«فقط مراقب باشید، اینجا آفتابه ندارد«، بخشی از گفتگویی از فلم ایرانی «مارمولک» است. اما چرا این صحنه در فلم گنجانده شده، موردی است که باید به آن اندیشید. قصه در آن خلاصه نمیشود. اگر نگاه خود را به همسایه شرقی ایران، سرزمین خود ما افغانستان مبذول بداریم، نفوس آفتابه در زنده گی مردم کَلگک کَلگک میزند. یعنی آنها هم نقش خودرا کارساز و مشکل گشا تلقی میکنند. از اینکه گروه های متعدد با افکار متنوع در سراسر دنیا، اسلام را منحیث آیین زنده گی پذیرفته اند، تردیدی نیست، اما عامل اینکه آفتابه را در جوامع و دنیای اسلام ببینی چیست؟
اصلا، موجودیت آن، مورد هدف نوشته نیست. چرا وسیله ای دیگری نی؟ آنهم با طراحی عجیب و قدیمی اش و چرا بهبود نیافته و زیبایی به آن فزونی نمییابد؟
در جنوب شرق اروپا، البانیا، کشوری با نفوس دارای اکثریت مسلمان. هنگام آماده گی برای ادای نماز پیشین (ظهر)، با یک خانواده مسلمان انگلیسی، با اصالت آسیای جنوبی سر خوردم، بعد از احوال پرسی، از وضعیت بهمیان آمده در افغانستان بسیار اظهار خوشی کرد. من گفتم که شما میتوانید در آنجا زندهگی کنید، هرچند از قانون مهاجر پذیری آن اطمینانِ نداشتم. اما خواستۀ مرا به طرز عجیبِ رد کرد. من گفتم چگونه آنرا برای ما آرزو میکنی؟ چیزی نگفت.
از قصه های این بنده خدا که بگذریم، طراحی و زیبا نگاری های مسجد ریشه در شیوه معماری عثمانی ها دارد، در میان این همه زیبایی، آنجا هم آفتابه ادای احترام کرد، و گفت که من آن آشنای تو ام. گفتم از اینکه با آشنایم سر میخورم، احساس آرامش میکنم. گفتمش در این محوطه مسجد زیبا چگونه راه یافته ای؟
گفتا مرا آورده اند، اما هنوز زیبایی های مسجد و محیط در من اثر نکرده است. گفتم تشویش نکن، به اندازه کافی زیبا هستی. چون هرچیزی در ذات خود زیباست.
البانیا هرچند مشکلات جدی اقتصادی ناشی از فساد مافیایی و ساختاری دارد؛ اما کیفیت زنده گی شهروندانش بمراتب از مردم افغانستان بهتر است.
آنها هم قصه های بسیار به گفتن دارند، و از اینکه به سرنوشت خویش حاکم نیستند، کاملا ناراحت اند. از قصه آفتابه که دور نشویم، در روستاهای این مملکت که نسبت به افغانستان قُرا و قصبات محسوب نمیشوند، مشکلات متعدد و بسیار شبیه به افغانستان وجود دارد، منهای عقیده و باوری که دارند. بنابر عواملی فرصت کمتر به زنان مساعد میشود، و مردان از سن نوجوانی راه قاچاق بسوی ایتالیا و غرب اروپا را در پیش میگیرند. امروزه جوامع بزرگی از البانیایی های بیرون از کشور شان وجود دارد که نقش ارزنده در اقتصاد آن کشور دارند. خانواده ها بیشتر متکی به آن اند. هرکسی برای زنده ماندن، باید کسی آنجا (یعنی بیرون از البانیا) داشته باشد.
جمله معروفِ میان یک تعداد مردم درواز وجود دارد که میگن کجا میروی؟ در پاسخ میگوید که تا جوادیه میروم و پس میایم، منظور جوادیۀ، تهران، مرکز کشور ایران است. یعنی این موضوع بحدی عادی جلوه میکند که مردم بگونه مثال از آن در زندگی روزمره استفاده میکنند. حال و روز مردم البانیا هم اینگونه است.
هنگامیکه به نیویارک رسیدم، حین عبور چشمم به مسجدی خورد که احساس کردم، به غرب کابل آمده ام. آن کلمات هم نشان از آشنای قدیمی بودن میدادند. نگاه گذرا، اما کاملا آرام بخش. مسجدِ در میانه یکی از بزرگترین مراکز اقتصادی ایالات متحده، شهر نیویارک.
وقتیکه در اولین نماز جمعه در پیتسبرگ، شرکت کردم، آن آشنای قدیمی دوباره سلام زد و ما هم ادای احترام کردیم. جالب اینکه هیچ تفاوت با آفتابه های جنوب آسیا و افغانستان ندارند.
درباره انواع و طراحیهای مختلف این دوست قدیمی، در جنوب آسیا و افغانستان گپی نیست، چون شاید محل تولدش آنجاست.
مسجد دقیقن در محله ای موقعیت دارد که اکثرن مردم اهل کتاب زنده گی میکنند. امام مسجد هم آنگونه سخن ایراد میفرماید که گویی برای صدها نفر در مسجد معروف پل خشتی کابل موعظه دارد. در محتویات موعظه هم آنچه بسیار زیاد بحث میشود؛ تقابل است، آنگونه که ره بسوی منازعه می برد. من هم نگاهی می اندازم به کتبی که در الماری ها و جعبه های زیاد این مسجد گذاشته شده اند و همه پر از کتاب. اکثرن به زبان عربی. از اینکه نام مسجد هم «مسجد الاول» گذاشته شده، ممکن عربها بیشتر ساکن این منطقه و یا نزدیک به آن باشند. اما در میان نمازگزاران، افرادی از آسیای میانه بشمول ایغور های ترکستان هم به کثرت دیده میشوند. آنچه وجه مشترک است، آن عقیده به خدای یکتا و ارکان های اساسی اسلام است که این همه را گرد هم جمع کرده است.
از آنجاییکه تسلط به زبان عربی ندارم، اما بنابر مشابهت های زبان فارسی با عربی و سنت آموزشی قدیم افغانستان، هنگام مرور متون عربی به استثنای قرآن کریم، و فهم حجم عظیمی از کلمات عربی باعث شد که یک کتاب را باز کنم.
در آموزش سنتی افغانستان، که بیشتر محتوای دینی دارد، آموزش قاعده بغدادی، هفت یک کل، قرآن مجید، چارکتاب (چهار کتاب)، حافظ و بیدل مخصوصن در مناطق درواز افغانستان مروج بوده است. و این شیوه شاید ریشه در فرهنگ آموزشی سمرقند و بخارای شریف داشته باشد.
برگردیم به مسجد اول در پیتسبرگ، کتاب را باز کردم، تحت نام کتاب الصلة، أثری از ابن بشکوال (494-578هـ)، در باره دانشمندان، نخبگان، اهل علم و خرد اندلس، واقع در هسپانیۀ امروزی. یعنی این کتاب نمادی از تمدن اسلامی اندلس بوده است. اکثرن سریع مرور میکردم تا اینکه کجا کلمه مشابه و آشنا را بیابم. خوشبختانه کلمات زیادی را میدانستم. احساس میکردم مفهوم متن را در میابم.

در میان کتابها که اکثراً چاپ عربستان سعودی بودند، همه در نظر من دینی بودند، این شاید به این خاطر که به زبان عربی بودند، متاسفانه برداشت عامه در افغانستان از هر متن عربی همین است.
همینگونه در جایی با یک عرب تحصیل کرده سر خوردم، تقریبن از من امتحان مسلمانی گرفت که آیا قرآن کریم را خوانده میتوانم؟ از قضا، آیات و سوره هایی را پرسید که من آنها را حفظ داشتم و از بَر برایش خواندم. چنین انتظاری را از یک عرب تحصیل کرده نداشتم، اما ممکن همه مثل او نباشند. آنچه او در مورد افغانستان میدانست فقط جهاد بود.
برگردیم به مسجد اول، خانه قدیمی تبدیل شده است به مسجد، با یک سلسله تغیرات مثل ایجاد محراب و یک منبر هم از چوب. سیستم صوتی آن هم صرف به داخل مسجد مربوط میشود، یعنی صدا بیرون نمی برآید. چند صفحه نمایش خورد و بزرگ در جاهای مختلف مثل تخته اعلانات عمل میکنند. مثل اوقات نماز، دعا، و رهنمود های لازمی روزمره مسلمانان. همه آنانیکه آنروز حضور داشتند، ریشه در جوامع اسلامی دورتر داشتند. یعنی به زبان ساده شاید تعاملی میان این قشر و طبقه ایکه (اگر) جدیدن به اسلام گرویده باشند، وجود نداشته، چون کسی دیده نمیشد. بهرحال من آرزو داشتم که تعامل مثبت را ببینم، که ندیدم. اما آیا نماد مسجد که در اسلام حکم شعائر دین را دارد، میتواند عامل یک تعامل مثبت باشد یا اینکه بستگی به روش و برخورد دو طرف دارد؟
تعداد زیادی از کسانیکه به نماز آمده بودند، ریشه در قاره افریقا داشتند. با ظاهر و پوشش کاملاً متفاوت و جاجایی اصلا برای مردم ما ناپذیرفتنی. حرفم اینست که تنوع به زیبایی افزوده، و تعدادی از ممالک دنیا به آن پی برده اند. چیزیکه در تاریخ مسلمانان به وفور دیده میشود اما نه حالا، و هنوز ظرفیت کافی برای آن است.
قصه اصلی ما، آفتابه بود. این مسجد هم به اندازه کافی آفتابه داشت. فکر میکردم که دلیل اصلی وضعیت دشوار اقتصادی باشد، چون نصب سیستم بهتر آبیاری و نلدوانی هزینه می طلبد. اما در یک فروشگاه معتبر که توسط یک مسلمان که ریشهاش به خاورمیانه بزرگ میرسد، اداره میشود، آنجا هم آفتابه حضور خودرا اثبات کرد. نقش مردم افغانستان در سرنوشت و زنده گی خودشان اینقدر مؤثر نیست که حضور آفتابه چشمگیر است.
واقعاً، چی عاملی آفتابه را در سراسر دنیا بُرده است؟ چی رابطه میان این اثر کوزه مانند و مسلمانان وجود دارد که بدون درنظرداشت هرگونه تفاوت، مردمانی از جنوب شرق آسیا، تا آسیای میانه و تا جنوب و شرق اروپا و شمال افریقا، همه از آفتابه استفاده میکنند؟
