون مقابله کردن به آگاهی ضرورت دارد. اگر چند سال دیگر وضعیت به همین روال ادامه بیابد، بدتر از این هم می شود.
گفت: تو طالب ها را از نزدیک دیدی؟
بلی، نوجوانی من با جنگ گذشت و روز های بدی را سپری کردم. من در ولایتی زندگی می کردم که بارها سقوط کرد و ما همیشه بی جا شده گان محسوب میشدیم. اما بدترین آن، سقوط کابل، مرکز کشور بود که سرنوشت همه را دگرگون کرد.
به او از یک خاطره خود قصه کردم بعد از سقوط دولت پیشین، برای مدتی ما اجازه درس خواندن نداشتیم اما بعد از شش ماه، دوباره به دانشگاه برگشتیم. یک استاد مان که دختر خانم سرحال و با انرژی بود می گفت: دخترا وقتی خانه رفتید آهنگی را که دوست دارید بلند بگذارید و جانانه برقصید تا خسته گی های بیرون و فضای خشن طالبانی را از دل دور کنید. می گفتیم احساس امنیت از خانه هم دور شده است. می گفت: اگر در خانه چنین فضا ایجاد کرده نمی توانید در داخل حمام رقص کنید. لباسی را که دوست دارید بپوشید، موهایتان را باز کنید و برای نیم ساعت خوش باشید، تا تمام نا آرامی ها و ناخشنودی های اجتماع از فکرتان دور شود. افسرده گی را به درون خود راه ندهید. خود را خسته نسازید، فقط تلاش کنید و یاد بگیرید چگونه زندگی بسازید. حکومت ظالم دیر دوام نمی کند. آدم تر و تازه و سرحال بود، هرچند درس خواندن انسان را خسته می سازد اما ساعت های درسی او را دوست داشتیم.
اما آن روزها نظر به فعلن خیلی خوب بود و دیروز که با یکی از دوستان قصه می کردم او گفت در شرایط دشوار زندگی می کنم و می ترسم از خانه برایم. چند روز است که یک شانه سر ضرورت دارم ولی ترس و دلهر مانع من می شود تا بیرون شوم ضروریات خود را تهیه کنم و دوست دیگرم می گوید: هر روز دختران را از بیرون جمع می کنند و به زندان می برند و شلاق می زنند.
از خواهرم قصه کردم روزی که مکتب رفته بود اما اجازه نداده بودند که وارد مکتب شود و از خواهر دیگرم که در روزی فراغت هم صنف هایش که پسر بودند، اشک ریخت و ناامید از زندگی. متوجه شدم خانم اشک می ریزد، مرا بغل کرد و برایم دلداری داد گفت خیر است روز های بد همیشه گذشته اند.
