هنگامیکه با دوستان می نشینم، بخش عمده قصه ها و گفته های ما به جامعه برمیگردند که قبل از 1400 خورشیدی در آن زنده گی میکردم. در میان حکایت ها؛ خاطرات بسیار قدیمی افراد، و بعضاً حتی آهنگ های قدیمی افغانستان، ورد زبان همنشینان است. موسیقی افغانستان ویژۀ خودش است، بآنهم مشترکات زیادی دارد که در منطقه و بطرف غرب، حتی تا شرق اروپا، مثل البانیا. بخاطر دارم مردمانی را که از نزدیک رستورانت ها در سواحل دریای آدریاتیک واقع در غرب البانیا عبور میکردند؛ گهی از خود می پرسیدند: چرا ما این آرامش و آسایش را در افغانستان تجربه نکردیم و یا نتوانستیم به آن برسیم. این پرسش به سبب آن بود که گردشگران و باشنده گان بومی از نشستن و نوشیدن چای کنار هم و قصه کردن لذت می بردند. برای مردمان پناهبردۀ افغانستان؛ قریه ها و شهرهای البانیا شبیه بهشت، زیبا بودند. مردمان افغانستان، وقتیکه بصورت گروهی جایی جمع میشدند، حتی بصورت دو نفره، چنین موضوعاتِ بخشی از سخنان آنها بود. این کنجکاوی بعضاً ذهن بسیاری از آنان را مشغول خود میساخت. آنچه میان همه شان مشترک بود، حسرت نداشتن چنین جامعۀ با روان آرام و ایمن بود.
وقتی که در سنت لوئیس باهم قصه میکنیم؛ آهنگ های قدیمی، تجربیات گذشته افراد را مثل اینکه هارد درایف قدیمی را به کمپیوتر وصل کنی؛ آنها را دوباره به یادشان میاورند. اینکه چه نوع موترهایی را در گذشته استفاده کرده اند، چی کمبودی هایی را که نداشته اند! چی سختی هایی را که سپری نکرده اند! و بعضاً فکر میکنند که لذت در آن لحظات زنده گی بوده است. اما در آنوقت، شاید چنین زعم و پندار امروزی خویش را نداشتند.
در دورۀ مکتب متوسطه، بیادم میاید که یک استاد ما، همیشه قصه هایی از زنده گی شخصی خودش را منحیث تجربه و پند برای ما به کرات بازگو میکرد. همه میدانستیم که هدف از بیان خاطرات و تجربیاتش، یادگیری درسهایی از زنده گی او بود. مثلاً او از افراد و خانواده هاییکه وضعیت معیشتی بهتری داشتند، سخن میگفت. همچنان از رخ دیگر جامعه که وضعیت ناهنجارِ همچون فقر را تحمل میکرد، هم حکایت می نمود. قصه ها و حرف های او گاهی برای ما دلپذیر هم بودند، چون شاید ما از دید سرگرمی به آنها می نگریستیم. به همین دلیل بسیار با اشتیاق به آن ها توجه میکردیم و می شنیدیم. هر چند بدلیل تندخویی اش از رفتارهای خود استاد خاطرات خوبی نداریم. در میان قصه هایش، از حاکمان و نظامهای گذشته هم قصه میکرد، بعضاً به نیکی یاد میکرد و گاهی هم ابراز نارضایتی می نمود. او از فساد و ناکاره گی های آنزمان دولت پیشین افغانستان (جمهوری) بسیار ناراحت بود و گه گاهی آنرا با دورۀ (بقول خودش طلایی) هم مقایسه میکرد. او از خوبی هاییکه خودش در آن جامعه زیسته بود، قصه میکرد. افسوس نیز میخورد اینکه چگونه همه دست آوردهای جامعۀ که وی در آن زنده گی میکرد؛ نابود شدند. او از توسعه و بهبود کیفیت زنده گی مردم در شهرها یاد میکرد، مثل امکانات و رفاه. به شیوه های گوناگون ناراحتی خویش را پنهان کرده نمیتوانست و گاهی کلماتی را به زبان میآورد. در همان زمان، شاید من در موردش قضاوت بجا نکرده بودم اینکه نسل آنها سعی و تلاش کافی برای حفظ وضعیت و بهبود آن دست آوردها نکرده بود، و حالا افسوس میخورد که فایدۀ در پی نداشت. او ممکن حسرت آن روزهای خوب برای جامعه افغانستان را داشت که عمرش گذشت و هرگز تجربه نکرد.
هنگامیکه از افغانستان بیرون شدم، حرف های آن استاد دورۀ مکتبم، همیشه در ذهنم خطور میکردند. اینکه در افغانستان نسل ها در حسرت رسیدن به مقصود ماندند و بس. از خود پرسیدم که آیا براستی ما هم تجربه مشابه آن معلم مکتبم را داشته ایم و یا در حال تجربه کردن هستیم؟ متأسفانه پاسخ آن مثبت است. هر نسل با تصور براینکه وضعیتِ بهبود یافته هرگز نابسامان و منهدم نمیشود؛ حالانکه قرآنکریم تأکید میکند که در صورت عدم مداقه و مراقبت ارزش ها، از دست رفتن آنها حتمیست. ممکن این درس خوبی باشد برای آینده گان، اما هر یکی خود میخواهد به آن راه رفته، باز برود و از سرگذشت دیگران عبرت نگیرد. در این صورت جز حسرت، حاصلِ بیش نخواهد داشت. بدین ترتیب، آنگونه که هویداست، در واقع چندین نسل از مردمان افغانستان قسمی از زمین برخاسته اند که دوباره غلتیده و به زمین افتاده اند.
آن معلم لیسه نسوان شورابک در فیض آباد که بورسیه تحصیلی در خارج از افغانستان را بدست آورده بود، هم شاید به مقصد نرسید. ولی آن حس مؤفقیت و آرزوی بلند او برای متعلمین مکتب شورابک فیض آباد، بسیار امیدوار کننده بود. همزمان متعلمی که با اعتماد به نفس بسیار بالا بمن اظهار کرد که میخواهد روزی از افغانستان در شورای امنیت سازمان ملل متحد نماینده گی کند. با این وضعیت چند سال اخیر، پیداست که او هم با موانعِ برخورده باشد. آن شور و شوق جوانانیکه متعهد به حفاظت از ارزش های مملکت خویش بودند، چگونه آن همه نادیده گرفته شدند. چی بی اهمیت اند این همه احساس و درد مردم افغانستان. لااقل خود همین مردم هم متوجه نشدند که خود به آن اهمیت بدهند. بآنکه هریکی از ما شاهد ابراز بهبود وضعیت بوده ایم، اما خود آنرا کمتر در عمل نشان دادهایم. در واقع ظلم کردیم نسبت به خویش و به آنانیکه سرنوشت مشترک داشتیم.
تجربیات دست کم نیم قرن اخیر نسل های متعدد افغانستان، بسیار شبیه هم اند که همیشه بعد از یک مرحله، در زمین افتاده اند. عمرهای بسیار گرانبها و انرژی ملموسی که از دست رفت و آنچه ماند؛ حسرت بود.
سیداکرم سیدی،
دانشجوی حل منازعه و مطالعات صلح در دانشگاه پنسلوانیای غربی
20/11/1403 ه.ش
