نیمه دوم روز

نان. اما نه فقط نان گندمی، مخلوط و حتی بیشتر جوین (نان جو) بود. در دهن گذاشته بودم و می جویدم، یک قورت آب نسبتاً سرد نیز از بالای آن تا هم بهتر جویده شود و هم از گلویم آسانتر پایین برود. در همین فکر بودم که زور بزنم و میلیون ها سلول را به حرکت بیاورم تا از حلقومم گذشته به سرمنزل مقصود، معده برسد.

اما چه کسی میدانست که زندگی هر لحظه در بالا و پایینی ست. همینکه از ناحیه دهن پریده و سرنشیب شده بود، اسمم را شنیدم؛ آنهم بگونه ناموزون و متواتر. اولش، یا قسمتی از آن، شم س، شمس…

تا از اتاق برآمدم و از دهلیز گذشتم و به اتاقی که به سمت حویلی کلکین داشت رسیدم. نامم؛ مثل اینکه با کلشینکوف فیر میکنند، یکی بعد دیگری به گوش میرسید، و من هم با چشمان و پاهای خسته و خواب­آلود، سعی داشتم اول به کلکین برسم و بعد صدایم را بکشم. و همچنان اسم خود را دریافت میکردم.

چون سرم را از کلکین بیرون کشیدم، آن لقمه رفته بود و در کنار اینکه میتوانستم به راحتی نفس بکشم، برای حرف زدن هم توانای و فضا بوجود آمده بود. در جواب آن مسلسل، من تنها به یک سخن کوتاه اکتفا کردم: جان، بفرما! شمس همین جاست.

ازینکه دیر جوابش را داده بودم و یا دیر آمدم، هیچ چیزی نگفت. مردی بود، ایستاده با قد و قامت عظیم و جمیل در زیر درخت انگور. درختی که گویند هر دردی را دوا و درمان است.

پرسید: چی کار میکنی؟

گفتم: هیچ، نان چاشت میخورم. صبح مکتبم دیر شده بود، سیر نشده بودم. چندین کار خانگی هم دارم.

 خو!

گفت: مواشی و حیوانات زیاد می چرند. سرِ زمین هم کسی نیست. حیف است زحمات به فنا بروند.

این را گفت و بدون اینکه تائید یا ردی از من دریافت کند، از دروازه ی حویلی که تقریباً روبرویم بود، خانه را ترک کرد. همچنان اضافه کرد که در باغ هستم.

و من هنوز گرسنه ام. سرد و سفید شده بودم، و تپش قلب نیز مثل همیشه در کارش کوتاهی نمی کرد. شاید برعکس تسریع اش هم کرده بود.

در چورت و خیال بودم که دوباره صدایی شنیدم، این دفعه خیلی دور شده بود از من، دستش را هم تکان میداد تا شاید من را به توجه خود جلب کند. با آوازی بلندی که داشت و با آن ضعیفی و ناموزونی که به من میرسید، گفت: کتابت را هم ببری…

بیشتر از مجله درواز کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب