شاگرد مکتب گریز

 سمیه با خانواده اش در کندز زندگی می کرد. او در آنجا خیلی خوشحال بود. روزی از روز ها خواهرش  به او و برادرش سمیع گفت:  اگر شما می خواهید قران کریم را یاد بگیرید می توانیم شب به پدر بگوییم. سمیه و سمیع به خواهرشان جواب مثبت دادند. شب که شد، آنها به پدرشان قضیه را گفتند، پدرشان هم قبول کرد. آنها خیلی خوشحال شدند. فردای آن روز به مدرسه رفتند. از مدرسه که آمدند، خیلی خوشحال بودند. مادرش غذای شام را آماده کرده بود. غذا را خوردند و بعد خواب کردند.

بعد از اینکه سال نو رسید، سمیه به مکتب رفت. ولی از مکتب خوشش نیامد و به همین خاطر او یک شاگرد مکتب گریز بود و دوست نداشت به مکتب برود؛ در حالیکه پدرش یگان روز او را جبراً به مکتب می برد. مکتب او فقط روز های جمعه رخصت بود.

 روزی از روز ها در کندز جنگ شد. سمیه و خانواده اش به کابل رفتند؛ چون کابل شهر امن تر بود. در آنجا به خانه کاکایش رفتند. سمیه خیلی خوشحال بود که با دختر کاکایش بازی می کند. چند ماه بعد با او به مکتب رفتند. بعد از چند روز، وقتی سمیه از مکتب می آمد؛ خیلی خوشحال می بود و می گفت: مکتب کابل از مکتب کندز خوب تر است؛ چون اینجا درس خوب می دهند. زمستان که شد، پیش پدرش قرآن را خواند و یاد گرفت.

پس از سال نو، وقتی مکتب ها شروع شدند، سمیه نیز صنف دو شد. او هر روز مکتب می رفت و خیلی خوشحال بود. یک روز وقتی از مکتب آمد، پدرش کتابی برایش داد و گفت: این را بخوان. سمیه هم کتاب را باز کرد و خواند. همه برایش کف زدند، بعد از آن روز سمیه دانست که زندگی چیست؟ و گفت: زندگی تلاش کردن است.

او همیشه درس می خواند و تلاش می کرد تا اینکه در امتحان سالانه اول نمره شد. همه خانواده برایش آفرین گفتند و او را بوسیدند.

رابعه عادلپور

بیشتر از مجله درواز کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب