در زمانهای قدیم در اوبغن علیا؛ یک منطقۀ دور افتادۀ درواز، مردی زندگی می کرد. او بسیار بی رحم، قوی و جنگآور بود. مردم آن منطقه را آزار و اذیت می کرد و مردم از او بسیار میترسیدند. آن مرد از نگاه جسمی قویترین مرد آن منطقه بود، سینه ای شبیه تختۀ دروازه، بازووانی مثل آهن و پاهای به مانند درخت داشت که مردم را کتک می زد.
مال و منال آنها را به بهانه های مختلف از چنگ شان در می آورد. مردم بسیار در رنج و عذاب زندگی می کردند. در کل یک حاکمیت دیکتاتوری را بنا کرده بود. مردم از او خیلی زیاد می ترسیدند مانند داستانهای که در فیلمهای هندی اتفاق می افتد.
در نهایت، مردم از دست او آرام و قرار نداشتند. آن مرد دوست و هم صحبت نداشت، همیشه تنها بود و با خود حرف می زد. یک روز آن مرد با خود گفت: بیا خودت را به مردگی بزن، ببین مردم چه کار می کنند. بعد از گذشت چند روز، سر و صدا بلند شد که آن مرد ظالم مرده است. در مدتی کوتاهی، این حرف در تمام منطقه پخش شد. مردم خیلی خوش حال شده بودند، انگار که عروسی بچه هایشان باشد، با داریه و دف، آواز خواندن و رقصیدن از هر طرف جمع شدند. جسدی مرده را به باغی بردند و در بالای سری آن، چنان آواز می خواندن و می رقصیدند که گویا یک محفل خوشی جریان دارد. چندی مردم رقصیدند و خندیدند. بعضی ها شان می گفتند: بس است بیاید دفن اش کنیم؛ اما بعضی دیگر می گفتند: نخیر! به این زودی دفنش نمی کنیم. این همه سال آزادی هایمان را گرفته بود، بگذارید کمی برقصیم تا کوفت آن همه محرومیت را بگیریم. باید قیرت چند ساله را بالای مرده ی این کثیف خالی کنیم.
مردم خیلی خوش حال بودند؛ گمان می کردند او مرده است. با خود می گفتند: خداوند ما را از دست این ظالم و بد جنس رها ساخت. چند ساعت بعد خواستند تابوت او را ببرند به دریا بیندازند. ناگهان مردم احساس کردند که آن مرده تکان می خورد، خیلی ترسیدند، با خود گفتند: حتمن روحش است. باز گفتند: روحی این لعنتی هم ما را رها نمی کند. مردم آن منطقه از روح و جن خیلی می ترسیدند. مرده آهسته آهسته بلند شد و بلند شد. یک دم پرده را از روی خود برداشت و یک صدای بلند کشید، مردم تلخه کفک شدند، نصف شان از هوش رفتند. آن مرد از جایش بلند شد و یک چوب را گرفت و به مردم گفت ای بدبخت ها! شما برای مردۀ من خوشحال اید و رقص می کنید؟ من به این زودی شما را رها نمی کنم. مردم همه حیران مانده بودند، دست و پاهای شان از ترس میلرزید. مرد ظالم با چوب که در دست داشت تمام مردم را کتک زد. مردم خسته و با دست و پای شکسته به خانه ها شان فرار کردند.
چند سال بعد آن مرد ظالم مرد. صدای مردنش در همه جا پخش شد. اما هیچ کس از خانه خود بیرون نشد. از ترس اینکه دوباره فریب شان ندهد، کسی به خانه او نرفت. چند روز گذشت و جسد او در خانه اش بوی گرفت، همسایه ها به خانه ای او رفتند، دیدند مرده است. به تمام مردم خبر دادند که از راستی مرده است، لطفا برای جنازه بیاید. مردم باز هم باور نکردند، این بار با گریه و زاری به خانۀ او آمدند و بالای جسد او چنان گریستند که اینگار پدر ومادر شان مرده باشد. با تمام احترام جسد او را دفن کردند و در بالای قبر او نشستند تا ببینند که آیا دوباره بلند می شود یا نه؟ ساعت ها گذشت و آن مرد از قبر بلند نشد. مردم دیدند که واقعن مرده است، بالای قبر او رقص و شادی را شروع کردند، چنان می رقصیدند که نگو، اشک ها شان تاهنوز در چشم شان خشک نشده بود. مردم خیلی خوش حال بودند با خوشحالی تمام به خانهها شان برگشتند. مردم با گریه به سرِ قبر رفتند و با خنده و رقص و آواز خواندن از سری قبر برگشتند.
بوی آزادی در مشام شان همچون عطر گوارا بود و آرامش را با تمام وجود حس می کردند. با خود زمزمه می کردند آزادی! آزادی!
حسین حسینی
25/7/1401 ه.ش
