عاشقی خرس جوان

یک خرس جوان در جنگل زندگی می کرد. او بسیار جوان خوش تیپ و زیبا بود. هر روز در جنگل قدم می زد و تمام روز خرس دختران او را تماشا می کردند. آنها با همدیگر جنگ و دعوا می کردند و هر کدام می گفت: او شوهر آیند من است. 

چند روز بعد در جنگل  قدم می زد، دید یک دختر زیبا از آنجا گذشت. خرس جوان در یک دیدن دل باخته ی آن دختر  شد. یک پیری از آنجا می گذشت، پرسان کرد این دختر از  کی است؟ پیر گفت: او دختر پادشاه جنگل است. یعنی دختر شیر است. سعی نکنی در باره او حرف بزنی و گرنه غذای چاشت پادشاه می شوید. خرس جوان گفت، نه، فهمیدم.  هر روز که می گذشت خرس جوان عاشق تر می شد. هر چه کوشش کرد جلو خود را گرفتن نتوانست.  یک روز به دیدن دختر پادشاه رفت. در یک گوشه ی از جنگل پنهان شد و از دور آن دختر را تماشا می کرد. یک روز دختر پادشاه متوجه شد که یک جوان نزدیک خانه ایشان است. 

به پیش خرس جوان رفت و گفت: اینجا چه کار می کنید؟ خرس جوان بسیار ترسیده بود و حیران ماند چه بگوید. عرق در صورتش جاری شد. چیزی گفتن نتوانست. دختر متوجه شد و به پیش پدرش آمد و گفت: دیگر اینجا نیایید. خرس جوان سر خود را پایین انداخت و رفت. خرس جوان آرامش و قراری نداشت. شب ها خواب نداشت. او روز و شب بی قرار بود. هر روز پنهانی و از راه دور دختر را تماشا می کرد. 

یک روز خرس پیر متوجه شد، خرس جوان عاشق دختر پادشاه شده است. به پیش خرس جوان رفت و به او گفت من متوجه استم چی کار می کنی. ببین جوان حالا خون تو گرم است. هیچ چیزی از واقعیت را  درک نمی کنی. تو نباید عاشق دختر پادشاه شوی، این کار در قانون جنگل ممنوع است. پادشاه هیچ وقت راضی نمی شود دختر خود را به یک جوان طبقه پایین جامعه بدهد. تو با این کار، خود را به کشتن می دهی و هیچ چیزی هم به دست نمی‌آری. حتا دختر هم تو را نمی خواهد. 

خرس جوان در حالیکه گریه می کرد گفت: من نمی توانم او را فراموش کنم. خرس پیر گفت: خوب، درست فکر کن، کدام کار درست است، باز همان را  انجام بدهید. او هرروز به نزدیک خانه دختر می رفت و دختر را تماشا می کرد.  یک روز دوباره دختر متوجه شد که آن جوان از دور به او نگاه دارد.  رفت پیش خرس جوان و گفت: تو چرا هر روز به اینجا میایی؟ خرس جوان ساکت ماند. دختر دوباره پرسید چرا اینجا میایی؟ خرس جوان یک دل را صد دل کرد و گفت راستش به دیدن تو میآیم. من چند وقت است که عاشق تو شدم. از وقتی تو را دیدم  آرام و قرار ندارم. اگر می خواهی مرا بکش؛ ولی عاشقت شدم. 

دختر لبخندی زد و گفت: تو می دانی من کی هستم؟ جوان گفت: بلی می دانم. دختر گفت: می دانی جرم عاشق شدن به دختر پادشاه چه است؟ جوان گفت بلی می دانم جرم عاشق شدن مرگ است، اما من عاشقت هستم و از مُردن  هیچ ترس ندارم. دختر چیز دیگه نگفت و رفت. روز بعد دختر آمد و گفت: تو واقعن عاشق من هستی؟ جوان گفت: بلی.  دختر گفت: من کسی را می خواستم که واقعن مرا دوست داشته باشد. حال تو آن کس هستی.  راستش من از آن روزی تو را دیدم یک حس خوب داخل قلبم شد. شاید من هم عاشق تو  شده باشم. خرس جوان بسیار خوش شد. هر دوی شان بسیار خوش حال شدند. یک دیگر را بغل گرفتند و از صبح تا شام با همدیگر صحبت کردند و قدم زدند. 

چندین روز گذشت، یک روز پادشاه خبر شد که دخترش عاشق یک خرس جوان شده است. بسیار ناراحت و عصبانی شد و دختر را خواست تا ماجرا را قصه کند. دختر آمد و تایید کرد که درست است و عاشق آن خرس جوان شده است. پادشاه یک سیلی محکم به صورت دختر زد و گفت، غلط کردی با این عاشق شدنت. به گرگ و روباه دستور داد تا خرس جوان را بیاورند. خرس جوان را به پیش پادشاه آوردند.  پادشاه پرسان کرد، تو عاشق دختر من هستی؟ جوان گفت: بلی، عاشق دختر شما هستم. پادشاه دستور داد تا به حدی مرگ او را بزنند و در جنگل رها کنند. خرس جوان را به حدی مرگ زدند و در جنگل رها کردند. 

خرس جوان یک روز بعد به هوش آمد. ناراحت و غمگین به خانه خود برگشت.

  اما هر روز که میگذشت، هردو ضعیف تر و لاغرتر می‌شدند. پادشاه بسیار نگران دخترش شد؛ چون هیچ فرزندی دیگر نداشت. پادشاه هر چه فکر کرد هیچ راه بغیر از ازدواج آن دو پیدا نکرد. یک روز دختر بسیار مریض شد و  پادشاه گریه می کرد. آخر مجبور شد دستور داد تا آن خرس جوان را بیارند. خرس جوان را آوردند.  پادشاه، جوان را دید از دخترش ضعیف تر شده است. با خود گفت: این دو واقعن عاشق بوده اند. به دخترش گفت: خوب شدی؟ شما را باهم عروسی کنیم. چند ماه بعد آن دو با هم ازدواج کردند.

 بعد از مدتی پادشاه فوت کرد. و دختر به تخت پدر نشست. اما دیری نگذشت که دختر پادشاهی را به شوهرش خرس جوان بخشید. این کار باعث شورش ها در جنگل شد؛ اما شورش ها  را خاموش کردند. این اولین بار در تاریخ جنگل بود که یک خرس پادشاه می شود. به مدت یک قرن خرس ها در جنگل حکومت کردند که آخر توسط شیر ها حکومت شان نابود شد. در تاریخ جنگل یک قرن حکومت به خرس ها تعلق دارد و آن ها خود را از نسل شیر ها و طبقه بالای جنگل می دانند.

حسین حسینی

بیشتر از مجله درواز کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب