12 حوت 1403 ه.ش
محمد اولیا جلالی پژوهشگر و دانشجوی دوره دکتری، در21 حمل 1364 ه.ش در قریه اوبغن بالا، ولسوالی نسی درواز، بدخشان چشم به جهان گشود. وی مکتب را در شهر کابل به پایان رسانید. لیسانس را از رشته حقوق و علوم سیاسی از بلخ و ماستری خویش را در رشته روابط بین الملل از دانشگاه تهران اخذه نموده است و اکنون دانشجوی دوره دکتری در رشته علوم سیاسی در همین دانشگاه است. آقای جلالی به تازه گی کتاب تحت نام «یک قرن نیرنگ» را به تالیف درآورده است.
مجله درواز: آقای جلالی در نخست می خواهیم در مورد خودتان بدانیم و اینکه تا اکنون چند مقاله پژوهشی و یا هم أثر تالیف نموده اید؟
جلالی: بسم الله الرحمن الرحیم، عرض سلام و ادب دارم خدمت شما بانو عادلی و ببینندگان خوب شما. همان گونه که شما معرفی نموده اید من یک روستا زاده ای بدخشانی هستم. شادم که در برنامه شما و از طریق رسانه شما؛ با شما هم صحبت و هم کلام استم. من دو مقاله علمی دارم که خوشبختانه یکی از آنها زیور چاپ یافته است و یکی دیگر آنرا به چاپ فرستاده ام که انشالله تا یک دو ماه چاپ خواهد شد. و یک اثر علمی هم، کتابی به نام «یک قرن نیرنگ» دارم.
مجله درواز: آقای جلالی از کتاب «یک قرن نیرنگ» بگویید و اینکه چرا این نام را برگزیده اید؟
جلالی: خوب، راستش شما می فهمید که ما در کشوری هستیم که پروسه یا مراحل اخذ مجوز کتاب یک ذره زمان گیراست. کتاب های رمان و داستان، اینها را می شود به سهولت مجوز گرفت؛ اما کتاب های علمی-سیاسی، چون با هر اصطلاح و واژه آن کار دارند، و مورد برسی قرار می گیرد، مجوز گرفتن آن یک ذره سخت است. در ابتدا، ما نام این کتاب را «یک قرن نیرنگ در خراسان» گذاشته بودیم. چون تقریباً هشت ماه زمان گرفت که ما مجوز گرفتیم و به همین علت ترجیح دادیم که یک ذره اختصار بسازیم و این نام را بگذاریمش «یک قرن نیرنگ». مسئله دوم، شما می فهمید که نام کتاب بر اساس محتوایی است که در دل کتاب نهفته یا درج شده است. ما این کتاب را بر اساس همان نامیکه؛ چون مسئله یک قرن یا صد سال پسین را مخصوصاً در خراسان یا افغانستان کنونی روایت کردیم و به او اساس نام این کتاب را گذاشتیم » یک قرن نیرنگ».
مجله درواز: خوانندگان چرا باید این أثر شما را بخوانند؟ چی نکاتی نهفته در آن است؟
جلالی: خوب شما می فهمید که در کشور های بحرانی مخصوصاً در سرزمین ما، برای نویسندگان ما بسیار مشکل است که واقعیت ها را آنگونه که استند روایت کنند. بسیاری از نویسندگان ما نسبت به مسایل سیاسی، از بسیاری مسایل کنار می روند یا بسیاری حقیقت ها را نسبت به پیامد های که دارند، حاضر نیستند که خطر را بپذیرند و حقایق را بیان کنند. من فکر می کنم چیزی که کتاب یک قرن نیرنگ را با دیگر کتاب ها متمایز می کند این است که ما واقعیت ها را آنگونه که بوده، روایت کردیم. یعنی خطر و پیامد را یکجا پذیرفتیم و واقعیت ها را در اختیار مردم و خوانندگان گذاشتیم. فکر می کنم این یک مسئله است که کتاب یک قرن نیرنگ را با دیگر کتاب ها متمایز می سازد.
مجله درواز: کتاب یک قرن نیرنگ شما چی شباهت و تفاوت هایی با کتاب «دو قرن نیرنگ» از محمود طلوعی تاریخ نگار معاصر ایران دارد؟
جلالی: خوب من کتاب آقای محمود طلوعی را مطالعه نکرده ام و به این علت نمی توانم در مورد کتاب ایشان اظهار نظر کنم؛ اما آنچه که مربوط کتاب یک قرن نیرنگ، کتاب من می شود، قبلاً هم عرض کردم که ما در کتاب یک قرن نیرنگ به آنچه که در صد سال گذشته، این قدرت های بزرگ بر ما تحمیل کردند و بسیاری از روایت هایکه برخلاف جو حاکم و برخلاف حقایق میدانی بودند، ما آن را روایت کردیم، من فکر می کنم این یک کتابی است که برای خواننده گان ما، حتماً اگر این کتاب را بخوانند به بسیار مسایلی سر خواهند خورد که شاید باورش را هم نمی کردند.
مجله درواز: مخاطبین کتاب یک قرن نیرنگ بیشتر کی ها استند؟
جلالی: هر کسی که به عدالت، برابری، انسانیت و ارزش های تاریخی باورمند باشد، کتاب من برای شان، کتاب مفید است. در کنار این، روایتگر این کتاب، یک تاجیک است. من فکر می کنم مخاطبین این کتاب، بیشتر جامعه تاجیک و شصت میلیون تاجیک منطقه است.
مجله درواز: با وجود چالشهای هنگفت، پیشنهادات عمده شما به جوانان درواز کدام ها اند؟
جلالی: حالا خوشبختانه، جوانان درواز به یک سطح پویایی رسیده اند که نیاز به توصیه و مشوره ندارند؛ اما برای یک یادآوری احسن، فکر می کنم یک دو مسئله است که بسیار مهم هستند که از دید تاریخی یک مرور بکنیم و بعد میایم به اصل مسئله، جامعه تاجیک یا تاجیکان بر اساس روایت تاریخ، اولین آریایی ها یا کسانی بودند که دوهزار سال پیش از میلاد وارد فرارودان یا آسیایی میانه امروزی می شوند، یک بخش این آریایی ها که در آسیایی میانه مسکن گزین می شوند، این دقیقاً همان تاجیکانی اند که امروز ما هستیم. این ها اولین مردمان بودند که کشاورزی، کانال های آب و جاده ابریشم را طراحی کردند. به همین دلیل است یکی از معنا های اسم تاجیک دهقان است؛ چون اولین کسانی در تاریخ بودند که دهقانی یا زراعت را مروج ساختند.
مسئله دوم، محل مسکن یا مسکن گزینی تاجیک ها است، از دید تاریخی تاجیک ها، اولین مردمان بودند که زندگی ایلی یا زندگی عشایری را کنار گذاشتند و به زندگی شهری روی آوردند. به همین دلیل است که شهرهای تاریخی منطقه از بخارا گرفته تا سمرقند، تا سغد، تا بلخ، تا نیشاپور و تا غزنه همه از این ها باشندگان اصلی شان تاجیک ها استند، یعنی تاجیکان از دو هزار سال پیش تا قرن دوازده تا حمله هلاکوخان مغول در این جغرافیا و شهر ها زند گی می کردند؛ اما نسبت آن رویداد تاریخی که مطمئناً شما در جریان هستید، و خوانده اید، وقتی هلاکوخان مغول چین را فتح می کنند، زیورات یا فرش های نفیس از چین به غنیمت می گیرند و در مغولستان قحطی بسیار گسترده حاکم است، این ها بخاطر اینکه تاجیکان در آسیایی میانه زراعت پیشه بودند، قالین های نفیس را برای تبادله با گندم به آسیایی میانه می فرستند تا اجناس را با گندم تبادله کنند. وقتی اجناس را می آورند و به سلطان محمد، حاکم بخارا، گزارش می رسد که مغولان حمله کرده اند، این ها بدون اینکه تحقیق کنند، تمام اموال شان را تصرف می کنند و تمام مغولان را قتل عام می کنند. این خبر به حکومت مغولستان می رسد، در اصطلاح آمادگی می گیرند و با یک هجوم به آسیایی میانه حمله می کنند و هرچی تاجیک است و هر کسی را که در شهر ها زندگی می کند قتل عام می کنند. وقتی این اتفاق می افتد، تاجیکان فرار می کنند به دل کوهستان ها، تا زنده بمانند. به همین دلیل است که هر جایکه کوهستان است تاجیکان در آنجا زندگی می کنند. در درواز ها، چترال، کنر؛ در تخار ببینید دو منطقه تاجیک نشین است: ورسج و فرخار، چون کوهستانی اند. در بغلان، انداراب ها را ببینید کوهستانی استند و تاجیکان در آن زندگی می کنند. پنجشیر، سالنگ ها و به همین ترتیب در خُرم سارباغ سمنگان یا در بلخ، در زادگاه مولانا و در زادگاه زردشت؛ تاجیکان به مارمول پناه می برند؛ به دل کوهستان ها. در واقع ستم هلاکوخان مغول بود که تاجیکان شهر ها را ترک کردند و به دل کوهستان ها پناه بردند و سایر اقوام آمدند و در شهر ها مسکن گزین شدند.
اما کار خوبی که کردند در حکومت تاجیکان یعنی حکومت سامانیان، یک روایت خوبی که ایجاد شده بود، روایت امت-هویت بود. تاجیکان وقتی به دل کوهستان هم پناه بردند ارزش های هویتی خود را با ارزش های امتی با خود بردند به همین دلیل ما در دروازها، اولین کاریکه می کردیم، همان سپاره به اصطلاحی وطنی اَفتِیَک را می خواندیم، بعد قرآنکریم، بعد چارکتاب را که به طریقه فارسی نماز خواندن را به ما یاد می داد. بعد پنچ گنج، حافظ و بیدل بود که ما این ها را پیش یک روحانی می خواندیم، روحانی که از تمام این حوادث آگاه بود. روحانیونی بودند که در سال نو، پیش از همه در تجلیل نوروز پیشقدم بودند، چون این روایت ما آمیخته با هویت و امت بود. روایتی بود که روایت حنفیه بود که به اصطلاح حاکمیت مکتب ]فکری[ بخارا بود. و این یک روایتی بود که برای ما بسیار مفید تمام شد.
اما این اتفاقات که در پنجاه سال اخیر رخ داد، متاسفانه ما به دو جریان تبدیل شدیم. یکی جریانی بود که برگرفته از اندیشه مارکس بود که روشنفکران ما آمدند و هویت گرایی را ترجیح دادند. مسئله هویت را بسیار مطرح ساختند. اولویت هویت بود. زیاد به ارزش های امت توجه نشان ندادند و به ارزش های معنوی توجه نکردند که درنهایت به خیر ما تمام نشد یا جمعیتی های ما که برگرفته از اندیشه اخوانیزم، حسن البنا در مصر بود، این ها هم آمدند و به اندیشه امت گرایی توجه کردند و به هویت توجه نکردند، این دو مسئله را دیدیم که تاوانش را مردم درواز پرداختند. یعنی هردو اشتباه کردند. هم امت گرا های ما اشتباه کردند و هم هویت گرا های ما، که به خیر ما تمام نشد. نتیجه اش را می بینیم که امروز در منطقه کی حاکم است.
من فکر می کنم یکی از اشتباهات بزرگ تاریخی ماست و نسل جوان ما باید متوجه این مسئله باشند، ما میتوانیم هم با ارزش های هویتی مان زندگی کنیم و هم با ارزش های دینی و مذهبی مان. این دوتا هیچ گونه با یکدیگر در تضاد نیستند. همان مکتب فکری بخارا که سالها تاجیکان را یک مشت نگاه کرده بود و فعلاً هم می تواند ما را یک مشت نگاه کند.
مسئله دوم، پیام من به مردم درواز این است که در این اواخر می بینیم که در سراسر افغانستان، ساخت و ساز مکاتب مخصوصاً مدارس دینی بسیار گسترش یافته مخصوصاً در دروازها، این متاسفانه پیامد بسیار بد دارد. حالا شاید بعضی از دوستان نقد بکنند که شما به ارزش های دینی بنحوی توهین می کنید. ولی می دانید که ما یک مسلمان استیم و پیرو ارزش های دینی بوده ایم؛ اما نمیشود بسیاری از مسایل که در پرتو دین وارد شدند و ارزش های مردم را می خواهند پایمال کنند، را کتمان کنیم. یکی از مسایلی که فعلاً بسیار جای نگرانی است برای مردم ما مخصوصاً در دروازها، ساخت و ساز مدارس دیوبندی است.
شما میدانید که، از دید تاریخی و سیاسی طالبان پیرو مکتب دیوبندی استند. حالا شاید برای تان سوال خلق شود که مکتب دیوبندیه یعنی چی؟ محمد ابن عبدالوهاب یک روحانی بسیار تندرو عربستانی در قرن هژده، یک روایتی خلق می کند. از دید ابن عبدالوهاب، اسلام بعد از خلفای راشدین به بی راهه رفته، یعنی اسلام واقعی وجود ندارد. آقای عبدالوهاب میاید یک طرحی را مطرح می کند. می گوید اگر شما می خواهید به اسلام واقعی برگردید، باید به سلف و گذشته گاه خود برگردید. از دید ابن عبدالوهاب، اسلام و مسلمان واقعی کسی است که همانند پیامبر (ص) زندگی کند. یعنی پیامبر گرامی اسلام در زیر خیمه زندگی میکرد، ما باید در زیر خیمه زندگی کنیم. پیامبر اسلام (ص) با مرکب، اسب و الاغ و این وسایل (وسایط) حمل و نقل میکرد، ما باید عین کار را بکنیم. و هر مسلمانی که در بلندمنزل، ساختمان زندگی میکند، این مسلمان کامل نیست، در اصطلاح، این نوآوری است و نوآوری در اسلام بدعت است. و بدعت در اسلام حرام است. شما وقتیکه یک مسلمان دست به بدعت میزند، ابتدا باید او را دعوت کنید، وقتی دعوت شما را نمی پذیرد، شما وارد گزینه دوم شوید، ویا از گزینه نظامی استفاده کنید، یعنی آسانتر وقتیکه میخواهند، بدعت را مروج بکنند، شما به عنوان یک مسلمان حق دارید، او را به قتل برسانید. این روایت ابن عبدالوهاب بود که با واکنش شدید علمای همان وقت مواجه میشود. او ناگزیر می شود که عربستان سعودی را ترک کند و راهی هند شود و در هندوستان آن زمان انگلیس ها، کمپنی هندی شرقی بود که بسیار با مسلمانان درگیر بود و مسلمان ها را از قدرت کنار گذاشته بود. احساسات بسیار ضد انگلیسی بود، عبدالوهاب وقتی وارد سرزمین هند می شود، در آنجا یک روحانی برجسته را سر می خورد به نام ناناتویی، این آدم پیرو مذهب حنفیت است؛ اما چون هندوستان حنفیت است و آقای عبدالوهاب که اندیشه وهابیت تند روی دارد با این سازگاری نیست. چون از لحاظ اقتصادی در وضعیت خوبتر قرار دارد با ناناتویی یک تفاهم می کنند و یک مدرسه در هند ایجاد می کنند که به نام دیوبندیه، اساس این دیوبندیه بر اساس مذهب حنفی گذاشته می شود، اما این روایت عبدالوهاب از وهابیت است.
یک مدت، می توانند بخش زیادی از مسلمانان را جمع کنند و بر احساسات ضد انگلیسی که بود؛ موفق عمل می کنند، اما وقتی در 1947 پاکستان و هند از بریتانیا استقلال می گیرند، شاخه این مکتب دیوبندیه انتقال می کند به پشاور پاکستان، به نام حقانیه. این مدرسه حقانی در اصل همان مدرسه دیوبندیه هندیه است که انتقال پیدا می کند به پاکستان و در زمان جهاد بسیار نقش مؤثر در قسمت جلب و جذب مجاهدین در مقابل دولت وقت افغانستان ایفا می کند و بسیاری از شخصیت های بزرگ مجاهدین افغانستان پیرو مکتب فکری دیوبندیه، همین حقانیه استند، مثل جلال الدین حقانی، ملاعمر، هبت الله تمام این ها دانش آموخته گان همین مدرسه استند. عبدالوهاب یک روایت دارد، روایت اش این است که ما با تمام مذاهب دینی می توانیم زندگی کنیم به جز از اهل تشیع، یعنی نظر به روایت ابن عبدالوهاب، تشیع را مسلمان نمی دانند. چون می گویند تشیع همان زردشتیان سابق بودند که بخاطر اینکه از اسلام فرار کنند، به مذهب تشیع پناه ببردند و این ها دروغ می گویند و مسلمان نیستند و این همان زردشتیان قبلی استند. فقط به نام اسلام پناه بردند. به همین دلیل است که وقتی طالبان به افغانستان می یایند اندیشه بسیار ضد شیعه دارند. باوجود اینکه کمک های زیاد از طرف جمهوری اسلامی ایران به آنها صورت می گیرد؛ اما آنها نادیده می گیرند و وقتی به افغانستان می یایند اولین کاریکه می کنند مذهب تشیع را حذف می کنند، کتاب های شان را حذف می کنند و بنیاد های امام خمینی را حذف می کنند. در این اواخر می بینید که در دروازها مردم را وادار می سازند که مذهب شان را تغیر بدهند. حالا مسئله مذهب ]اگر[ بسیار مسئله جدی نباشد، چون آن چیزی که مهم است مسلمان بودن است و مذهب یک مسئله فردی است. اما این ها کاریکه می کنند مسئله نفس مذهب نیست، این ها سر مردم کلمه می خوانند، این روایت عبدالوهاب است یعنی شیعه مسلمان نیست و باید از سر مسلمان بشود. مشکل اصلی اینجا است. یعنی مشکل روایت است.
به همین دلیل است که این ها کوچک ترین توجه به ارزش های هویتی شان ندارند یعنی شما بسیار روحانی کمی می یابید که آگاه باشد و به ارزش های هویتی مخصوصاً نوروز توجه بکنند. درحالیکه اگر این ها پیرو مکتب حنفی باشند، امام ابوحنیفه بیانگذار مکتب حنفیت است، تاجیک است و از چاریکار است و نود درصد مسلمانان پیرو مکتب فکری او اند؛ اما بخاطر دفاع از هویت اش به شهادت می رسد. امام ابوحنیفه وقتی در بغداد برایش خبر می رسد که در بخارا تاجیکان را به جرم اینکه عربی یاد ندارند در نماز خواندن مجازات می کنند، بلافاصله فتوا می دهد که هرکسی که عربی یاد ندارد نماز فارسی بخواند، نمازش مشکل ندارد و جواز دارد. این کار امام ابوحنیفه حالا هم برجاست که سبب خشم منصور، خلیفه عباسی هم می شود.
مسئله دوم، وقتی زیدیان که اکثراً فارسی زبان بودند و با حکومت عباسیان مخالفت می کنند، عباسیان به امام ابوحنیفه می گویند که دستور بده که ما زیدیان را به جرم مخالفت با حکومت عباسی بقتل برسانیم. امام ابوحنیفه می گوید من چگونه به کسیکه لا اله الا الله و محمد رسول الله می گوید فتوا بدهم؟ زیدیان مسلمان استند. یعنی نگاه امام ابوحنیفه در کنار نگاه اسلامی، نگاه هویتی هم بود. به جرم اینکه از هم هویتی های خودش دفاع کرد مورد خشم خلیفه قرار گرفت و در زندان به ضرب شلاق به شهادت رسید.
اینجا دیده می شود که روایت طالبانی با آن روایت حنفیت که هم می توانیم حافظ بخوانیم، هم قرآنکریم بخوانیم، هم سعدی بخوانیم و هم چارکتاب بخوانیم، هیچ گونه هماهنگی و هیچ گونه ارتباط ندارد. نگاه ما و تفاوت این دوتا در این است. وقتی می گویم مدرسه سازی خطرناک تر است یعنی این، اینها در قالب حنفیت آمده اند؛ اما هیچ ربطی به حنفیت ندارند. مشکل بزرگ ما این است و خواهش من از مردم درواز این است که متوجه این مسئله باشند.
مجله درواز: به فکر شما عواملی که ممکن سبب بهبود زندگی مردم درواز شوند، کدام ها اند؟
جلالی: خوب مردم درواز متأسفانه از دید تاریخی در یک محرومیت مطلق زندگی کرده اند و تغییر معیشت هم شما می دانید که یکشبه اتفاق نمی افتد و زمانبر است. ما اگر بگوییم که طرح الف و ب و ج داریم که به زندگی مردم بهبودی می بخشد، ممکن ما با خودمان صادق نباشیم و همچنان با مردمان. واقعیت این است که مشکلات مردم درواز یک مشکل تاریخی است. مشکل آب است، مشکل برق است، مشکل سرک است و مشکل اقتصادی از همه سنگین تراست. نبود زمین های زراعتی و نبود امکانات، این ها مشکلاتی اند که یکشبه هم قابل حل هم نیستند. اما جای خوشبختی این است که دراین اواخر معادن خوب در منطقه کشف شده که یک روزنه امید است. امیدواریم که مردم ما یکدیگر خود را حذف نکنند. از این فرصت طلایی استفاده کنند و درکنار هم، با هر فکر و اندیشه ایکه هستند آن دروازی بودن و تاجیک بودن را در نظر بگیرند و ازاین فرصت استفاده کنند.
مجله درواز: سه اولویت مهم برای یک جوانان دروازی از نظر شما کدام ها اند؟
جلالی: من فکر می کنم که اولیت های مردم درواز نه تنها در سه تا که در ده تا هم خلاصه نمی شوند؛ اما آنچه که بنظر من بسیار مهم است مسئله آموزش و پرورش است. یعنی خوشبختی کلان در مردم درواز این است که در هیچ خانه ای نیست که حد اقل یکی یا دو نفر لیسانس نداشته باشیم. در این بیست سال پسین یک تحول و یک انقلاب خوب در افغانستان اگر صورت گرفته در بخش آموزش و پرورش است. خوشبختانه مردم درواز ما در این عرصه پیش گام استند. اما یک مسئله ایکه گاهی بسیار فکر می کنم و متأسف هستم، این است کوچکترین توجه هم از طرف حاکمان مرکزی صورت نگرفته است. شما می دانید که از سال 1352 به بعد ما در مرکز ]کابل[ دو مکتب داریم که مخصوص به مردم سرحدات افغانستان کار می کنند؛ لیسه های رحمان بابا و احمدشاه بابا. این ها مردم قبایلی، کسانیکه در مرز پاکستان زندگی می کنند را میاورند و از صنف شش شامل مکتب می سازند و تا اینکه از صنف دوازده فارغ می شوند برای اینها زمینه تحصیل در رشته های خوب، مثل طب و انجینیری را در داخل افغانستان مساعد می سازند و در این بیست سال پسین یک قرار داد با وزارت سرحدات بسته بودند که یک بخش زیاد اینها را به کشورهای منطقه بعد از این که از مکتب ها فارغ می شدند به بورسیه می فرستادند. خوب حالا اگر مسئله این است که کسانیکه در مرز استند و زندگی می کنند، چرا از این فرصت مردم درواز استفاده نکنند. من فکر می کنم یک مسئله باریک ]ظریف[ است که غفلت هم شده و شاید کوتاهی شده باشد از طرف بزرگان ما، این بوده که ما نتوانستیم یک روایت خلق کنیم. چرا مثلاً افغان یا پشتونی که در مرز پاکستان زندگی می کند، در مورد دیورند میتواند یک روایت خلق کند که لر و بر یک افغان است، ولی ما نتوانیستیم بگوییم که تاجیک این سو و آنسوی آمو یکی است. چرا ما این روایت را نتوانیستیم خلق کنیم؟ چرا این ها سالها ازاین روایت استفاده کردند و سالانه به ده ها جوان پشتون در منطقه و فرا منطقه زمینه تحصیل را فراهم ساختند؛ اما ما نتوانیستیم یک روایت خلق کنیم که حد اقل یک فشار سیاسی می داشتیم که جوانان دروازی می آمدند در مرکز ]کابل[ درس می خواندند. ما آمار رسمی داریم که سالانه پنج هزار تا هفت هزار نفر اینها را به خارج غرض تحصیل می فرستادند. ما طولانی ترین مرز را بعد از پاکستان با تاجیکستان داریم. چرا از هفت هزار پشتون می تواند برود در کشورهای منطقه از آدرس سرحد درس بخواند ولی یک هزار جوان دروازی را ما نتوانستیم که بیایند و در این مکاتب درس بخوانند یا به منطقه برای تحصیلات عالی بروند.
این یک خلا بوده و یک مشکل بوده، شما اصولاً میدانید، وقتی پرچم یک کشور را می پذیرید، باید به شما خدمات برساند که متأسفانه حاکمان مرکزی این کار را نکرده اند. پس وقتی پرچم که زیر آن زندگی می کنید و به شما خدمات نمیرساند، چی نیازی است که زیر آن پرچم زندگی کنید. آن پرچم را بکنید و در دریای آمو بیاندازید. پرچمی که به درد مردم نخورد و برای یک قبیله و یک قوم باشد، چی نیاز است که ما زیر آن زندگی کنیم. فکرمی کنم این روایت سازی نشده و دراین قسمت خلا صورت گرفته و مردم ما باید متحد و منسجم باشند و منافع عام مردم درواز را در نظر بگیرند و به هر دیدگاه و تفکری که استند و به هر اندیشه ایکه استند. آنچه که به مردم درواز مهم است خلق روایت است، ما باید این روایت را خلق می کردیم. روایتی که تاجیک اینسو و آنسوی آمو ندارد، باید این روایت در بین مردم ما نهادینه می شد و صدایشان را بلند می کردند که اگر شما خدمات به ما نرسانید و اگر سرک ما را نکشید ]نسازید[، اگر برق ما را نکشید ]نسازید[ و اگر به بیمارستان ما توجه نکنید ما به تاجیکستان می پیوندیم. همان طرفندی که پشتون ها لااقل پنجاه سال به شکل رسمی و هفتاد سال به شکل غیر رسمی این را تعقب می کنند. چرا ما از این گزینه نتوانستیم استفاده کنیم؟ ازچی ترس داریم؟ برای از دست دادن چی داریم؟ بیشترین محرومیت را مردم ما می کشند، اما ما نتوانستیم روایت خلق کنیم. فکر می کنم اگر مردم ما در این قسمت توجه بکنند، عاری از خیر نیست.
مجله درواز: به اندیشه شما، دیاسپورای درواز چی نقشی را در بهبود معیشت زنده گی مردم ایفا کرده میتواند؟
جلالی: خوب، من فکر می کنم، مجموعه ایکه خارج از وطن استند، همین خودش یک سوال است که چرا همه نخبه های ما در بیرون زندگی بکنند؟ ما اگر می توانیستیم در داخل یک روایت درست می کردیم که در کنار هم می توانیستیم زندگی می کردیم، نیاز نبود که این همه نخبه های ما که در واقع چراغ جامعه استند که می توانستند رهبران خوب در دل مردم شان باشند، در قلب مردم در محل باشند، این ها خدمات فوق العاده مفید بر مردم انجام بدهند، اما متأسفانه امروز همه آواره و مهاجر استند. من مطمئاً استم، آنیکه در غرب هم است، از لحاظ فزیکی شاید آرام باشند ولی از لحاظ روحی قطعاً آرام نیست. و کسیکه در منطقه است او هم عین داستان را دارد و کسانیکه در داخل استند در شرایط فعلی کاملاً در یک اسارت گیر مانده اند. حالا به هر عنوان، فعلاً این اتفاق افتاده است. فکر می کنم دوستان و عزیزان یا تاجیکان عزیز ما که فعلاً در بیرون هستند، می توانند که بسیار مفید برای کسانیکه در اسارت فعلی قرار دارند، واقع شوند. یعنی ندای مردم باشند، صدای مردم باشند، رسانه مردم باشند. جای شان امن است ازاین فرصت باید استفاده کنند. بهترین کاریکه (دروازی های خارج) برای مردم می توانند، صدای مردم را در رسانه های منطقه و فرا منطقه بلند کنند. این حداقل کاری است که این ها می توانند انجام بدهند.
مجله درواز: به عنوان آخرین سوال، آینده دختران را چگونه می بینید و پشنهاد شما به خانواده های که دختران شان محروم از درس و تعلیم است چیست؟
جلالی: من، خوشبختانه در کتاب یک قرن نیرنگ، فصل سوم اش را اختصاص داده ام به خانم ها، یک فصل، که تقریباً هفتاد یا هشتاد صفحه است، این را فقط به بخش خانم ها اختصاص داده ام. شما میدانید که مسئله آموزش و پرورش در افغانستان متأسفانه سیاسی است و هیچ ربط به اسلام ندارد، پیامبر اسلام می گوید که نصف علم را از خانم ها بیاموزید. یعنی نصف علم را از عایشه بیاموزید. شما ببینید که در افغانستان چنان با تحصیل خانم ها دشمنی دارند که انگار دستور الهی باشد در حالیکه هیچ ربطی به ارزش های دینی و ارزش های اسلامی ندارد. بلکه یک فرهنگ قبیلوی است که فرهنگ شان اجازه نمی دهد که خانم ها درس بخوانند؛ اما این همه ی ماجرا نیست.
حالا خوش بختانه دنیای مجازی آن ظرفیت را ایجاد کرده، فناوری نوین آن ظرفیت را ایجاد کرده است که دخترخانم های ما در هر کجا ایکه هستند، از طریق آنلاین، از طریق دنیای مجازی می توانند به تحصیلات خودشان ادامه بدهند. و این یک فرصت خوب است، نا امید نشوند. این وضعیت و این تاریکی قطعاً دوام نمی کند. حتماً یک تغییراتی در راه است و این وضعیت قابل دوام نیست. ازهیچ زاویه، از هیچ دید قابل دوام نیست، نگران نباشند، تا اندازه که مقدور است از تحصیلات دور نمانند به اصطلاح عامیانه، این شب سیاه را حتماً سحری هست.
مجله درواز: تشکر آقای جلالی از اینکه به ما وقت دادید.
جلالی: خواهش می کنم. لطف کردید، وقت تان خوش.
یادداشت: محتوای این گفتگو لزوماً دیدگاه مجله درواز را بیان نمیکند.

One thought on “در گفتگو با محمد اولیا جلالی؛ دروازی های خارج، صدای مردم باشند”
دیدگاهها بسته شدهاند.