آنچه برایم گفت

یک همکارم با چهره بشاش گندمی و همیشه خنده برلب گفت، آیا میخواهی کسانی را برایت معرفی کنم که واجد شرایط کار با خودت را دارند؟ ادامه داد، خدماتی را که ما عرضه میکنیم، وی شایسته دریافت آنهاست. من که بدنبال چنین لحظه هایی بودم، دفعتاً گفتم، چرا نی؟

بعد از دریافت و حصول کانال های ارتباطی، گفت اگر ترجمه نیاز داشتی، خودم و یک همکار دیگر ما هم با شما خواهند بود. در مدت کوتاه چندین نفر را پیدا کرد که از پیشینه خوب تحصیلی و تجربه کاری خوب برخودار بودند. هرباریکه نزد من میآمد، و یا مقابل میشدیم، او در باره کارهایم می پرسید و اینکه افرادی را که قرار است ببینم، واقعن کی ها اند و چی شایسته گی هایی دارند. با هر اشاره به آنها، خشرویی و خوشی در سیمایش هویدا میشد. باری یکی از همکارانم گفت که کسی را برایت راجع ساختم که دارای دو مدرک کارشناسی ارشد است، مارتا، با هیجان از گوشه دیگر اطاق پرسید، از کجاست؟ همکار ما پاسخ داد که از اوکراین. مارتا خندید و گفت که نفر دیگه از کجا میباشد.

باری در راه پروان – کابل بودیم که با یکی از ایست های بازرسی اردوی ملی دولت پیشین (جمهوری اسلامی افغانستان) سرخوردیم. پرسشگر، یک جوان خوش کلام و رعنا بود که از همکارم پرسید، از کجاستی؟ از اینکه افسر خوش طبع بود، همکارم شوخی گونه پاسخ داد: آدم از کجا میباشد؟ سوال مارتا، سریعاً ذهن مرا به افغانستان برد. در هرلحظه به یاد آنهمه هست و بود افغانستان رفتم که در یک چشم زدن ناپدید و گویی مثل قطره آب در زمین فرو رفتند.

در نهایت مارتا گفت که ستانیسلاو آمده است و در منزل اول تعمیر، منتظر شماست. گفت تشویش نکن، قد بلندش مثل پایه آنتن شبکه های مخابراتی از دور گویاست. کافیست نامش را بپرسی. با هیجان و علاقمندی رفتم بسراغش و او را همانگونه که مارتا معرفی کرده بود، یافتم. لیکن مهربان، و متواضع.

هر دو بطرف اطاق جلسه که از قبل مشخص کرده بودم، حرکت کردیم. اطاق بزرگ، که معماری ها و شه کاری های مردمان قدیم فرانسه، هسپانیه و دیگر ملت های اروپایی در آن به چشم میخورد. درواز های ضخیم، کلُفت و سنگین وزن چوبی آن، نشان از گفته های بسیاریست. بعد از احوال پرسی، گفتم که یکی از همکاران قدیمم از شهر کی ایف بود، او چندین سال پیاپی به تعدادی از جوانان افغانستان خدمت کرده است. از شنیدن حرف من، چهره اش تغیر کرد و لب به سخن گشود. جوانی با قامت بلند و اندام نسبتاً لاغری، تلفظ کلمات انگلیسی اش برایم عجیب بود.

او از تحصیلات خود و تجارب کار در کشورش سخن گفت، برایم خیلی با وقار و با عزت نفس نمایان شد. گفت سالها در بخش های متعدد پارلمان کشورش، اوکراین، کار کرده است و لسانس خود را در رشته حقوق بدست آورده است. پرسیدم که حالا چی مشغولیت داری؟ پاسخش زیاد خوشایند نبود. فقط گفت: سرگردان.

اگر قرار باشد که صرف چند تن (رهبران ملکی و یا نظامی) تصمیم جنگ را میگیرند، سرنوشت هزاران انسان را دگرگون هم میکنند. میلیون ها تن از مردمان افغانستان و اکراین در نتیجه جنگ و منازعات، مثل ستانیسلاو در بیست و چهار سالگی، که باثمر ترین دوره زنده گی است، آواره شده اند. او گفت: در خوب ترین حالت، جنگ منفور است.

بیان دیدگاه

بیشتر از مجله درواز کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب