رقص نارنجی

وقتی طاها چشم­هایش را باز کرد، دید تا هنوز شب است و از روشنایی خبری نیست. به اطرافش نگاهی انداخت، ناگهان متوجه شد موترک­هایش با یکدیگر قصه می کنند و طاها خیلی هیجانی شد؛ چون تازه متوجه شده بود که موترک­ها هم می توانند گپ بزنند، او در جایش نشست و به دقت گوش داد تا بداند که چی می گویند. همین بود که یکی از موترک­هایش که نامش بس کته بود گفت: طاها مرا خیلی دوست دارد، همیشه متوجه من می باشد، خیلی خوشحالم، دُو دُو دُو آواز می خواند.

موترک نارنجی گفت: طاها مرا دوست ندارد؛ ببین، امروز وقتی با مادرش قهر کرده بود، من را به زمین زد و کمرم را شکستاند. نارنجی خیلی جگرخون بود و هُق هُق می گریست و از حالش به دوستان خود قصه می کرد.

 طاها حیران حیران به طرف آنها چشم دوخته بود که متوجه شد ریموت ارباب هم در بین شان نشسته است.

ریموت ارباب گفت: نارنجی راست می گوید، بعضی اوقات که مادرش برنامه های نقاشی را می گذارد و یا می گوید بچیم الفبایت را بخوان! طاها قبول نمی کند و می گوید که من دوست دارم کارتون ببینم. مادرش به او توضیح می دهد که کارتون دیدنِ زیاد خوب نیست؛ اما طاها به سخنان مادرش هم گوش نمی دهد و مادرش را ناراحت می سازد.

من هم ناراحت هستم؛ چون وقتی عصبانی می شود قصدش را از من می گیرد، می دانی هر وقت که مرا به زمین می­زند، خیلی ناراحت می شوم چون تمام بدنم را درد می گیرد.

موترک خرسک گفت: وی! این برای خودش هم خوب نیست؛ چون کارتون دیدن زیاد به صحت انسان ضرر می رساند و انسان را افسرده می سازد و باعث می شود آدم همیشه جگرخون باشد. همه با یک صدا گفتند راست می­گویی.

همه شان از این کار طاها ناراحت بودند و از یکدیگر می پرسیدند که چرا این کار نادرست را انجام می دهد؟

وقتی طاها سخنان آنها را شنید خیلی جگر خون شد و به خود وعده داد که دیگر عصبانی نشود و مادرجانش را خسته نسازد. 

طاها از آن به بعد موترک­ها و ریموت ارباب را به زمین نمی­زند و تخته­اش را می گیرد و نقاشی می کند. او کارتون دیدن را کم کرده است، به همین خاطر مادرش خیلی خوشحال است.

امشب طاها تشنه شده بود، وقتی از خواب بلند شد باز متوجه شد که ریموت آرباب رنگش آواز می خواند و موترک ها رقص می کنند. همه شان جشن گرفته اند، وقتی خوشحالی، خنده و قصه آنها را دید گفت: من می خواهم همیشه انسان خوب باشم.

نارنجی در حالیکه آواز می خواند و لَه لَه لَه میکرد، به صدایی بلند می­گفت: طاها یک بچه دوست داشتنی است. همه با صدای بلند گفتند: طاها را دوست داریم. طاها خندید و چشمانش را بَست تا دوباره به خواب برود.

مهوش عادلی

20 سرطان 1403 خورشیدی

بیشتر از مجله درواز کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب