دختر مال مردم است

جملۀ که بارها برایت زمزمه شده است، تو در این قریۀ کوچک به دنیا آمدی و سالهاست با این جمله و این فکر زندگی می کنی، قریه برایت زیباست؛ اما وقتی به کوه های سر به فلک اطرافش می نگری، جای برای خود نمی بینی، هر چند آسمان کوچک که در بالای سرت نمایان است، بیشتر به زیبایش افزوده است؛ اما برای تو دیگر دوست داشتی نیست؛ چون از اینجا جز نادیده شدن چیزی به دست نیاورده ای. آرزویت هنوز هم از یادت نرفته است؛ روزی بیرون از اینجا بروی.

تو از وقتی خودت را شناخته ی، هرکس یک جمله برایت تقدیم می کند، حیف که صورت زیبا نداری وگرنه قد و قوارۀ زیبایت را یک دختر دیگر می گیرند. این جمله تو را در درون خودت آب می کند، تو در جامعۀ زندگی می کنی که دختر هیچ امتیاز ندارد. امتیاز همیشه به پسران اهدا شده است؛ همان برادرانت که در یک خانه با هم بزرگ شدید؛ اما آنها با بزرگ شدن چیز های دیگرهم بدست آوردند مثل سند مکتب و دانشگاه. آنها فرصت یافتند به شهر بروند تا بیشتر بیاموزند؛ اما تو فقط قد کشیدی و بس. جنسیت تو باعث شد در خانه بمانی. لباس های مادر، پدر و برادرانت را شستی، بدون هیچ مزدی. این کار را هم کردی. آنها نه تنها که برایت مزد ندادند، بلکه تو را باردوش هم خواندند؛ زیرا دراین قریه دختر را مال مردم می دانند. 

تو از روزی که به دنیا آمدی با لالایی های مادرت فهمیدی که در این خانه جایی برای تو نیست. برادرانت در خانه قهرمان شدند؛ اما برعکس تو نادیده گرفته شدی، چقدر ساده دل بودی که بازهم با آن نادیده شدن­ ها تلاش کردی و عرق ریختاندی و به خانواده­ ات که هیچ­گاه تو را اهل خود نداستند، خدمت کردی. همیشه کار کردی؛ اما پدرت و گه گاهی مادرت، هیچ گاه تو را اهل خانه نداستند و هیچ برنامه ای نسبت به آینده ات نداشتند؛ می دانی فقط برای دختر بودنت در غیر آن همه چیز پیدا می شد.

تو با دیدن این همه بی تفاوتی گریستی، جرات حرف زدن در وجودت از بین رفته بود و تو موفق به زنده کردنش نشدی. تو باید تلاش می کردی تا صدایت بلند باشد. صدایت را بلند کردی؛ ولی سخنان پدرت که با هر بار گفتن «دختر مال مردم است» سیلیِ به تحقق رویای تو شد. تو ترسیدی و دیگر سربلند نکردی. اما با یک ترس دنیایت را نابود کردی. حال چقدر پشیمانی و زیر لب زمزمه می کنی: کاش از زندگی محو ام می کردند و این روزها را نمی دیدم.

این اندیشه خانواده­ ات تو را با گذشت هر روز بیشتر نابود ساخت؛ اما تو کوشش نکردی اظهار کنی که من مال نیستم و تعلق به کسی ندارم. این را بارها برایت تکرار کردند و تو با گذشت زمان باورمند شدی به اینکه دختر مال مردم است چنانکه مادرت به این باور رسیده بود و اکنون نه تنها از تو حمایت نمی کند و بلکه سخنان پدر و برادرانت را هم تایید می کند. هر روز آرزو کردی که کسی بیاید با تو ازدواج کند. تو انتظار مرد رویاهایت را کشیدی؛ اما هیچ نیامد.

 میدانی!؟

چون ظاهرت زیبا نبود؛ اما مردم قریه ندانستند که انسان در ذات خود موجود زیباست و به ظاهر نباید فریب خورد؛ زیرا پوست زیبا نمی ماند و از بین رفتنیست. کسی به استعداد و خوبی­های درونت پی نبرد. دخترانیکه از لحاظ  ظاهر سیمای زیبا داشتند مورد توجه قرار گرفتند و ارزش پیدا کردند. 

می دانی!؟ 

 تو یک دختر قد بلند و خوش قواره بودی. تو زیبا بودی اما کسی زیبای تو را ندید. انسان در ذاتش زیباست؛ اما تو یک عمر درد بدرنگ بودن را کشیدی در حالیکه هیچ کس در زیبا بودن و داشتن خانواده خوب نقش ندارد. تو با خدا راز و نیاز می کردی  و می پرسیدی، چرا تو را زیبا نیافریده است؟!

همه دختران که در پیش چشمانت به دنیا آمده بودند قد کشیدند و به خانه بخت رفتند، خانه و خانواده تشکیل دادند، اما هنوز که هنوز است کسی راه گم نکرده است تا خواستگار تو شود.

تو در جامعۀ زندگی کردی که زن را وابسته به مرد می سازد. تو هم منتظر یک مردی بودی که بیاید و تو را نیکبخت کند. این از کودکی آغاز شد با خریدن یک گودی به تو فهماندند که وظیفه زن کودک دار شدن است. بارها برایت گفتند که دختر مال مردم است و تو آرزو کردی که کاش دختر نبودی تا این همه را نمی شنیدی، این درحالی بود که برادرت تشویق می شد که درس بخواند و نیرومند شود؛ چون خانواده­ ات پسرشان را نان آور می دانند. 

اکنون برادرانت بزرگ شدند و خانواده تشکیل دادند هر چند از تو کوچکتر بودند، حالا تلاش دارند تا خانواده های خوب بسازند و حتا پدر و مادرت را در اجتماع کوچک خود نمی بینند و از تو هم گه گاهی برای بزرگ کردن فرزندان شان کمک می خواهند و خارج از آن چیزی نیست و تو با پدر و مادرت تنها ماندی. گاهی به زندگی آنها می بینی که نتیجه تشویق­ های پدرت به ثمر رسیده است. و در عین حال می بینی که نادیده گرفتن هایشان از تو یک دختر وابسته و ترسو به بار آورده است. 

دلت می خواهد برای پدرت بگوی که این همه را در مقابل برادرانت انجام داد، کار کرد تا پسرانش درس بخوانند و بشگفند، پول داد و برای شگوفا شدن شان عرق ریخت؛ اما در مقابل برای تو همیشه یک جمله تقدیم کرد. دختر مال مردم است و شوهرش در موردش تصمیم می گیرد. این واژه­ یست که تقدیم تمام دختران این دهکده می شود از تو مثل غلام کار گرفتند و درعوض یک لقمه نان دادند. آن­هم نان خوب به پسران داده می شد؛ چون آنان امتیاز پسر بودن را داشتند.

تو همیشه آرزو کردی که پسر باشی تا در مورد آینده ات تصمیم بگیری. آرزو کردی کاش پسر بودی تا برادر خوب و پدر خوب می بودی و عدالت را بین دختر و پسرت رعایت می کردی.

 چقدر خوشحال شدی که برادرت در مورد سرنوشت خویش تصمیم گرفت در حالیکه تو بزرگتر بودی اما نتوانستی؛ زیرا او امتیاز پسر بودن را داشت و رسم قریه چنین بود. سالها پیش زمانیکه قریه تان را طالبان نگرفته بود، در سریال ها دیده بودی که دختران هم می توانند مثل بچه ها به دانشگاه بروند و سفر کنند، تو خود را در لباس آنها می دیدی، چقدر زیبا بود! خود را در لباس یک دختری می دیدی که می توانست در مقابل خانواده اش ایستاد شود و بگوید که شما کار درست انجام نمی دهید.

بارها از خودت پرسیدی که آیا دختران می توانند مثل بچه ها درس بخوانند، تصمیم بگیرند و کسی را که دوست دارند به خواستگاری ­اش بروند؟ تو سالها آرزو کردی که مثل برادرت بتوانی از معشوقه­ ات یاد کنی اما برای یک دختر عیب بود. تو می دانستی که اگر بگویی شاید تو را از خانه بیرون کنند؛ چون تو یک دختر بودی و این برای یک دختر ناپسند بود.

سالها از عمرت گذشته است و تو نتوانستی از قریه بیرون شوی و پا به دانشگاه بگذاری؛ اما حالا برادرت با یک خانم تحصیل کرده ازدواج کرده است و او وظیفه انجام می دهد. وقتی به او نگاه می کنی چقدر افسوس می خوری که تو مثل او خانواده نداشتی. ناخدا گاه دلت می خواهد به پدر و مادرت بگوی که این چی جفایست که برتو کردند. اما چه سود که گذشته بر نمی گردد. 

مهوش عادلی

3 حمل 1403

بیشتر از مجله درواز کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب