مشقت های زنده گی درواز – نمیدانستم یخچال چیست؟

تابستان ها، مردم از گرمی به شِکوه می آمدند، در روستای ما از برق و بهداشت و ضروریات اولیه زندگی خبری نبود، همه در گرمی هوا به زیر درختان پناه می بردند تا از شمالک های درختان لذت ببرند. زنانیکه پیر شده بودند دیگر نگران گشت و گذار مردان نبودند، و در زیر درختان به خواب می رفتند؛ اما این برای زنان جوان عیب پنداشته می شد؛ هر چند این پناه بردن هم از خود شرایط داشت، کار باید تمام می شد، در غیر آن نمی توانستند به زیر درختان بیایند. زنان جوان بعد از تمام کردن کارهای خارج از خانه، به نظم خانه و رسیده گی به کودکان خود مصروف می شدند، کاریکه انجام ندادنش ناممکن بود. در روستای ما، مرد و زن مشغول بودند؛ اما کار زنان آنگونه که مشقت و دشوار بود، به چشم مردان هم نمی خورد، و از نظر آن چندان کار هم تلقی نمیشد.

زنان از روستا های دورتر می گفتند: مردم آنجا برق، تلویزیون و حتی یخچال دارند، در ذهنم تصویر عجیب و غریب از یخچال بود، که چگونه است؟ آنها آب داشتند و ما آب نداشتیم در حالیکه فَخستِ دریای پنج، شب ها خواب را از چشمان ما ربوده بود. حتی ترس اینکه مبدا زیاد شود و خانه های ما زیر آب شوند، اما در تابستان ها با موجودیت آن دریای بزرگ و نیرومند، در تاریکی بسر می بردیم. بعضی شب ها، وقتی برای فرزندم شعر یا داستان می خوانم به یاد آن بی برقی ها می افتم. سالها گذشته است اما تا هنوز روستائیان ما برق ندارند.

ما اطفال کوچک بودیم ولی کار هایی بود که ما نیزشبیه بزرگان مکلف به انجام آن می شدیم، مثلا دَرو رفتن که در خانه ما به رسم و عرف مبدل شده بود. دختران هم شبیه پسران به دَرویدن گندم و جو می پرداختند. عجیب بود، اصرار می کردیم که ما را با خود ببرید؛ بزرگترین دلیل رفتن مان این بود که دختران کاکایم که بزرگتر از من و دانا (مستعار) بودند؛ تعریف و توصیف آنجا را می کردند. آنها می گفتند در آنجا درختان سیب، آلوچه، انگور است و از خانه غذا های خوب برای ما روان می کنند. ما با کمال میل آماده رفتن بودیم؛ ولی هنگامیکه نیمه های شب بیدار مان می کردند، خیلی ناراحت بودیم، لیکن مجبوراً راه طولانی را  طی می کردیم. یک یا دو بجه شب، ما را بیدار می کردند تا به پُشتَه برویم، معمولاً ساعت هفت صبح به محل کار می رسیدیم، طفل بودن به من و دانا یک امتیاز داشت، اینکه در جریان راه، به روی مرکب (خر) سوار شویم. از حال و وضع کلان ها خدا می دانست که چی می کشند، چون راه درازی بود، بیچاره خر! چقدر بار می کشید.

هنگامیکه می رسیدیم، بعد از دو ساعت، گریه سر می دادیم که ما به خانه می رویم ولی تا ختم کار، خانه رفتن همچو رویا بود، نتیجه بار ها اشک ریختن، یک بار موفق به خانه رفتن میشد. در مدت چند روز همانجا می ماندیم. دانا دختر زیرک و باهوش بود، هر دو همسن بودیم، بهانه های مختلف از قبیل شکم درد می کردیم که در نهایت مانع کار دو نفر دیگر نیز می شدیم، گاهی  به حدی گریه می کردیم که از بینی ما خون جاری میشد، در جای که آب برای نوشیدن به سختی یافت می شد، بعضی اوقات یافتن آب برای شستن دست و روی ناممکن بود. در حالیکه چهره کبود آمو از همان دور شبیه آسمان نیلگون نمایان بود؛ اما چی سود که دست مان به دامنش نمی رسید. دریای بزرگی که هر سال جوانان زیاد روستا ها را در خود می بلعید؛ اما کوچک ترین استفاده هم نمی شد. گویا وظیفه دریای آمو بلعیدن نوجوانان بود.

بگذریم، شب ها، خوابیدن در داخل کَدون چقدر لذت داشت هر چند بالشت ما سنگ بود و صرف کرتی های مان را به روی سنگ هموار می کردیم و می خوابیدیم، اما از اینکه از بام تا شام کار می کردیم و خسته می شدیم، آنقدر خواب آلود میشدیم که ایستاده خواب مان می برد، از قریه تنها دوشک و کمپل می آوردند و بالشت را بار اضافی می پنداشتند. شب وقتی کار را  تمام می کردیم، فقط دست هایمان را می شستیم و نان می خوردیم و با دست و روی پر از خاک می رفتیم و زود می خوابیدیم؛ صبح تاریک که هنوز ستاره ها و مهتاب به استقبال خورشید ایستاده نشده بودند، صدای کاکایم بلند می شد، شعرهایی از حافظ و دیوان شمس را برای مان زمزمه می کرد، زمزمه شعر هایش خیلی لذت بخش بودند، هر صبح با آن صدا و اشعار حافظ و مولانا بیدار می شدیم. او برایمان خیلی قصه می کرد که شدت کار را از یاد می بردیم؛ چون داستان هایش جالب بودند. صبح وقت بیدار می شدیم و دوباره به درویدن گندم شروع می کردیم. صبح چقدر خوابیدن لذت داشت؛ اما در آنجا خوابیدن ممنوع بود.

مکانیکه زمین های ما موقعیت داشتند، هوای خوب و خوشایند داشتند که در گرمای تابستان روستا، می توانیست بدیل خوب برای زندگی باشد، البته اگر امکانات زندگی فراهم شود، در سپیده دم صبح و شام هوا به قدری خوش آیند بود که لباس نسبتاً گرم می پوشیدیم.

در پنج و شش روز که در آنجا بودیم، دست و روی مان ازخشکی زیاد زخم می شد، مخصوصاً زمانیکه گندم ها را از بین خار ها یکی یکی جمع می کردیم، خار ها در دستان مان می خلید. فکر نمی کردم روزی از آن حال رهایی یابم، یک خوشه گندم را به سختی از بین خارها بیرون می کشیدم، در هوای گرم روز در زیر آفتاب سوزان با لب های خشک و نبود آب، این همه چقدر سخت بود. در آن هنگام دلم پشت آب پنج (دریای آمو) خیلی ضیق می شد؛ چون روز ها می گذشت ولی آب برای شستن دست و روی ما میسر نمی شد.

چشمه ی آب دور بود، به همین دلیل در وقت نان تنها دست های مان را می شستیم، در مدت یک هفته دست و روی مان پر از خاک می ماند. هر چند دَرو رفتن بهانه خوب بود برای بیرون شدن از خانه ولی زمان زیاد شده است که دختران به دلیل جنسیت شان محروم از هوای تازه طعبیت شدند و محکوم به زندانی به نام خانه.

بیشتر از مجله درواز کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب