گفتگوی طاها با آفتاب

روزها گذشت اما آفتاب هیچ معلوم نمی شد شاید در پشت ابر ها پنهان شده بود؛ اما امروز بعد از مدت طولانی آفتاب از پشت کوه بلند شده بود، طاها آفتاب را دید خیلی خوشحال شد و با هیجان از خانه برآمد و برایش گفت: سلام آفتاب جان! در این چند روز کجا رفته بودی؟ من نگرانت بودم.

آفتاب: تشکر طاها جان. من در جایم بودم اما ابر ها مانع شدند که تو مرا ببینی.

آفتاب تو می دانی! من تو را خیلی دوست دارم؛ چون تو همیشه زیباستی و به مردم کمک می کنی. بگذریم چند وقت است که یک سوال در ذهنم می گردد.

آفتاب: می دانم تو هم یک بچه دوست داشتنی هستی. خوب سوالت چه است؟

چرا در تابستان گرم استی اما در زمستان سرد می باشی؟ مثل همین اکنون که من مجبور شدم کرتی بپوشم در حالیکه دوست ندارم؛ اما اگر کرتی نپوشم از خنک مریض می شوم.

آفتاب: به خاطریکه در تابستان به تو نزدیکتر می باشم اما فعلن از تو دور هستم.

چرا آفتاب جان از من خفه شدی؟ چیزی گفتم که تو قهر کرد؟ اما من دوست دارم تو همیشه نزدیک من باشی.

آفتاب: طاها جان من هم میخوام نزدیک تو باشم؛ اما من دوست دارم به تمام مردم کمک کنم. مگر تو دوست نداری که من به دیگرا کمک کنم؟

چرا آفتاب جان من هم کمک کردن را دوست دارم. خا درست است؛ ولی از تو یک چیز می خواهم هر صبح از همان دور خود را به من نشان بده؛ چون من پشتت ضیق می شوم.

آفتاب! تو می دانی که من هیچ دوست ندارم تا همرایش بازی کنم و یگان وقت خیلی خسته می شوم.

آفتاب: درست است من هم دوست دارم تو را ببینم، اما به نزدیکت آمده نمی توانم چون اگر نزدیکت شوم تو از گرمی زیاد ناراحت می شوی.

درست است آفتاب جان. خی من باید خداحافظی کنم و به خانه بروم که هوا خنک است. اگر مریض شوم مادرم جگر خون می شود. هر وقتی خسته شدم از کلکین تو را نگاه می کنم.

طاها به طرف آفتاب دست تکان داد و خداحافظ کرد.

آفتاب: خداحافظ طاها جان.

اونا اونجه ماندند و ما بیومدیم.

مهوش عادلی

 جدی 1402

بیشتر از مجله درواز کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب