داخل مکتب است و هنگامیکه به دختران شاد و پرانرژی می بینم زیرلب زمزمه می کنم، خوش به حال تان. دختر بودن در امریکا چقدر لذت دارد. جایکه در آن تمایز جنسیتی کمتر، و رشد و توسعه ظرفیت ها بیشتر است. فرصت ها را دختران و پسران باهم تجربه می کنند.
من مثل نادیده ها به طرف شان نگاه می کنم. حتی گاهی بسیاری کار های دختران برایم جالب است تا آنجا که نمی پسند، با آن که حسرت و افسوس دختربودن در امریکا را می کشم در حالیکه حس بیگانه بودن در رگ رگ ام موج می زند.
با خود می گویم ای کاش مردم افغانستان هم طعم آزادی را می چشیدند و سیاست مداران مان درک می کردند و آزادی را به حساب های پُر خویش ترجیح می دادند.
قلم بردست گرفتم تا چیزی یادداشت کنم که در فرصت بعدی در موردش بنویسم. چند جمله را یادداشت کرده بودم که دختری به نام صوفیه از پهلویم گذشت و گفت: این چه است؟ گفتم این یک نوشته است، به زبان فارسی. زبان مولانای رومی. متعجب شد و از استاد پرسید این چه است؟ استاد آمد خیلی به خط ام نگاه کرد و گفت: خیلی زیباست. برایش گفتم: تشکر.
دختر گفت: تو از کجا هستی؟ گفتم از افغانستان. استاد گفت: افغانستان از اینجا خیلی دور است. در لحظه ای شاگردان کنجکاو شدند، نزدیک نقشه ایکه در دیوار نصب بود رفتند تا افغانستان را بیابند. استاد نقشه افغانستان را در صفحه پروجیکتور در مقیاس کلانتر نمایش داد و همه شاگردان دیدند.
استاد گفت: شاگردان! حالا به درس گوش کنید. همه مصروف درس شدند و من هم به نقشه دنیا می دیدم تا اینکه درس تمام شد و صوفیه دوباره نزدیکم آمد و گفت: تفاوت بین دختران اینجا با افغانستان در چیست؟ لب خند تلخ زدم و گفتم آنها هم میخواهند بدرخشند و ببالند. اما… ادامه ندادم و در نهایت پاسخ دادم که دختران در افغانستان، خیلی متفاوت تر از اینجا زندگی می کنند.
صوفیه: متفاوت! چطور متفاوت؟
از اینکه از شرایط دختران افغانستان سخن می زدم خسته بودم. حال خوبی نداشتم، برایش گفتم: می دانی در این دنیا دخترانی هم استند که مکتب رفتن برای شان رویاست. همین اکنون درافغانستان مکتب بروی دختران ممنوع است. آنها محرومان تاریخ اند. بعد از گفتن این جمله کمی آرام شدم و برای چند دقیقه سکوت کردم.
صوفیه در مورد شرایط افغانستان نمی دانست و بسیار متعجب به من نگرست و من ادامه دادم.
می دانی! وقتی دراینجا می بینم که دختران هم مانند پسران تلاش می کنند و در سرنوشت خود سهیم اند، نه مردان زندگی شان و نه هم حکومت شان، گه گاهی از خود میپرسم که چرا دختران افغانستان محروم مانده اند؟ جرم شان چیست؟
یک دختر دراینجا خودش برای آینده اش تصمیم می گیرد اما درافغانستان مردان زندگیش تصمیم می گیرند که چه کند و به کجا برود. اینجا کسی برای جنسیتش مجرم شناخته نمی شود. دختر داشتن برای کسی ننگ و درد نیست، در نهایت دختر اجازه دارد به مکتب برود و برای آیند خویش رویا بسازد. اما در افغانستان این همه برای یک دختر پذیرفتنی نیست.
صوفیه: پس دختران همیشه در خانه می باشند؟
گفتم بلی، چون چاره جز این ندارند.
زیرا فرصت ها از آنان گرفته شده است. در اینجا دختران بعد از تعین هدف برای به دست آوردن رویاهایشان تلاش می کنند و فرق بین دختر و پسر نیست.
صوفیه: بلی، اما چرا در آنجا چنین چیزی نیست؟
پاسخی نداشتم.
در ادامه بیان داشتم که اینجا مردم به آگاهی رسیده اند و برای یک زنده گی آزاد و مرفه مبارزه میکنند، اما در افغانستان چنین نیست.
در افغانستان خانواده ها دختر را وابسته به همسر، پدر و برادر بزرگ میدانند. آنها به این نظر اند که دختر مال مردم است. دختر را از کودکی وابسته به همسر می کنند و در نهایت ظرفیت های نهفته در وجودش را ازبین می برند که حتی در انتخاب همسرش هم برایش حق داده نمی شود و توسط یک مرد یعنی پدرش یا برادرش و حتی ماما یا کاکایش صورت می گیرد.
صوفیه: دختران در مقابل این همه خشونت و نادیده گرفتن سکوت می کنند؟
وقتی شما دریک خانواده و اجتماع سرکوبگر بزرگ شوید با نادیده گرفته شدن هم عادت می کنید. دخترانیکه در شهرها و مخصوصن در خانواده های روشنفکر زندگی می کنند اکثرن به آگاهی خوبتری می رسند و درمقابل ظلم سکوت نمی کنند.
صوفیه: کاش می توانستید صلح را وارد خانه های خویش کنید، اما چرا خانواده ها دختران را وابسته به مرد زندگیش می کنند؟
تشکر، آرزو می کنم روزی ما هم طعم صلح را بچشیم.
چون جامعه ما با فقر سواد روبروست و به یک جامعه محض مرد سالار تبدیل شده و همه چیز از چشم یک مرد دیده می شود و نتیجه اش حالت امروزی افغانستان است که حالا دامن ما را گرفته است و فردا به سراغ فرزندان ما می رود.
می دانی هنگامی که به دختران اینجا می بینم، به یاد افغانستان می روم که از دختر صرف برای تولید نسل استفاده می شود و حتا برایش هیچ حقی نسبت به طفل نمی دهند. می خواهم بگویم دختر در سرزمین من مسئول نظم خانه و رقصیدن به مراد یک مرد است.
صوفیه: واقعن خیلی خسته شدم، آرزو میکنم دیگر پر های دختران را نشکنند.
پس با این حال تو خوشحال استی که در میان آن همه ظلم زندگی نمی کنی؟
لبخند تلخ زدم و گفتم. مهاجرت برای هیچکس خوشایند نیست حتی اگر در داخل کشور از یک ولایت به ولایت دیگر بیجا شوید، خیلی سخت است؛ زیرا حسی بیگانگی پیدا می کنید. چه برسد به اینکه از یک کشور به کشور دیگری آن هم به حیث مهاجر، که با زبان و فرهنگ و ارزش های آن کشور بیگانه استی. اکنون هموطنان زیاد مان مجبور به ترک وطن شده اند؛ زیرا آینده خود را در زیر حاکمیت گروهی که جز قتل با کار دیگر بلد نیست، تاریک می بینند، این همه از مجبوریت است.
من نمی خواهم فرزندانم روزهای تلخی را که ما پشتی سر گذشتاندیم، تجربه کنند.
صوفیه: خدا کمک تان کند.
گفتم تشکر زندگی همین است. شما کوشش کنید و بخوانید. زمان را بیهوده از دست ندهید؛ چون فرصت دارید. دخترانی استند که تشنه خواندن و پیشرفت کردن اند و در آرزوی بدست آوردن چنین فرصت به خواب می روند؛ اما بدبختانه محرومان تاریخ شده اند.
صوفیه: آرزو می کنم آنها هم فرصت پیدا کنند تا از برده گی و ظلم رها شوند و لذت زندگی را ببینند.
زنده باشی صوفیه، دختران و زنان افغانستان همیشه صدا بلند کرده اند؛ اما گویا گوش شنوا برای این نعره ها نیست. شاید در اینجا مردم کمتر خبر بشنوند اما در افغانستان همه به دنبال خبراند تا ببینند، فردایشان چه می شود.
صوفیه: زحمت ها همیشه دیر یا زود نتیجه می دهند.
دقیقن، اما یک عمر قربانی میخواهد. کاش زندگی متفاوت تر می بود.
