هوالحق
لب دریایی آمو؛ جای زیبا و پر از خاطره بود، زنان به آنسوی آمو خیره، خیره می نگریستند، هوسِ بودن در آنجا را در سر داشتند، سرکهای پخته و موترهای جَل جَلی به زیبایی آنسو افزوده بود. تجمع زنان قریه نیز، اینسوی آمو را رنگین ساخته بود، زنان می آمدند تا لباسهای خویش را بشویند. همه خسته از کار بودند.
یک روز تبسم سکوت را شکست و گفت: کاش لباس شستن نمی بود.
مروارید گفت: راست میگوی!
کاش یک خدمت کار می داشتم لباسهایم را می شست و تمام کارهای خانهام را انجام می داد.
مهتاب گفت: باز، تو چه می کردی؟
همه با یک صدا خندیدند.
فَش فَش آب واضح به گوش می رسید و جز زنان کسی دیگر نبود و مجلس خیلی گرم بود و قهقهی خندهشان مجلس را زبیا و زیباتر کرده بود.
مروارید در حالیکه مویهایش را شمالک شور می داد و به هوا می برد گفت: من متوجه فرزندانم می بودم و با همسرم از زندگی لذت می بردم.
مهتاب گفت: خواهر جان ما را تیر از اینطور زندگی. خدا به این مردان ما و شما پول ندهد، در غیر آن، باز شوق زن دوم می کنند، فقط زن برای شان بازیچه است. خودت کارت را انجام بده و آرام زندگی کن. در غیرآن، شوهرت باز شوق زن دیگر میکند؛ چون خدمتگار داشتن، بهانه ی برای ازدواج مجدد مردان می باشد، در حالیکه اگر نام زن را با مردی دیگر یکجا بگیری، قیامت برپا می کنند.
مروارید، هر چند که حالتش تغییرکرد، اما خود را کنترل کرد و گفت: شوهر من اینطور آدم نیست، و ها مرا خیلی دوست دارد.
مهتاب چشمکی به سوی مروارید زد و گفت: از من گفتن بود و دیگه اش مربوط خودت می شود. ما نباید حوا را فراموش کنیم، دیدید که چگونه شوهرش زن گرفت و او را رها کرد و دنبال زنی را گرفت که نه طفل آورده می تواند و نه زیبا است، او اگر خوب می بود با شوهر قبلی اش جور می آمد و از او طلاق نمی گرفت، ولی آن زن را بر حوا با پنج فرزندش ترجیح داد.
مروارید گفت: خاک در سرت، آدم را به فکر و خیال هم نمی مانی.
باز همه خندیدند. دوباره خنده شان را گرفتند و بر حال حوا افسوس خوردند و از بی وفایی مردان شکوه کردند.
این زنان خسته از کار؛ در مدت 15 روز که گاه هم به ماه می رسید، لباس جمع می کردند تا ماه دیگر راحت باشند.
لباس شستن دشوار بود، زیرا به آب گرم و صابون نیاز داشتند که به ندرت یافت می شد. آب را به سختی گرم می کردند، اما صابون را چگونه پیدا می کردند؟
صابون چیز با ارزش و همیشه ناپیدا بود. به همین دلیل کسانیکه صابون داشتند برای لباس های مهم می گذاشتند که شامل لباس های مردان و کم وبیش از بقیه می شد، بیشتر لباس ها را با خاکستر می شستند. اگر خانمی که تمام لباس هایش را با صابون می شست نمایانگر زندگی عالی و خوب بود. زنان این همه مشقت را نادیده می گرفتند و به لب آمو پناه می بردند تا لحظه ی دور ازخانه بسر ببرند و لباس های خویش را بشویند، نگفته ها را بگویند و بخندند. لباس شستن فرصت خوب برای خندیدن و خوشحالی بود.
زمان لباس شستن؛ تنها وقتی بود که زنان فرصت داشتند قصه کنند. درجریان روزها همیشه به دنبال جمع آوری محصولات، مراقبت اطفال و پخت و پز بودند.
لباس شستنشان هم از خود نظم و قواعد داشت. همیشه لباس مردان در مرحله نخست قرار می گرفت و سپس از زنان و کودکان. تعجب آور بود که سالها گذشته بود، اما نظم لباس شوی همانگونه بود که در گذشته ها بود.
لب آمو جای بود که زنان زیاد به آنجا پناه می بردند و از قصه های تلخ و شیرین یکدیگر آگاه می شدند. اما همین لب آمو در فصل خزان و زمستان متفاوت تر بود؛ زیرا تهیه نمودن آب گرم طاقت فرسا بود. ولی بازهم چوب جمع می کردند و لباس و بوتهای را که دیگر قابل استفاده نبودند را با سرگین حیوانات می بردند و نخست از همه، آب گرم برای خویش تهیه می کردند. از شدت سرما روی شان سرخ سرخ می زد و دست های شان میان سردی هوا و گرمی آب ورم میکرد.
با آن همه مشقت؛ آنها فرصت داشتند درد دل کنند. لب آمو، فضای خوب برای بیان قصه ها بود که توسط زنان روایت می شد؛ قصه ها همه از خشونت های خانوادهگی، نامهربانی همسر و خانواده بود، در بین آنها زنانی بودند که توسط همسر، ایور یا خسرانشان لت و کوب می شدند. اما وقتی قصه زندگی اش را روایت می کرد از زنان تقاضا می کرد که به کسی نگویند تا گفته هایش موجب دردسر بیشتر نشوند. شخصیت کشی های فردی که بیشتر از کودکان قربانی می گرفت نیز وجود داشت. همه اینها در قریه رواج داشت.
خورشید زنی بود که همچو نامش می درخشید؛ اما توسط ایور و خسرش لت و کوب می شد، و شوهرش نه تنها از او حمایت نمی کرد بلکه خود نیز به او کتک میزد و ناسزا می گفت. همیشه برایش می گفت: پول دادم و تو را از پدرت خریدم، تو مالی من هستی و هر گونه که من و خانواده ام می خواهیم، آن گونه رفتار کن. خورشید به همسرش حق می داد که هر چه خواست بگوید؛ چون از کودکی آموخته بود که زن برای مرفوع ساختن خواسته های مرد (همسر) آفریده شده است، او جزاین را نیاموخته بود، ولی درد خورشید حق طلبی های خسر و برادر شوهر و مادر شوهرش بود.
خورشید بعضی اوقات جرأت بیان درد هایش را نداشت، قصه های او همانجا دوباره نابود می شدند. او حتی جرأت نداشت که دردهایش را برای فرزندانش قصه کند تا دلش آرام شود. به راستی که زنده گی هر انسان یک کتاب است.
همه آن زنان قصه های خوبی برای روایت داشتند. از دوره مجاهدین، از طیاره های که در هوا می گشتند و بمهای زیادی را که تحفه شام و سحر مردم روستا می کردند، قصه های تلخ و عجیب داشتند که نمایانگر شرایط زندگی سخت مردم در گذشته بود، آن روزگار دشوار هنوز هم دامن مردم را رها نکرده بود.
آنان دوره های تلخ را گذرانده بودند. آنها قصه ی سارا را فراموش نکرده بودند، زنی که مجاهدین به خانه اش رفتند و از دستش گرفتند به دریایی که در زیر خانه اش روان بود، غرق کردند. آن روز آمو چقدر مهربان شده بود؛ نمی خواست سارا را ببرد. سارا نجوا کنان، زاری می کرد که او را نکشند، چون او همه آن مردان ظالم را می شناخت. او مظفر را می شناخت همسایه اش بود و حتی او را شیر داده بود و بزرگ ساخته بود، اما آنروز، آن کودک قاتل جانش شده بود، سارا همه آن مردان را می شناخت، ولی در آن لحظ کسی او را نمی شناخت و همه دشمن جانش شده بود. ترحم در وجود آن گروه نبود.
آنها سارا را به دریای آمو انداختند، لب دریا پر از سنگهای حجیم بود. وقتی او را به روی سنگ های داخل دریا انداختند، سارا گفت: اوف خدایا! پایم شکست. پایش را درد گرفته بود، او را انداختند تا لقمه ی ماهی ها شود ولی سارا خود را نجات داد و از دریا برآمد. او چقدرالتماس برای زنده ماندن می کرد و خود را به پای شان انداخته بود تا او را نکشند؛ اما گوش شنوا نبود. او را دوباره به دریا انداختند این بار با صدای بلند فریاد زد کمرم شکست ولی بازهم دست و پا زد و برای نجات خویش تقلا کرد. او باز از آب برآمد؛ اما تلخ تر این بود که مردان ظالم، به او نگاه می کردند و می خندیدند در حالیکه سارا می گفت بخدا از فرزندم خبر ندارم و من بیگناه هستم مرا نکشید.
اوعذر و زاری می کرد و درد پای و کمرش که به سنگ اصابت کرده بود را نادیده گرفت و تلاش می کرد که خود را نجات بدهد؛ اما یکی از آن افراد مسلح از دستش گرفت و بر سنگی که در بلندی قرار داشت، او را بالا کرد و به دریا انداخت.
سارا چند دقیقه زیر آب ماند؛ اما این بار هم بلند شد، صدایش آهسته آهسته شنیده می شد که کمک، کمک، کمک می گفت.
یکی از آن مردان گفت: این شبیه پشک هفت جان است، بدون تأخیر سنگ را برداشت و برسرش کوبید تا دیگر بلند نشود و سارا دیگر دست و پا نزد و آمو هم برای نجاتش کاری نتوانست بکند.
دریای آمو رنگ سرخ گرفته بود و به حال سارا خون می گریست؛ او واقعن نمی دانست که فرزندش کجاست، اما اگر میدانست هم نمی گفت؛ زیرا او مادر بود و نمی توانست درد فرزند را به دوش بکشد. او را به جرم فاش نساختن جای فرزندش کشتند. فرزندش به جرم کار کردن با دولت وقت محکوم به مرگ بود. آمو با سارا خیلی مهربانانه برخورد کرد و نخواست او از بین برود؛ اما نگذاشتند و در نهایت او را از بین بردند.
دریای آمو، مرده سارا را در روی خود خوابانده بود همچو فرزند برایش لالایی می خواند. عجیب بود؛ مرده سارا در روی آب خوابیده بود و آب آنرا زیر نمیکرد.
مردم قریه از دور نگاه می کردند ولی از ترس چیزی نمی گفتند؛ چون آنها نمی گذاشتند، اما عجیب بود همه آن مردان، از همین قریه بودند و برای همه آشنا؛ ولی مردم وقتی آنها را می دیدند، همچو بید می لرزیدند. درحالیکه تا چند وقت پیش همه دوست و اعضای خانواده بودند و تا هنوز هم بین خانم هایشان رفت و آمد موجود بود. یک سوال که ذهن زنان را مغشوش کرده بود، این بود که چرا مردان شان با آمدن هر گروه به این قریه، جزء آنان می شوند؟ زنان بار بار این سوال را از خویش می پرسیدند. واقعاً چرا مردان شان اینگونه تغیر می کنند و به جان همدیگر می افتند؟ مردم قریه حتی جرأت نداشتند مرده سارا را از روی آب بگیرند و دفن کنند تا اینکه روشنایی آفتاب رفت و تاریکی جایش را گرفت اما تا هنوز سارا آنجا بود.
موی سفیدان جمع شدند و به پیش بزرگ آن گروه رفتند تا اجازه بدهد که سارا را بگیرند و دفن کنند. موی سفیدان به سختی توانستند اجازه بگیرند، به شرط اینکه برایش قبر نسازند و نماز جنازه هم نخوانند. موی سفیدان سارا را گرفتند و به یک قبر کهنه گذاشتند و قصه اش را ختم کردند. سارا رفت؛ اما در قریه هیچ تغییر نیامد.
زندگی بر زنان تلخ بود، آنها قصه های زیاد از نا امنی داشتند. شب که می شد، مردان خود را گم می کردند. آنها به جای پناه می بردند که از گروه حاکم در امان باشند. کاهدان (کدون) جایی بود که مردان زیاد پناه می بردند تا از دید آن ظالمین دور باشند؛ زیرا نیمه های شب می آمدند و مردان را از خواب بیدار می کردند و با خود به جنگ می بردند.
وضعیت آنقدر سخت شده بود که مردان را خشن کرده بود و آنها هم بالای خانمهای شان خیلی خشونت می کردند.
اما آن دوره کم کم گذشته بود، در وجود زنان حس آزادی روشن شده بود و قصه های تلخ را به دست فراموشی می سپردند؛ زیرا مردم از مجاهد و طالب جز ظلم و تجاوز چیزی ندیده بودند.
در پهلوی قصه های تلخ از دل خوشی های تازه می گفتند، هر کس ازآینده دخترخویش می گفت و به فال نیک می نگریست که دختران شان مثل زنان آنسوی آمو بتوانند بلند حرف بزنند و آواز بخوانند.
موترداشته باشند و دوشادوش مردان کار کنند هر چند زنان قریه بیشترازمردان کارمی کنند؛ اما همیشه کار مردان مورد توجه قرار می گرفت. آن زنان از اقبال بلند خود نیز می گفتند که فرزندان با سواد خواهند داشت، زیرا مکتب جور شده بود، و پل اعمار شده بروی آب پنج، دو سوی آمو را وصل کرده بود و آرزوی دیدن موتر از نزدیک، ممکن شده بود.
زنان گه گاهی به آن سوی آمو خیره، خیره می نگرستند و گاه در خیالات خویش، خود را درآن سو می دیدند. به زنان می نگرستند که بلند حرف زدن را عیب نمی دانستند و گاه هم به تماشای سرک زیبا که موترها یکی پی دیگر عبور می کردند، می نشستند. آنها به خانم های خوش قد وزیبا که بربالای سرک قدم می زدند، نگاه می کردند، زنان که خود بلند حرف زدن را نیاموخته بودند؛ از اطفال می خواستند تا صدا زنند؛ چون کنجکاو می شدند تا بدانند که زنان آنسو چگونه اند؟ اطفال به درخواست زنان صدا می کردند:
خاله کا رَمِی؟
نُومت چیست؟
گه گاهی زنان آنسوی که خیلی زیبا و شیک معلوم می شدند، جواب سوال های شان را می دادند؛ اما بعضی وقتها جواب نمی دادند، زیرا سخن گفتن و شنیدن از آن سوی دریا به این سوی توانایی زیادی می خواست که هرکسی نداشت تا بلند صدا بزند؛ چون شنیدن صدا از آنسوی آمو به اینسوی نیز سخت بود.
بچه ها مجاز بودند تا بلند بپرسند: خاله کا رَمِی؟ با وجود اینکه زنان خود شیفته آنگونه زیستن بودند ولی برای دختران خود بلند حرف زدن و قهقه خندیدن را تا هنوز عیب می دانستند. در حالیکه زنان در آنسو آواز میخواندند و مشتاق حرف زدن بودند.
اما در اینسوی دریا، زن خوب همان بود که حرف کم تر بزند و صدایش را مردان نشنیده باشند. دختران که تازه قد می کشیدند برای شان فهمانده می شد که بلند حرف زدن دیگر مجاز نیست. به آنها می آموختند تا سنگین باشند.
قریه ما خیلی زیبا بود و زیباتر جمعیت زنان بود که در زیر درختان می نشستند و می خندیدند؛ دلیل تجمع آنها شدت گرما بود که کار کردن نمی توانستند و فرصت برای قصه کردن بود.
زیبا زنی بود که بیشتر شوخ و خوش قصه بود. قصه هایش را با رباعیات و فَلَک سر می داد و زیبا تر می کرد. صدایش دلنشین بود، او دیگر از مردان نمی شرمید و وقتی مردان عبور می کردند، دیگر ممانعتِ نبود؛ زیرا مکتب جور شده بود، تغیرات آهسته آهسته رونما شده بود.
در گرمای روز، زنان زیاد در زیر درختان دیده می شدند، زنانیکه کار دستی بلد بودند، هم قصه می گفتند و هم کار می کردند.
درقصه های شان دیگر ترس دیده نمی شد، آنها به آینده امیدوار بودند و به آینده دختران خویش افتخار می کردند. در دست زنان نیز کتاب و قلم دیده می شد؛ چون آنان کورس بی سوادی می خواندند. همه برای رفع چالش ها تلاش می کردند.
مهوش عادلی
30 اسد 1403
