رعنا و طوطی گک

رعنا حیوانات را خیلی دوست دارد. به همین علت او همیشه به باغ وحش می رود، او همه حیوانات را یک به یک می بیند و با بعضی هایشان عکس می گیرد؛ اما این بار وقتی به پیش طوطی گک رسید گفت: سلام طوطی جان! خوب هستی؟

طوطی گک گفت: علیکم سلام تشکر، خوب نیستم.

رعنا گفت: چرا؟ چی شده؟

طوطی گک گفت: اگر تو را کسی در قفس بندی کند، خوشحال می باشی؟

رعنا گفت: نخیر، اما می گویند قفس خانه تو است و هر کس خانه اش را دوست دارد.

طوطی گک گفت: نخیر، اینجا خانه من نیست بلکه این قفس؛ زندانی است که انسان ها برایم ساخته اند. می دانی! در این دنیا فقط یک آرزو دارم.

رعنا گفت: نخیر نمیدانستم. تا اکنون فکر می کردم که قفس خانه تو باشد، خوب، از آرزویت بگو؟

طوطی گک گفت: آرزویم اینست که روزی در هوا پرواز کنم.

رعنا خیلی جگر خون شد و بعد از چند دقیقه سکوت گفت: اگر بیرون شوی به  کجا می روی؟ مخصوصاً همین اکنون که هوا سرد است و در سردی زیاد هوا، مریض می شوی. من هم می خواهم تو در اینجا باشی. ببین هر کس به دیدنت می‌آید و خبرت را می گیرد. دیگه اینکه تو در اینجا گرم می باشی.

طوطی گک گفت: من هم دوست دارم زندگی کنم، خانه داشته باشم؛ اما از خاطر ظلم شما انسان ها در گوشه قفس افتاده ام. شاید روزی همینجا بمیرم. وقتی می بینم که انسان ها ازاین حالت ام لذت می برند، زیاد خسته می شوم.

رعنا گفت: به نظر من انسان ها به خوبی تو فکر می کنند. ببین! اینجا برایت نان می دهند و از تو خوب مراقبت می کنند.

طوطی گک گفت: من می توانم برای خود نان پیدا کنم، کافیست از اینجا رهایم کنند و برایم آزادی بدهند. به پیش مادر و پدر خود می روم و با آنها  زندگی می کنم.

رعنا گفت: تو مادر و پدر هم داری؟

طوطی گک گفت: بلی، ولی از حال آنها خبر ندارم که در کجا و در چه وضعیتی بسر می برند؟ چون سالهاست در این زندان استم. نمی دانم چی وقت آنها را ببینم؟ ظالم بودن خوب نیست. از تو می خواهم بالای کسی ظلم نکنی و کسی را از خانواده اش دور نکنی.

رعنا گفت: وعده می دهم ظالم نباشم و همچنین تلاش می کنم تو را رها بسازم؛ لیکن شاید به سخن من گوش ندهند. پس راه دوم آنست، زمانیکه داخل قفس ات را پاک می کردند پرواز کن، در غیر آن فرار کردن دشوار است.

طوطی گک گفت: تشکر که انسان خوب می باشی و دیگر به من راه فرار را نشان دادی.

رعنا خدا حافظی کرد و رفت.

او از مادر و پدرش خواست تا با مسئولین باغ وحش صحبت کنند و طوطی گک را نجات دهند؛ اما پدر و مادرش قبول نکردند. رعنا روز ها جگر خون بود و نان نمی خورد و هر روز از مادر و پدر خود تقاضا می کرد که برای طوطی گک کاری کنند تا اینکه بعد از اصرار زیاد؛ مادر و پدرش پذیرفتند تا با مسؤلین باغ وحش صحبت کنند؛ اما مسئولین باغ وحش نپذیرفتند. رعنا خسته به خانه برگشت، و خیلی جگر خون بود.

روزی از روزها او از مادرش خواست تا او را به دیدن طوطی گک ببرد و مادرش هم قبول کرد ولی وقتی به آنجا رسیدند؛ طوطی نبود.

رعنا خوشحال شد و گفت: مادر! طوطی فرار کرده است.

مهوش عادلی

بیشتر از مجله درواز کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب