از مکتب تا خانه؛ همیشه راه 15 دقیقه ی را در نیم روز میرفتیم – قسمت سوم

قصه هایی از درواز –  20 حمل 1403 – 05:28 شام

ما هم بسوی خانه حرکت کردیم. اما نه از آن راهی که دوستان مان رفتند. خیلی بد بود که زمین مردم را زیر پا بگذاریم و حاصل زحمات یکساله صاحب زمین را به باد فنا بدهیم.

برعکس سرک اصلی را در پیش گرفتیم و برسرعت خود افزودیم. در حقیقت از آنها تبعیت میکردیم و رفتن به خانه را مثل آنها ترجیح داده بودیم، ولی در ظاهر، کاملا برعکس بود. و به گونۀ وانمود میکردیم که آنها را اصلاً قبول نداریم و ما راه خودمان را برای هدف خاص خویش طی میکنیم.

آن راه کوتاه تا خانه، بعضی وقت ها، مثل همین لحظه، در نظرمان خیلی دور و دراز مجسم می گردید. شاید به این دلیل که گرسنه بودیم، یا خسته شده بودیم از تصمیمات نافرجام خویش، و یا اصلاً چندین ساعت درس ما را ذله کرده بود.

در همان سرعتی که نمی دانم چند کیلومتر در ساعت بود، ناآگاهانه پای چپم به چیزی برخورد کرد که خیلی سبُک بود. آنقدر سبک بود که نه تنها مطمین بودم که پایم به سنگ نخورده است بلکه آن حتی چوب مرطوب نیز نیست. حدس بعدی که داشتم چوب خشک بود یا توپی بازی. اما نکته جالب این بود که یک صدایی نیز به گوشم رسید. البته نه تنها به من بلکه به دوتای دیگر هم. تا سرم را پایین کردم، چشمان خرمایی ام به خودی خود، حس کردند و فهمیدم که آن یک دبله (بوتل) نوشابه کوچک است نه چیز دیگری. با آن اصابتِ که به پای من کرده بود، احتمالا از من دلگیر شده بود، پرید آنطرف سرک، روبروی شوخ.

شوخ هم حدود یک تا دو گز (گز: کمتر از یک متر. یا به اندازه درازی دست یک انسان معمولی) دبله را با هردو پایش پیچاند و به جلو برد. بعد از آن با عقب همان پای راستش، ردش کرد به آن هم صنفی همیشه حاضر که در پشت سر هردوی ما بود و هم قطار با ما؛ البته او هم قدم های سریع بر می داشت.

او که در چوب آوردن برای لَت کردن هم صنفی هایش هیچ درنگی نمی کرد و همیشه حاضر بود، در مسئله دبله نیز بنظرم حاضر بود. تدابیر لازم را با هردو پایش گرفت و پس از ترفندهای عجیب الغریب خودش، دبله را به جلو انداخت اما اندکی مایل به سمت چپ. یعنی به سمت من که در چندین قدم دیگر به آن میرسیدم. وقتی میگویم ترفند و مهارت، دقیقا همین است. دبله بگونۀ به من رسید که نه سرعتم را کاهش دادم تا از مرزهای من نگذرد و نه افزایش دادم تا نکند که بگذرد، میشود گفت در زمان و مکان خودش. این نوع توانایی خارق­العاده است.

من اینرا قبلا نیز شنیده بودم که در خانه میگفتند هر سخن جا و هر نقطه مکانِ دارد. چون هرچیز در جایش باشد و بر اساس هدف مطلوب به انجام برسد، آن در نوع خودش بهترین کار و مسیر است و مسلماً نتیجۀ خاص خود را دربر خواهد داشت.

حالا دیگر این دبله به من رسیده است. ظاهرا می دانم که چکار باید کنم. اما حقیقت اینست که من اصلا چنین توقعی نداشتم که با یک عمل اتفاقی، چنین نظم و ساز و رقصی به بوجود آورم. باید خود را نشان داد.

یکی از قانون های غیر مدون که از دختران یاد گرفته بودیم این بود که من حتماً و لازماً باید از شخص قبلی بهتر و بیشتر باشم. هرچند ما بچه ها هم، چنین شرایطی داشتیم و داریم ولی به نام دختران ثبت و معروف شده است. دیگر چیزی گفته نمی شود.

این دفعه با استفاده از پای راست و در کمک آن از پای چپ میخواستم یک حرکت سحرآمیز بروم، ولی نه. قبل ازینکه آن دبلۀ توپ مانند به محوطه من نفوذ کند، در خاطرم این گذشت که چرا باید من خودم را به رخ دیگران بکشانم؟

دبلۀ توپ مانند آمد و رفت ولی آن «چرا» دیگر نرفت. چراهای که همیشه سدّی بودند میان من و خیلی از کارهای که میخواستم به اتمام برسانم. مثل آن «چرا «که در میان همۀ نوجوانان، فقط من را پیدا میکرد تا برای مقبول ترین دختر مکتب که همه برایش نامه مینوشتند و گل و تحفه میفرستادند، حتی » لا» هم ننویسم. ولی جالب این بود که آن چرایِ که نزد من بود، خودش چرا نداشت. یعنی چرا آن «چرا» فقط نزد من بود. شاید یکی دیگر بگوید که از کجا معلوم فقط آن چرا را تو داشتی؟ خب، شاید من هم در جواب بگویم که آن نامه ها و تحفه های که دختر مقبول روزانه برایش میرسید بیشتر از همۀ ما، از بچه های هم سن و سالش خودش بودند. هرچند شاید بعضی ها برای اینکه خودشان را بیشتر به رخ بکشند، بیشتر میفرستادند.

بنظرم استاد دیروز به نحوی به همین نکته اشاره میکرد. البته نمی خواهم با گفتن سخن استاد، خودم را درس خوان یا باهوش بگویم، نه. اما میگفت انسان به گونۀ خلق شده است که میخواهد همه چیز را داشته باشد. و در هرچیز بهترین باشد. این یعنی چه؟

شوخ با وجود اینکه اصلا در صنف آرامش نداشت و صد البته ما هم از زمرۀ او بودیم، در بعضی از کتاب ها فهم عمیقی داشت. دلیلش برایم واضح نیست. شاید کسی در خانه با او همکاری میکند و موضوعات را به کمک پدر و مادر یا خواهرش و یا برادرهایش زیر و زبر میکرد، زیرا در نطق و نظر سرآمد بود.

شوخ: خب، آخرین دفعۀ که استاد فلسفه وُروُر میکرد، همین بود. یعنی کمال گرا هستند. و انسان در هرچیزی میخواهد بهترین و والاتر از همه باشد. حقیقت اینست که آدم ها میتوانند در بعضی از کارها به بهترین وجه یعنی کمال برسند، اما نه در همه. من هم سخنش را قیچی زدم، مثل همیشه حاضر که در چوب آوردن به کمال وافری رسیده است و همۀ مکتب به توانای او عالم اند.

جملۀ که خندۀ قهقه را به ارمغان آورد، آنهم در لب های که نشان از شکست در آنها نمایان بود و..

در عین حالیکه سخن در افواه مان پیچیده بود، آن دبلۀ توپ مانند، در میان سه مکتبی کمال گرا، شاید با آن سرعت اولیه خودش یا بیشتر از آن میدوید، و ما سرخ شده بودیم در اینکه چرا همه چیز وجود دارد.

آنچه که تجربه نشان میداد؛ باید آهسته آهسته به خانه برسیم و آن دبله نیز مهمانمان باشد. شاید مهمانی کردنش هم به نحوی اجباری باشد و تقسیم شود میان سه الی شش مکتبی خسته و درمانده که نمی دانند چرا هستند.

بیشتر از مجله درواز کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب