انسان اساسن با عشق به دنیا میاید و همه چیز را با عشق شروع و ختم می کند. عشقی که دو زوج در مقابل همدیگر دارند و یا هم عشقی که مادر و پدر نسبت به فرزندان خویش دارند.
انسان با عشق متولد می شود و با عشق از این دنیا رخت سفر می بندد. ابتدا عشق انسان، ناتوان، تهی و خالی است. با گذشت زمان، نگاه و تصور او به جهان و زندگی، عشق را در وجودش بیدار می کند. هیچ انسانی خالی از عشق نیست؛ اما آنها که جانی هستند و عشق را یک کلمه بی ارزش معنا می کنند، در درون آنها هم عشق وجود دارد اما خواب یا غیر فعال است. آنها بجای عشق بغض و دشمنی و کینه را شعله ور می سازند، و خود را گم می کنند. اما آنهایکه عشق را پیدا می کنند خود را پیدا می کنند و به خداوند متوصل می شوند.
سال ها قبل شخصی در درواز زندگی می کرد. او شخص افراطی بود، به باور ها و ادیان احترام نمی گذاشت، خود را دیندار می گفت اما رفتار غیردینی و اخلاقی داشت. روزی عاشق یک دختر می شود. در نگاه اول، تمام ذهن و قلب او را، آن دختر تصاحب می کند. روز ها می گذشت و او عاشق تر می شد. عشق آن دختر او را از تمام خوش گذرانی ها و کار های بیهود دور ساخت و او را گوشه نشین کرد.
آن جوان اخلاق اجتماعی نداشت و از نظر مردم افتاده بود؛ چون مردم را اذیت میکرد. مردم احساس می کردند که رفتار او آهسته آهسته تغییر کرده است. با مردم کاری نداشت، و وقتیکه مردم را می دید، احترام می گذاشت، مردم از رفتار آن جوان تعجب کرده بودند. چند بار عشق خود را پیش دختر اظهار کرد؛ اما دختر جواب رد به او داد. جوان خیلی ناراحت و خسته شد. روز ها گذشت جوان مطیع تر شد. خوبی های خود را بیشتر نمایان کرد. عشق در قلب او زنده شده بود و رفتار خود را از این لحاظ تغیر داده بود. جوان هر روز زجر می کشید. مدت ها گذشت رفتار مردم با او خوب تر شد، خود را در دل مردم جا داد. آهسته آهسته شخصیت اجتماعی پیدا کرد. دختر هم کم کم او را در قلبش احساس می کرد. این بار تمام مردم برای او به پیش دختر خاستگاری رفتند. دختر پشنهاد او را قبول کرد و به زودی ازدواج کردند.
به مرور و زمان، دختر هم عاشق او شد و در زندگی خوش حال بودند، اما عشق آن جوان خیلی بلند شده بود. مدتی گذشت، دختر متوجه شد که آن جوان هر روز در حال فکر کردن است. یک روز به او گفت: توعاشق من بودی و برای رسیدن به من پیکار کردی و به عشقت هم رسیدی پس چرا هر روز در فکر استی؟ آیا از ازدواج با من پشیمان استی؟ جوان گفت: من ازازدواج با تو بی نهایت خوش حال هستم و تو را از جانم بیشتر دوست دارم. دختر گفت: پس چرا نگران استی؟ جوان گفت: راستش چیز هایی در ذهنم می گردد. پیش از اینکه عاشق تو شوم یک زندگی بیهوده و مسخره ای داشتم و فقط خوش گذرانی می کردم. اما وقتی عاشق تو شدم، عشق تو برام خیلی لذت بخش و شیرین بود، به این فکر می کنم که تو چقدر زیبا و عسل استی و عشق تو آرامش جان من است. اما آنکه این همه جذابیت و زیبایی را در وجود تو پدید آورده است، عشق او چقدر شیرین و لذت بخش باشد؟ انسان چطور می تواند عشق او را نادیده بگیرد؟ من که پایه استم تا عشق او را هم تجربه نکنم و از وجود او لذت نبرم تیرشدنی هم نیستم. من تا این دم دور از عشق زندگی کرده ام و از لذت عشق چیزی نمی دانستم. اما عشق تو است که مرا داخل دنیا بهتر و خوبتر کرده است، خیلی خیلی از پیشت ممنونم، با عشق تو خداوند را شناختم و همرای تو هم عشق او را تجربه می کنم.
عشق انسان را به مقام خدایی می رساند. یعنی انسان را از این همه تعلقات مادی دور می سازد و به خود خدا وصل می کند.
۱۴۰۱/۸/۲۳
