چند روز پیش به خانه ما مهمان آمد. آنها از طالبان گلایه و شکایت زیادی کردند که ما را آزار و اذیت می کنند. یکی شان گفت در قریه ما پنج تا ده تالب است که با مردم هیچ کاری ندارند اما بجز یکی شان که خیلی بد است. خانه او در ولسوالی است، هر وقت که به قریه می آید، مردم را آزار می دهد، با لباس پوشیدن شان، با موی گذاشتن شان، با نماز خواندن شان و با راه رفتن شان کار دارد. هر زمانی که به قریه می آید در مسجد سخنرانی می کند با اینکه سوادی ندارد اما آیت و حدیث زیادی دروغ و راست می گوید. به مردم هشدار می دهد که اگر نماز نخوانید شما مسلمان نیستید، بلکه کافر استید. چند روز پیش دوباره به قریه آمد و صبح وقت پیش از نماز به یکی از مساجد آن جا می رود و در گوشه ای می نشیند. چند دقیقه بعد یک مرد می آید و اذان می دهد و بعد شروع به نماز خواندن می کنند. آن تالب هر چه می نشیند هیچ کسی دیگر نمی آید. همه مردم در کار شان می روند چون وقتی، شدید کار است.
آن مرد در حالی نماز خواندن بود که تالب تلفن خود را میگیرد و فلم برداری را شروع می کند، و سخنرانی هم می کند. اعوذ بالله من شیطان الرجیم و بسم الله الرحمن الرحیم… و ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون. الآیه، خداوند جن و انسان را برای عبادت خلق کرده است. اما شما مشاهده می کنید که امروز در این مسجد هیچ کس نیامده تا نماز و فرض خدا را ادا کند. از شصت خانواده تنها یک نفر به نماز آمده است. عقیده این مردم سست شده است. اینها گمراه شدند، شاید هم کافر شده باشند. اما، ما خبر نداریم چون به ظاهر اسلام را قبول دارند.
آن مرد بیچاره نمی دانست که چگونه نماز می خواند، کلن دچار ترس و اضطراب شده بود. در هر رکعت سه سجده می کرد. در حالت نشسته بجای دعای التحیات و درود ها، آيت الکرسی را خواند. در هنگام سلام دادن بجای اینکه صورت خود را به راست و چپ بگرداند، بالای و پایین می آورد. آن تالب متوجه شد که آن مرد نماز را غلت می خواند. گفت: من دروغ نمی گویم، شما ببینید این مرد حتا نمی تواند حرکات نماز را به شکل درست انجام دهد، چه برسد بر دیگر بخش های نماز که بتواند درست ادا کند. ببینید در یک رکعت سه بار سجده می کند و بجای اینکه صورت خود را راست و چپ برگرداند، بالا و پایین می کند، این مردم همه گمراه و بی دین شدند. و من الله توفیق.
مردم از این ماجرا خبر شدند، بسیار ناراحت و در عین حال ترسیده بودند از اینکه فلم را به ولسوال نشان دهد، ما را اذیت و آزار می کند. اما چندین روز گذشت و هیچ سرباز نیامد، انگار فلم را نشان نداده بود.
یک روز من از کار فارغ شدم، به حمام رفتم سرو جان خود را تمیز شستم، لباس های نو پوشیدم اما لباس هایم پتلون و پیراهن بودند. با خود گفتم امروز شاید هیچ تالب نیاید. خانه ما از قشلاق کمی دور بود. به قشلاق رفتم و با جمعی از مردم نشستیم و صحبت کردیم. مرد و زن زیاد بود. ناگهان دیدم همان تالب پیدا شد. راستش احساس ترس به خود گرفتم، اما ترس را بروز نمی دادم. همه مان به پیش نوازی او بلند شدیم نه از روی احترام و دوست داشتن بلکه از روی ترس. چون او سرباز طالبان بود، اگر بلند نمی شدیم یک بهانه ای درست کرده ما را اذیت می کرد.
دیدم چَپ چَپ به من نگاه دارد. به پیش من آمد و گفت این چه لباسی است که تو پوشیدی؟ گفتم لباس هایم را تازه شستند و تر بودند. گفت تا حال نشنیدی که پتلون پوشیدن منع و حرام است؟ گفتم شندیم اما مجبور بودم. گفت شرم نداری که این لباس ها را می پوشی؟ کمی ساکت ماندم و بلاخره گفتم چه شرمی، من لباسی منظم پوشیدم. شرم در لباس نیست در قلب و چشم آدم است. اگر شرم در قلب و دیده تو نباشد تو در چندین لباس هم که پنهان شده باشی، همان کار های بی شرمی را می کنید. دیدم صورتش سرخ شد و باعصبانیت گفت تو با من هم کلام می شوی؟ گفتم تو مگر انسان نیستی که نتوانم با تو هم کلام شوم؟ انسان ها با هم صحبت و هم کلام می شوند. بسیار عصبانی شد گفت تو مرا توهین می کنی؟ گفتم نه، جواب سوال تو را دادم. گفت، غلط کردی که جواب مرا دادی.
با عصبانیت تمام گفت بکش پتلون و پیراهن خود را. گفتم آخی چطوری در بیارم؟ شرم است و مرد و زن زیاد اینجا هست. گفتم به من چه؟ در بیار! بسیار عصبانی شده بودم با خود گفتم ای افسوس از این شرایط و گرنه سر و صورتت را کباب می کردم و به فقرا خیرات می دادم. گفتم باشه در می آرم. اما گیر تو چه میآید؟ گفت آبروی تو می رود. گفتم آبروی من نمی رود، آبروی تو می رود چون تو مرا مجبور ساختی. این مردم تو را بی آبرو می بینند نه مرا؛ مطمئن باش.
باعصبانیت آمد و با تفنگ خود چند تا مرا زد، گفت اگر بار دیگر این لباس تو را ببینم هیچ رحمی نمی کنم. گفتم باشه بگذار امروز رد شود. آن تالب خیلی کار های خود سری می کند، اما مردم بیچاره مجبورانه تحمل می کنند.
