معامله خرس با پشک

خرس تنها زندگی می کرد و از بودن در خانه و باغچۀ دیدنی­ اش لذت می­برد. او با رفیق هایش خوشحال بود؛ زیرا با یکدیگر رفت و آمد می کردند و در زمستانها بیشتر فرصت داشتند به خانه­ های همدیگر بروند و قصه کنند. دوست­های مهم­ اش، شیر و بز بودند. خرگوش هم در نزدیک خانه او زندگی می کرد و کم کم با او رفت و آمد داشت.

نزدیک ترین دوستش شیر بود؛ چون وقتی که به دیدن خرس می آمد به خرس کمک می کرد و گه گاه به ماهی گرفتن می رفتند و زیادتر قصه می کردند.

زندگی همانطور که خرس می خواست ادامه داشت تا اینکه یک روز که نزدیک چاشت شده بود و خواست چیزی برای چاشت پخته کند که ناگهان یخچال پر از مواد اش را خالی دید، نگران شد و پیش خود زیاد فکر کرد؛ اما هیچ نفهمید غذاهایش کجا شده اند. چند روز فکرش مصروف بود و هر قدر غذا می آورد گم می شدند.

 یک روز دل نا دل به شیر قصه کرد، او خندید و برایش گفت: نظر به تجربه های من در خانه ات موش پیدا شده، خرس که از موش می ترسید گفت: چی؟

شیر گفت: تشویش نکن! در خانه من هم یگان وقت می­آید و غذایم را می خورد. تا اینکه متوجه می شوم و از خانه گمش می کنم. 

خرس: چگونه گمش می کنی؟  راه حل چیست؟ 

شیر گفت: بیا به پولیس زنگ بزنیم. خرس قبول کرد و به پولیس زنگ زدند و گفتند: در خانه موش پیدا شده.

گرگ ها که پولیس جنگل بودند گفتند: به قضیه شما رسیده ­گی می شود.

خرس کمی خوشحال شد؛ اما همچنان از نگرانی ­اش کم نشده بود تا اینکه در دروازه تک تک شد، و وقتی دروازه را باز کرد با پشک رو به رو شد به پشک گفت: با کی کار دارید؟

پشک گفت: من امر دستگیر کردن موش را دارم، پولیس احوال داده که در این خانه موش است و من هم آماده ام که موش را دستگیر کنم. خرس باور نکرد؛ ولی پشک، تقدیرنامه ها و تحسین نامه ها و مدال هایش را به خرس نشان داد و گفت: من در این بخش بسیار کارکرده ام و خرس هم به خوشحالی قبول کرد. 

پشک شروع کرد تا موش را پیدا کند و بعد از چند دقیقه موش را یافت اما نمی توانست او را دستگیر کند؛ زیرا موش خیلی باهوش بود. پشک را فریب می داد و در دامش نمی افتاد. 

موش در جایی می رفت که پشک داخل شده نمی توانست. چند روز گذشت پشک نتوانست موش را بگیرد و خرس با گذشت هر روز نگرانی ­اش بیشتر می شد؛ زیرا از موش می­ترسید.

پشک جاروب را روشن کرد و به جان موش برد؛ اما موش به جای خود غذای یخچال را که به پشت سر برده بود در دهنه جاروب ماند و بلاخره پشک موفق نشد که موش را بگیرد. 

خرس خیلی عصبانی بود و گفت: وقتی مهارت نداری چرا میایی؟ 

 پشک گفت: به من وقت بده، زیرا دستگیر کردن موش زیاد سخت است و هرکس نمی تواند؛ چون موش خیلی باهوش و هشیار است. به من وقت بده تلاش می کنم تا به زودترین فرصت دستگیرش کنم. 

خرس که چاره دیگر نداشت گفت: آخرین فرصت است در غیر آن باید چاره دیگر بسنجم.

پشک زیاد ناراحت شد؛ اما تلاش می کرد که موش را بگیرد و همچنان به موفقیت خود بیفزاید. به دنبال موش می­دوید، می­دوید، و موش هم خود را گاه در داخل الماری پنهان می کرد و گاهی در داخل یخچال و گاهی در داخل بخاری؛ اما وقتی پشک نزدیکش می شد، فرار می­کرد تا اینکه موش خسته شد و خواست از خانه خرس فرار کند؛ اما پشک موش را دستگیر کرد و در دست هایش ولچک زد. خرس را خوشحال کرد و پولش را گرفت و رفت.

موش را به پیش پولیس برد. موش به مدت چند ماه در زندان ماند؛ اما بعد از فهمیدن اشتباهش او را بخشیدند و آزاد کردند. او زندگی خوب را آغاز کرد و با خود عهد کرد که دیگر بدون اجازه به خانه کسی نرود و مال کسی را دزدی نکند. از آن به بعد همه موش را دوست داشتند. 

مهوش عادلی

8/1/1403

بیشتر از مجله درواز کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب