نامزد شده بودم. همسر ام در کابل زندگی می کرد، رسم و رواج مردم درواز بردن عروس به پیش همسرش است؛ زیرا راه های درواز تا فیض آباد خیلی خراب است و رفت و آمد دشوار. تصمیم بر این شد که ما به کابل برویم و من عروسی کنم. مادر و پدرم مسوول یا در نهایت مجبور بودند که مرا همراهی کنند تا به کابل بروم، هرچند مشغولیت های زندگی باعث شده بود که کمتر در مورد زندگی من فکر کنند تا اینکه کارهایشان کمتر شد و تصمیم گرفتند که مادر با من راهی کابل شود و پدر در خانه بماند. روز رفتن تعین شد. من و مادرم با جمعی از دوستان و خویشاوندان همسفر شدیم و یک صبح که تا هنوز هوا روشن نشده بود حرکت کردیم.
سفر برای ساختن خانه و کاشانه با دنیایی از امید و آرمان، از لحظه وداع با روستا فکرم تغیر کرد و از آن به بعد به آینده فکر می کردم، یعنی همسرم، به خانه و آینده که با شریک زندگی ام مکلف به ساختنش شده بودم، همه سرشار از خوشی و خوشبختی بود که برای خود تجسم می کردم. در اوج خیالات در بلندی های فضا به روی ابر ها پرواز می کردم.
بگذریم در جریان راه، سرک ها خراب بود. اما مانع دور شدن خنده از لبان من نمی شد. با هم قصه می کردیم؛ چون همه از اینکه به شهر می رفتیم، خوشحال بودیم. برهرحال مادرم کم کم احساس ناراحتی می کرد و می گفت: حالم خوب نیست، دلم بد می شود شاید به خاطر نابلدی در فضای موتر بود اما راننده به راه رفتن ادامه می داد تا اینکه بعد از طی چند فرسنگ راه احساس می کردم که خرابی سرک ها بیشتر است و راننده اصرار می ورزید که مردان پایین شوند تا فشار کم شود. در جریان راه مردان از موتر پایین می شدند و ما خانم ها می ماندیم.
راه های پر خم و پیچ آزار دهنده بود ولی چاره جز تحمل نداشتیم، همه در داخل موتر ناراحت بودیم. مخصوصن خانم ها بیشتر؛ چون هر کدام یک یا دو طفل با خود داشتند و مجبور بودند در بغل خود بنشانند زیرا از اطفال کرایه نمی دهند و به این دلیل مادران مجبوراند در روی پای خود بنشانند. شاید دلیل این همه مجبوریت فقر شدیدی است که مردم را زمین گیر نموده است.
بلاخره راننده برای نان خوردن موترش را ایست داد کرد. شب بود، در هنگام صرف نان همسرم زنگ زد و گفت: من هم به طرف کندز حرکت کردم. بهتر است شب را همان جا بمانید؛ چون هوا بارانی است و راه ها خراب. اما تصمیم گیرنده راننده و مردان بودند یعنی از زنان در چنین موضوعات پرسیده نمی شود تا اینکه بلاخره حرکت کردیم.
بدین ترتیب راه های پر خم و پیچ را ادامه دادیم تا دریک قسمتی از راه رسیدیم و باز راننده گفت: مردان پایین شوید تا وزن کم شود و چنین شد. مادرم گفت: برادر! بگذار من هم پایین شوم. راننده گفت: خواهر! شب است و بودن شما در داخل موتر خوبتراست. اما مادرم دوباره اصرار کرد که خسته است، به هوای تازه ضرورت دارد. او بازهم تکرار کرد که به هوای تازه ضرورت دارم. بلاخره با اصرار زیاد پایین شد، من نیز همرایش پایین شدم. تاریکی همه جا را فرا گرفته بود، جز سیاهی چیزی دیگر را نمی دیدم. برایش گفتم: مادر صبر کن نخست تلیفونم را باید روشن کنم تا در روشنایی بتوانیم به پیش برویم؛ اما وقتی تلیفونم را روشن کردم مادرم را دیگر ندیدم، آهسته صدا کردم مادر هستی؟
سکوت سکوت سکوت چیزی نشنیدم. مادر همرایم شوخی می کنی؟
باز هم سکوت جواب صدایم را داد تا اینکه بلند فریاد زدم مادر کجاستی؟ این بار هم خاموشی.
بلند بلند مادرم را صدا می زدم تا اینکه مردان آمدند، برایش شان گفتم مادرم نیست. آنها هم به جستجو پرداختند اما مادرم پیدا نشد. به لب های سرک رفتم و با برق روشنی می کردم تا اثری از مادرم پیدا شود اما نبود. گویا قطری بود که در زمین فرو رفته بود. در عالم ناامیدی اشک می ریختم.
مادر پایین شدی که هوای تازه بگیری پس چی شد نکند آن هوای تازه تو را گرفت؟ به دقایق پیش فکر می کردم به جریان راه، می گفتیم و می خندیدیم، از تاریکی های شب می گفت و از زندگی و خاطرات گذشته اش برایم قصه می کرد و از روز های سختی که گذشتانده بود روایت می کرد و برایم گفت: جان مادر خوشحالم که زندگی تو متفاوت تر از من می باشد؛ زیرا تو در شهر زندگی می کنی و رنج های را که من متحمل شدم کمتر تجربه می کنی.
برایم نصحیت کرد که قدر زنده گی را بدان اما این آخرین جملات بود که از مادرم شنیدم. تا اینکه موتر ایستاد کرد و برای گرفتن هوای تازه برآمد، گویا او آکسیجن برای هوا شد.
همه نگران و سرگردان با برق های تیلفون خود به چهار اطراف می دیدند و صدا می کردند ولی مادرم یافت نشد. تاریکی مادرم را در خود فرو برده بود، خیلی نگران بودم.
می گریستم. فریاد می زدم، مادر کجاستی؟
زنان آمدند تا برایم روحیه بدهند که خیراست، پیدا می شود. خواهر کوچکم بیدار شد و نزدیک ام آمد و برایم گفت:
اَپَه مادرم کجاست؟
خود را قوی نشان دادم و گفتم: تشویش نکن، جایی رفته دوباره می یاید.
خواهرم گفت: پس چه وقت می یاید؟ کجا رفت؟
برایش می گفتم نمی دانم.
طفل معصوم گریه کرده به خواب رفت؛ اما من تا صبح درون دل فریاد می زدم، مادر کجاستی؟
در یک لحظه کجا شدی؟
شب تاریک بود جز صدای آرام دریای آمو چیزی دیگر به گوشم نمی رسید و چشم هایم جز تاریکی چیزی دیگر را نمی دیدند.
آهسته آهسته شب تاریک و ظلمانی که مادرم را گرفت به روشنایی مبدل شد و هنوز اشک های من قطره قطره از چشم هایم پایین می ریختند. چشمانم کمتر چهار اطراف را می دید. با دست هایم چشم هایم را مالیدم تا دید چشم هایم کمی روشن تر شد و تمام زنانیکه همرایم بودند تا هنوز مثل من شب را در انتظار گذرانده بودند، از آنها پرسیدم از مادرم خبری نیست؟ گفتند: نخیر، تا هنوز مادرت را نیافتند.
بلند شدم، فریاد زدم مادر مادر مادر… به این طرف آن طرف سرک دویدم چیغ زدم. دنیا در نظرم تاریک شده بود. عجیب است من هم چقدر بدبخت استم به روزهای خوب زندگی می دیدم و به جنجال هایی گیرمانده بودم و افسوس می خوردم. تا چند ساعت پیش دنیایم پراز شوق و رسیدن به همسرم بود؛ اما اکنون آن خیالات از من دور شدند. نه عشق و نه همسر به فکرم می یاید. مادر تو کجا رفتی و مرا در این روزهای خوب زندگی تنها گذاشتی. بیا در کنارم باش و از تجربه های خوب زندگیت برایم بگو تا بتوانم زندگی خوب بسازم.
در عالم نا امیدی به دریا آمو خیره شدم.
زیر لب زمزمه می کردم مادرم تو کجا شدی؟
دریای آمو آرام آرام می رفت با دریا درد دل کردم، تو می دانی من عروس ام؛ عروسی که برای رسیدن به همسرش ثانیه ها را شمار می کرد. اکنون دردی بر سرم آمده است که جز دیدار مادر چیزی دیگر نمی خواهد. دلم قرار نگرفت بلند شدم دوباره فریاد زدم مادر.. مادر مهربانم کجا شدی؟ به پیش مردان رفتم، اشک می ریختم مادرم را پیدا کنید برایم گفتند: در جستجو هستیم و تشویش نکن پیدا می شود.
برایم چادرش را همرای یک بوتش نشان دادند، چادرش خنجر قلب دردمند شد. آن لحظه باور کردم که مادرم را از دست دادم. برایم گفتند: مادرت در دریای آمو غلتیده، ما باید برگردیم؛ چون در این حالت یافتن او سخت است.
گفتم من بدون مادرم جای نمی روم.
رفتم به سری کوه همچنان با صدای بلند مادر می گفتم، اشک از چشمانم می چکید. دلم خون می گریست. می خواستم سنگ ها را بر سرم بزنم و خود را نابود کنم. ناگهان صدا کردند که یافت شده است. خوشحال دویدم در یک لحظه فکر کردم مادرم زنده است. نزدیک شدم کسی در روی آب است؛ اما در آنسوی دریا، خاک تاجکستان. اما لباس هایش شبیه لباس های مادرم بود بلاخره او را شناختم که مادرم است. دوباره فریاد زدم مادر مادر مادر….. اما باور کردنش خیلی سخت بود.
آن لحظه باور کردم که یک شب تاریک می تواند زندگی را رقم بزند. آن شب سیاه مادرم را از من گرفت و زندگی ما را سیاه کرد. درد می کشیدم. دردی نا امیدی، بی مادری و از همه بد تر اینکه همه فکر می کنند که از بخت بد من این اتفاق افتاده است.
خطاب به زنان همرایم گفتم: مادرم مُرد، من دیگر مادر ندارم. چیغ زدم و آه ناله سر دادم. نمی دانستم چه کار کنم؟ عجب عروس بودم. می خواستم خود را به دریا بیاندازم تا مرا هم ببرد؛ اما مانع من شدند.
مردان همسفر می خواستند بروند و جسد مادرم را بیاورند ولی طالبان مانع شدند. حالت ام تغیر کرد. فقط می خواستم مرده اش را به دست بیاورم و برای بار آخر ببینم و ببوسم. پیش طالبان رفتم و گریه و زاری کردم، اجازه بدهید که مادرم را بگیرم؛ ولی آنها یک جمله می گفتند: تنها محرم اش می تواند او را بگیرد. حیران مانده بودم در مقابل آنها چه بگویم.
آن روز در روی سرک مادرم را ناله کردم و پیش تمام مردان که همراه مان بودند رفتم و از آنها التماس کردم تا مادرم را بیارند؛ اما می گفتند: طالبان اجازه نمی دهند؛ زیرا ما محرمش نیستیم و طالبان می گویند: به محرمش بگوید بیاید، سیاسرش را ببرد. آن فلق صبح به شام رسید؛ اما کسی یافت نشد که مرده مادرم را از روی آب بگیرد.
تعجب آور اینکه مادرم در روی آب بود و هیچ تکان نمی خورد. خنجری شده بود تا به قلب من داخل شود. آب آرام آرام در حرکت بود ولی مادرم در لب دریای آمو در سمت تاجیکستان قرار مانده بود شبیه یک انسان که در روی تخت، خواب باشد.
فریاد می زدم و مادر مادر مادر می گفتم. یک روز تمام، مثل یک انسان زخمی درد می کشیدم تا اینکه شام شد و یکی از خویش های مان که از فیض آباد به طرف درواز می رفت، رسید و خود را به آنها معرفی کرد؛ اما طالبان باز هم قبول نکردند تا اینکه یک بچه خاله مادرم سوگند یاد کرد که خواهر زاده اش است. بلاخره توانست اجازه بگیرد و توسط یک قایق کوچک رفتند و مادرم را آوردند، با مرده مادرم به سمت خانه حرکت کردیم؛ همان مادر که می خواست دخترش را عروس کند.راه های خراب و درد بی مادری آتش شده بود که مرا می سوزاند. مرده ی مادرم دوباره ما را به خانه برگشتاند، در جریان راه سر مادرم در کنارم بود. آه دلم چقدر می خواست مادرم زنده شود و بگوید بس است دیگر اشک نریز؛ چون من زنده هستم. مادر چطور رهایم کردی؟ نا امید و پریشان به خانه رسیدیم، درد بی مادری در یک ترازو بود و درد در مقابل خواهر، برادر و پدر قرار گرفتن در ترازو دیگر. در جریان شب به خانه رسیدیم، جای نبود که منتظر بنشینیم تا صبح شود در همان نیم شب به درِ خانه تَک تَک کردیم تا اینکه پدرم دروازه را باز کرد پدرم گفت: خیرت است در این نیم شب کی هستی؟ دروازه را باز کرد با من و مرده مادرم رو به رو شد.
