از مکتب تا خانه؛ همیشه راه 15 دقیقه ی را در نیم روز میرفتیم – قسمت دوم

قصه هایی از درواز –  7 حمل 1403 – 09:00 شب

دوباره از ما بی نظمی سر زد. سرمعلم از همان بالایی فریاد زد: گفتم دو دو نفر.

ما هم بدون اینکه به او نگاه کنیم، شدت خشمش را از دور حس کرده بودیم و من و شوخ عقب افتادیم، چون از زیر درختان پربار حویلی مکتب میگذشتیم؛ آرزو میکردیم که فقط سرمعلم یا استادان نباشند، ولی از بخت ما همیشه بودند.

من: برویم خانه؟

«برویم خانه؟» همه شان یکجایی تکرار کردند.

پس چه؟

شوخ شلخ: از سه برنامۀ که درنظر گرفته بودیم، اصلا؛ خ نداشتیم، خانه ره خو بان ده جایش.

رفیق صمیمی: آببازی نمیروی شهیر؟

شوخ شلخ: آه آه آه، آببازی چرا؟ ما گرسنه هستیم، میخواهیم بریم زردآلو خور..

جان، در همان لحظه شوخ را گیر داد و بندش انداخت: وقتی گرسنه استی، چرا نمیروی خانه تا خوب سیر شوی، بعد بروی بازی!؟

شوخ شلخ: منظورت چیست؟ تا خانه کی حوصله دارد.. رفیق صمیمی حرفش را قطع کرد، آنقدر زیاد هم نیست. هرقدر آهسته بروی 15 دقیقه راه است.

جان: راست میگوید. در 15 دقیقه، من در زردآلوها سیر میشوم. شما را نمی دانم.

صمیمی: اگر نشدی چه؟

جان: یعنی در یک زردآلو مکمل، آنهم در 15 دقیقه سیر نمی شوم؟

صمیمی: اگر دستت به زردآلو نرسید باز چه؟

شوخ در وسط شان پرید. جان! تو را مزاق میکند. منظورش اینست که اگر صاحب زردآلو آنجا باشد. تا جان مطلب را فهمید، همه غرقِ خنده شده بودیم.

من: پس اول بیاید در سایه بشینیم، و چاره سنجی کنیم. هرکدام مان به اطراف خود نگاه کردیم، و بعد به سه سمت دیگر. برویم بچه ها. سمت من یک درخت نسبتا بزرگ داشت و به اندازۀ کافی سنگ برای نشستن.

دو قدم مانده بود به سایۀ درخت که رفیق صمیمی سرش را بسوی آسمان بلند کرد و افسوس­وار گفت، زمان و آفتاب چقدر باسرعت به پیش میروند. تقریبا روز نیم شده است. زُمزُم شوخ بسیار خفیف شنیده شد: تقریبا روز نیم شده. منم با شانه­ام تکانش دادم، چه شده؟ صدای من دیگر مثل او نبود، بلند بود.

شوخ با قصد دست چپش را به جلو کشید، و گفت این را چه شده؟ جان در حالت سردرگمی جوابش داد: هیچی، دستت صحت و سالم است. منم هم تایید کردم، خیلی سفید مانده.

شوخ: نه، ساعت را میگویم.

آها، تازه دردش را فهمیده بودیم. ساعتی که همیشه برای داشتنش افتخار میکرد و ما هم حسرت نداشتن همچون ساعتِ خرابه را میخوردیم، ولی هیچ وقت از او نمی پرسیدیم ساعت چند است. هیچ کس.

 توجه نکردن به ساعتش، یعنی اینکه او هم نداشت. و ما هم نمی خواستیم او بالای ما فخرفروشی کند، و ما در مقابل حس ناداری کنیم.

این دفعه من در بالای سنگ بزرگ و  در میان همه جای گرفتم. و بی­درنگ شروع کردم: خوب، اگر به زردآلوها برویم و هیچ کس نباشد، سود کرده­ایم. میخوریم و میرویم. ولی اگر..

اگرِ من ادامه نیافت، جان گفت اگر و مگر ندارد. وقتی میگویم برویم، پس برویم.

رفیق صمیمی: شاید اگرِ داشته باشد.

من: اگر دارد.

شوخ: هر چیزی اگر دارد.

و اگر را ادامه دادم: اگر برویم و کسی آنجا باشد، راه مان بی فایده است. یا اگر برویم، زحمت بکشیم؛ در زردآلو بالا شویم و یک نفر بیاید؛ مثل هفتۀ پیش اسم همۀ ما را به مکتب میدهند. و نتیجه­اش برای همه معلوم است. یا اگر اسم­های ما را بدهند ولی روز بعدش مکتب نرویم، بنظرم خوب است. اما آنها، چپراستی و خادم مکتب را به پرس و جوی ما روان میکنند و خانواده را دخیل میکنند، در آن وقت هم خانواده همه چیز را خواهد دانست و هم خودمان مورد مجازات هردو یعنی خانه و مکتب قرار میگیریم.

شوخ: اصلا، زردآلو نمی خواهیم. رهایش کن. بچه ها یک فکر دیگر باید بیندیشیم. امروز گرسنه رفتن به خانه مثل این می­ماند که در گلِ صبح صیادی بروی، و در آخر روز دست خالی برگردی.

بیشتر از مجله درواز کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب