درواز، منطقه منزوی و توسعه نیافته است که راه هایش همیشه از مردم این دیار قربانی گرفته اند. مردم درواز مجبورند برای بقای زنده گی آن راه صعب العبور را بپمایند که گه گاهی سبب حادثات دلخراش و فراموش ناشدنی میشود.
شب نخوابیده بودیم، زمان زیاد به روشنی هوا مانده بود که با جمعی از آشنایان به طرف قندز حرکت کردیم، همه خوشحال بودیم که به دیدن بستگان خود می رویم. با دوتا دخترم، همسرم و ایورم بودیم. اما راننده که همسایه و آشنا نیز بود، صبح وقت ما را در والسوالی نسی از موترش پایین کرد و گفت: بار شما گُرنگ و سنگین است، با این حالت من نمی توانم شما را ببرم. عجیب بود او قبل از حرکت، خیلی اسرار کرد که ما ره به قندز برساند، نمی دانم چرا تصمیم اش تغییر کرد. با این حال خیلی تلاش کردیم که بارمان را از طریق تاجیکستان بفرستیم ولی نتوانستیم. کسی بار خود را هم کم نکرد و بدینگونه، ما دو روز معطل موتر دیگر ماندیم، یک موتر پیدا شد؛ بر سر مبلغ کرایه راه جورآمدیم؛ اما دیگر راننده گان نگذاشتند؛ گفتند نوبت کسی دیگر است. دو روز در ولسوالی نسی ماندیم و آن فرصت خوب برای بازار رفتن و گشت و گذار بود، وقتی به بازار رفتیم فاطمه، دخترم، اصرار کرد که برایش لباس تاجیکی بخریم.
مادر مادر! این لباس ها چقدر زیبا استند؟ برایم می خری؟
گفتم: بلی.
گفت: برای حسنا، خواهر زاده و برادر زاده ام هم می خری؟
گفتم: بلی. برای آنها هم می خریم. برای همه خریدیم. او خیلی خوشحال بود.
گفت: مادر جان می خواهم لباس هایم را بپوشم.
گفتم: وقتی قندز رسیدیم باز یک رنگ بپوشین؟
دوباره گفت: چرا فعلا نی؟ مادر جان! خیره، خیره، من می خواهم لباس هایم را بپوشم.
گفتم: وقتی قندز رسیدیم، باز لباس های دیگران نو می باشند، از تو کهنه. بعد از اصرار زیاد، قبول کرد و لباس های سرخ تاجیکی اش را در بَیک گذاشت.
بلاخره موتر یافتیم و به مقصد شهر قندز رهسپار شدیم، بعضی هم هدف مزار را داشتند، در داخل موتر، جمع ما جمع بود. ما به دیدن فرزندان مان می رفتیم، فرزندانیکه اخیراً به ثمر رسیده بودند. سالها گذشته بود و فرزندان خویش را ندیده بودیم و آنها تازه صاحب طفل شده بودند، داشتن نواسه چقدر شیرین است، نواسه هایکه در تصورم شبیه ماه و خورشید زیبا بودند.
دلم برای دیدن فرزندان مان می تپید، هر لحظ از هر کدام شان صحبت می کردیم و اینکه چقدر تشنه دیدار شان شده بودیم. فاطمه، دختر دلسوز و مهربان بود، هر دقیقه از پدرش می پرسید چی وقت نزد برادر و خواهرم می رسیم؟ دلش بی قرار بود. باز از من می پرسید، مادر امشب می رسیم؟ دلم می خواهد برادر و خواهرم را ببینم، همه را. او خیلی هیجان داشت تا زودتر برسد.
همه شبیه فاطمه هیجانی بودند. مهتاب هم آروز داشت نزد خانواده اش برود؛ از ازدواجش دو سال گذشته بود، ثمره عشق اش در دست اش بود، دختر شش ماهه ای که مهتاب و همسرش را خیلی مصروف کرده بود، با خندیدنش به آنها انرژی مملو از عاطفه می بخشید. همه خوشحال بودیم ازاینکه به دیدن توته های جگر و بستگان خود می رویم. همه می خواستند همچو آمو فراتر بروند. گهی میخواستند از موتر پایین شوند و شانه های شان را باز کنند تا در هوای تازه آکسجن بگیرند؛ چون فضای موتر بسیار خسته کننده بود. من باوجودیکه برای دخترانم قصه می گفتم تا مصروف شوند، موترهم راه خویش را می پیمود. میگفتم، عزیزان مادر! خیلی ها منتظر ما استند، برادرت، خواهرت، خواهزاده و برادر زاده هایت، خاله هایت و ماماهایت و کاکا هایت.
از جمله، فاطمه سوالات زیادی می پرسید، مثلاً: مادر! آیا من قندز را دیده ام؟
می گفتم: بلی. تو یک ساله بودی که قندز رفته بودیم. آن وقت برادرت تازه ازدواج کرده بود.
باز می پرسید، خی من برادرزاده هایم را دیده ام؟
گفتم: نخیر، برادرزاده هایت، در آن وقت تولد نشده بودند.
در حالیکه برایشان قصه می کردم، هر دو به خواب رفتند، در داخل موتر فضا برای قصه کردن میان بزرگترها باز شده بود. تمام آقایان و خانم ها از جای تنگ ناراحت و از چوکی ها دلگیر به عذاب بودند و گاهی به همدیگر شکوه میکردند. علاوه ازین همه، دشوارتر برای زنان، پوشیدن و حمل چادری در آن فضای تنگ موتر بود، اما چاره ی جز تحمل نداشتند، گاهی می خندیدند و گاه هم گلایه داشتند. موتر لب لب دریای آمو راه می پیمود و ما هم به آنسوی دریای پنج می نگریستیم. بسیاری های ما از این دریا خاطرات بد داشتیم و با خود قصه می کردیم، بیچاره خورشید در همین راه به دریا افتاد و دختر تازه عروسش را به ماتم نشاند. جوانانیکه در رخصتی تابستان امسال، به خانه می رفتند هم در شکم دریا رفتند. مثل اینکه، این دریا در کمین انسان ها باشد که ببلعد و در خود فرو ببرد. گفتم: راست میگی، چند سال شده است که دراین راه موتر ها به دریا افتیدند و انسان های زیاد غذای موجودات آبی شدند. افسوس ها زیاد بود. یک نفر از میان آقایان دست به دعا بلند کرد، گفت: خداوندا! ما را صحت و سالم به مقصد برسان. همه آمین گفتیم.
اما لحظه ی نگذشت که شکل و شمایل قصه تغییر کرد؛ چون همه با پلان و برنامه راهی این سفر بودیم، یکی به زیارت دیدار والدین، یکی هم شبیه ما تشنه دیدار فرزند و دیگری هم برای تشکیل خانواده. دغدغه ها متفاوت بودند؛ در بین همه فقط فاطمه بی قرار بود که به قندز برسد و شبیه خواهر، خواهرزاده و برادرزاده اش لباس یک رنگ بپوشد و عکس بگیرد.
در حالیکه موتر راه می پیمود، راه ما هم کوتاه می شد و مسافرین هم بی قرار بودند که زودتر برسند. از هر جا زنگ می آمد، تا کجا رسیده اید؟ این تماس ها دلهره فاطمه را بیشتر می کرد. مادر! همین که رسیدیم لباس های تاجیکی ام را می پوشم، درست است؟ می گفتم: بلی، درست است.
مادر! دیگران هم بپوشند؟
گفتم، درست است فاطمه جون. به خواهر و خواهرزاده و برادرزاده ات هم می دهم که بپوشند. حالا خوب شد؟
گفت: درست است، مادر جان.
در جریان راه، با پدر راننده و موتر خراب شده اش رو به رو شدیم که با دختر و نواسه هایش منتظر بودند. راننده ما، موتر پدرش را به موتر خود وصل کرد و به راه ادامه داد. هیچ کس راضی نبود؛ چون سرک ها بسیار خراب بودند و راننده هاهم بی انصاف؛ هر قدر ممکن باشد، مسافر سوار می کنند، حتی در داله موتر. همه مسافرین ناراحت بودیم. بلاخره بعد از اصرار زیاد مسافرین که یا ما را ببر یا پدرت را. راننده، موتر پدرش را در یک قریه رها کرد و خواهرش را به موتر ما سوار کرد. کسی راضی نبود؛ ولی چاره هم نبود.
خواهر راننده دوتا پسر داشت و هر دو را شبیه حسنا، روی زانو هایش شانده بود. از او پرسیدم، کجا می روی؟ گفت: سالهاست پا هایم درد می کنند به شهر می روم تا خود را تداوی کنم. با او انس گرفتم، خانم جوان و مهربان بود. قصه های ما ادامه یافتند، او خیلی دردمند بود، از گذشته تلخش به من روایت کرد: شوهرم کسی دیگر را دوست دارد. دلیل بودنش با من تنها این دو فرزند است؛ در حالیکه من او را دوست دارم؛ ولی بار ها برایم گفته است که اگر این دو فرزندت نباشند، طلاقت می دهم. حین بیان زندگیش، اشک هایش را با گوشه چادرش پاک می کرد.
موتر می رفت و ما می گفتیم و می گریستیم و گه گاهی هم می خندیدیم، تا اینکه شب رسید، موتر در مقابل یک کافی ایست کرد، همه پایین شدیم، جای زنانه داشت و ما را به بخش زنانه رهنمایی کردند، تمام زنان و اطفال آنجا رفتیم و مردان در جای دیگر بودند. همه خسته بودیم، به سختی پاهای مان را جمع می کردیم، نان خوردیم و زود خوابیدیم؛ اما دختر مهتاب خواب نمی کرد، گویا روح لطیفش از حادثه شومی خبر می داد، مهتاب برایش لالای می خواند.
لَلو لَلو دخترکم
بخواب بالای زانوگکم
دختر ناز مادرش
به روی دیده عینکم
آغوشکم فدای تو
زندگی ام برای تو
دیگر صدای دخترک را نشنیدم. نمی دانم چند بجه شب بود که بلاخره خوابید.
وقتی صبح بیدار شدم هر دو خوابیده بودند، صدایش کردم، متهاب! عزیزم بلند شو! وقت رفتن است. صبح زود، حرکت کردیم و به راه خود ادامه دادیم. در جریان راه، خواهر راننده از همسرم تقضا کرد که یکی از پسر هایش را روی پایش بنشاند. او هم پذیرفت. همه خوشحال بودیم که تا شب به مقصد می رسیم.
ساعت 10 صبح شده بود. تاهنوز چای صبح نخورده بودیم، در منطقه شملند والسوالی یاوان رسیدیم. ناگهان متوجه شدیم که موتر کلان باربری در پیش روی مان برابرشده است، موتر باربری تمام سرک را اشغال کرده بود؛ دربعضی قسمت های سرک، فقط یک موتر جای میشود و راننده ها باید بسیار توجه کنند، چون سرک ها خیلی تنگ اند. جای کافی برای دو موتر نیست؛ ولی راننده هیچ توجه نکرد؛ در حالیکه راننده ی موتر باربری صدا کرد که پیش نیا؛ چون ساحه کافی نیست. اما راننده یکه ما مسافرین اش بودیم، آدم جوان، خام و بی تجربه بود، به راه خود ادامه داد و پیش رفت. همه اصرار می کردیم که صبر کن و نرو. چون ساحه خیلی تنگ است، لطفاً صبور باش، ادامه نده که عجله نداریم. اما هیچ قبول نکرد. گفت: نترسید مشکل نیست.
مثل اینکه او خیلی عجله داشت که باید از همینجا میگذشتیم. او حتی احتیاطاً هم مسافران را پایان نکرد و به کسی هم فرصت نداد که کمی بیاندیشیم. او جوانتر و خام تر از آن بود که تصور میکردیم. وقتی به سخنان مان گوش نکرد خیلی ناراحت شدیم. احساس کردیم که کسی دست و پای ما را بسته است و مثل بوجی به دریا پرتاب مان میکند. مرگ را پیش چشمان مان نظاره میکردیم. گویا که خود میرفتیم بطرف مرگ. مثل اینکه راننده یک عزرائیل مثنی بود و هی ما را به آنطرف کش میکرد و ما هم آنقدر ناتوان که موقع فکر هم به ما نداد تا کاری باید انجام میدادیم. هنگامیکه ناتوانی خویش را احساس کردیم، از سر ناچاری دست به دامن خدا دراز کردیم، خدایا تو ما را از این صراط مستقیم بگذران و در امان خود داشته باش. خدایا! ما را در پناه خود نگهدار. همه آمین گفتند. با آنکه راننده هیچ نمی شنید، گویا در آن لحظه کر شده بود، ما هم ناچار ادامه دادیم و همه صدا می کردیم، ایست کن! ایست کن! این کار بازی با جان شانزده انسان است. اما گوش نمی کرد و به راه ادامه می داد.
مثل اینکه تیر های آن موتر میخواستند چرخ زنده گی ما را برای همیشه توقف بدهند. با آن همه واویلا و فغان به اصل نقطه خطر رسیدیم. جاییکه موتر باربری غول پیکر توقف کرده بود. قرار بود که موتر ما از طرف لب دریا عبور کند. در اثنای عبور از پهلوی موتر باربری، ناگهان دو تیر موتر ما زیر سرک واقع شدند و موتر یک بغله شد. از آنچه ترس و دلهره داشتیم، با آن مواجه شدیم. شاید یک دقیقه قبل اگر کمی صبورانه اندیشه و عمل میکردیم، چنین نمیشد. اما آن جوان خام و ناپخته که از خود عزرائیل ثانوی ساخته بود، حرف این همه را نادیده گرفت و ما را در حالتی برگشت ناپذیری قرار داد که همه فریاد زدیم. وحشت سراسر وجود همه را فرا گرفت و قیامت شد. فکر کردم که آن راه درواز محشرگاه ماست. فاطمه و حسنا را در بغل محکم گرفتم. خیلی ترسیده بودند، همسرم دستش را بر شانه ام گذاشت و گفت: نترس، در کنارتم. بعضی مواقع این حرف ها معنی خودرا از دست میدهند و صرف در حد حرف و دل پُری باقی میمانند. مردان عصبانی تر شدند و به راننده گفتند: ایست کن! تا مسافرین پیاده شوند؛ ولی او قبول نکرد و گفت: پناه به خدا می رویم. او به خدا پناه برد اما هرگز حرف خدا را نشنید و خدا را در نظر نگرفت. آن جوان که سرنوشت ما در کف ید او بود، صرف بینش بی بنیاد و غرور کاذب خویش را در حالیکه تیرهای موترش زیر سرک شده بودند؛ در نظر گرفت و به آنها اعتماد کرد و به راه خویش ادامه داد. همه خدا خدا میگوییم. همه کلمه میخوانیم، و به خدا پناه می بریم. حالا ثانیه ها با ارزش شده بودند. در هر ثانیه وضعیت ما متحول میشد. بدبختانه رو به بهبودی نبودیم و در هر ثانیه بعدی، بدتر از قبل قرار میگرفتیم. لحظه ی نگذشته بود که تسلط راننده بر موتر کمتر شد و ترس وی را فرا گرفت، وارخطایی در صورتش هویدا گشت. حفظ جانش بر وی تقدم یافت و عنان از کف داد، همه ما را فراموش کرد و موتر را رها کرد و ازموتر پَرید. همه فریاد می زدندند. صدا و شِیون کودکان، زنان و مردان درون موتر را فرا گرفت.
گویی آسمان به زمین اصابت کرد. اما آن صدا ها حتی یک قدم دورتر از موتر هم شنیده نشدند. در آن هنگام باورم نمیشد که موتر ما در حال لول خوردن است. احساس میکردم، خیالی می بینم. به اندازه پنجاه تا شصت متر، موتر جَر شد تا آنجا که موترقَتی به دریا غلتیدیم و صدا ها خاموش شدند.
وقتی چشم هایم را باز کردم، دنیا را تار و تیره دیدم، ندانستم چگونه از موتر افتادم. مردی را نیز دیدم که دراز کشیده بود، او نیز با ما بود. او را از قبل می شناختم، مردی خوب و مهربان بود. وی در جریان لول خوردن موتر، از موتر به بیرون افتید و موتر از رویش گذشت و جان خودرا از دست داد. آخرین جملات فاطمه در گوشم زمزمه می شد، مادر! مرا محکم بگیر. محکم! ولی دیگر نبود که محکم بگیرمش. چشم هایم به دریا دوخته شده بودند، شاید کسی به دادم برسد.
آمو، در آن قسمت خیلی تیز می رفت، موتر را لحظاتی رو روی آب برد و بعد در موج هایش موتر را فرو برد. اگر امکانات می بود، شاید فاطمه، همسرم و تمام همسفران مان نجات می یافتند. مردی آنجا بود و تلاش می کرد که قربانی ها را نجات دهد ولی امکانات نداشت. آن مرد مهتاب را نجات داد، او نفس می کشید؛ ولی بسیار شدید مجروح شده بود، او را گذاشت و به سراغ دیگران رفت. او خواهر راننده و یک مرد دیگر را هم نجات داد. اما مهتاب دوباره به دریا افتاد، شاید بخاطر طفل درسینه اش. آن مرد هر قدر تلاش کرد، مهتاب را دوباره نجات داده نتوانست. خواهر راننده هم زخمی بود، هر دو به دریا می نگریستیم؛ اما صدای من دیگر بلند نمی شد. مثلیکه کسی مرا خَفک کرده باشد. در واقع نمی توانستم صدایم را بلند کنم؛ چون تمام جانم درد می کرد و فقط دست هایم را دیدم که پر از خون بودند. هیچ کس و هیچ چیز معلوم نبود، همه ناپدید شده بودند. دریا هم همانطور آرام آرام جریان داشت؛ گویا که هیچ گپی نشده باشد. حالانکه لحظات قبل یک موتر با ده ها انسان را مثل اژدها بلعید و در شکم خود فرو برد. در مقابل آن آب، ناتوانی خودرا عمیقاً احساس کردم. او عزیزانم را ددمنشانه نیست کرد و قاتل فرزندانم شد.
مردم قریه جمع شدند تا به ما کمک کنند، فقط پنچ نفر زنده بودیم، آن هم امید به زندگی نبود، همه رفته بودند، ما غرق خون مانده بودیم. آن مهتاب که ثمره عشق اش در دستش بود و برایش تمام شب لالایی خواند. آن فاطمه که بی قرار پوشیدن لباس های سرخ تاجیکی اش بود، همه رفتند و در لحظه ای ناپدید شدند. تحمل تفاوت لحظه ها برایم دشواری میکرد. میگفتم، خدایا! دقایق قبل قصه میکردیم، و حالا نیستند. آیا واقعاً باور کنم که هرگز برنمیگردند؟ و همسرم را دیگر نخواهم دید؟
آنسوتر دختر کوچکم را دردست مردی دیدم که بسیار ترسیده بود. نمی دانستم برای زنده بودنش بخندم یا بگیریم.؟
وقتی مردم خواستند ما را به نزدیکترین مرکز صحی برای پانسمان ببرند، می خواستم بگویم، مرا بگذارید که فاطمه یا همسرم را ببینم، ولی صدایم نمی برآمد. به آن خون های سر سنگ ها نگاه کردم، نمی دانستم خون کی ها بودند، از فاطمه، همسرم، ایورم یا از آن کودکان، زنان و مردان مظلوم؟ آن خون کی بود؟ شاید خون همه آنجا ریخته بود یا هم از تعدادی. نمی دانستم. کاش سنگ ها زبان می داشتند تا برایم می گفتند: آن خون از کی بود؟ شاید دلم کمی آرام می گرفت.
همه رفتند و من ماندم، در این دنیای تیره و تار. دنیایکه جز درد چیزی برایم نگذاشت. لحظه ی پر از اندوه بود و من کسی را نداشتم. فرزندانم دور بودند و بی خبر از حالم. فرسنگ ها از خانه ام دور شده بودم، هیچ یک از اطرافیانم را نمی شناختم؛ در حالیکه مردم آن قریه، خیلی مهربان و دلسوز بودند و ما را بعد از پانسمان از طریق همان سرک های خراب به فیض آباد فرستادند. توان حرف زدن را نداشتم، اصلاً فکر می کردم مرده ام، ولی چشم هایم حسنا را جستجو می کرد، اما او آنجا نبود، لحظه ی فکر کردم شاید کسی را شبیه او دیده ام، و او هم مثل فاطمه خواهرش، پدرش، کاکایش و تمام همسفرانم رفته است.
در جریان راه، فقط اشک می ریختم، هیچ باورم نمی شد، چگونه در یک لحظه زندگی ام دگرگون شده بود. ساعت 8 شب به شفاخانه رسیدیم، در آنجا چشمم به روی کسانی افتاد که می شناختم، هر کدام شان دست هایم را می گرفتند و می گفتند در کنارت استیم، اما چی سود که دیگر دنیایم تغییر و زنده گیم بنحوی مسخ شده بود. همان روز همسرم هم گفته بود که در کنارت میمانم، اما دیگر به این جمله هم بی باور شده بودم. فاطمه ام با آرزو هایش غذای ماهی های رود آمو شده بود.
آشنایانم همه در اطرافم بودند، برایم می گفتند که پسرت در راه است و شاید تا دقایق دیگر برسد، خوشحال بودم ولی چگونه فاطمه را فراموش می کردم، که میگفت: مادر! مرا محکم بگیر. آخرین کلمات همسرم، که گفت نترس در کنارتم و لبخند ایورم را که انتظار داماد شدن فرزندش را داشت. آن همه کودک، زن و مرد را چگونه فراموش می کردم. حسنا که معلوم نبود مرده است یا زنده. کاش من هم می رفتم، تا سوز و درد آن عزیزان را نمی کشیدم. ای دریای ظالم! کاش مرا هم مثل مهتاب با خود می بردی.
پسرم پس از چند دقیقه رسید، ماه ها و سالها انتظار دیدنش را داشتم، اما لبخند برلب نمی آمد، او نیزغرق اندوه بود، باوجودیکه خود را قوی نشان می داد؛ اما چشم هایش با من حرف می زدند، صدایم بلند شد. عزیزم! خواهرانت، پدرت و کاکایت همه رفتند. مات و مبهوت مانده بود. دیری نگذشت که پسر دیگرم رسید، سکوت همه جا را فرا گرفته بود، پسرانم اشک های شان را از من پنهان می کردند.
داکتران اجازه ندادند که پسرانم نزدم بمانند، گفتند فقط یک خانم اجازه دارد. پسرانم هم از اطاق بیرون شدند و شب و روز من یکی شد. نمی دانم چقدر زمان گذشت، ولی وقتی چشم هایم را باز کردم، حسنا در کنارم بود. صدا زد، خاله خاله، مادرم چشم هایش را باز کرد. دستم را بر رویش بردم و سر تا پایش را نگریستم، جایش آسیب ندیده بود.
او گفت: مادر! وقتی شما در موتر بالا شدین من زیاد گریه کردم، که موترها آدم کُشند و من دیگر به موتر بالا نمی شوم، آن کاکا نگذاشت که بالا شوم. من به همرای کاکای خودم در طیاره آمدم، ولی او هیچ چشم هایش را باز نکرد. مادر! وقتی آدم ها بمیرند، چشم های شان را باز نمی کنند؟
گفتم، نی عزیز مادر.
گفت: مادر! مادر! برادرانم را هم دیدم. این جمله اش بی قراری های فاطمه را به ذهنم آورد، چقدر می خواست خواهر و برادرش را ببیند.
خواهر راننده نیز آنجا بود. به دردی بی فرزندی مبتلا شده بود و فریاد می زد، زندگی ام تباه شد! خانه ام سوخت! آه و فغانش بلند شد، فرزندان مادر! جگر گوشه هایم، کجایید؟ هر قدر پایوازش می گفت: لطفاً آرام باش، پزشکان گفته اند که به آرامش نیاز داری، اما او برعکس بلندتر فریاد می زد. او پسر خون آلودش را روی آب دیده بود؛ اما آن مرد نتوانست او را نجات دهد و غرق شد. زندگی همه دگرگون شده بود.
پسرانم از قریه شملند والسوالی یاوان، محل حادثه تماس دریافت کرده بودند که جسد اشخاصی پیدا شده که متعلق به شما هستند. پسرانم خوشحال بودند، گویا پدر و خواهر شان را زنده بدست آورده اند، در همان شب تابوت جور کردند و به محل حادثه رفتند، آن راه طولانی را پیمودند و 4 صبح به آنجا رسیدند؛ ولی از اجساد خبری نبود. پسرانم امید وار گونه، به مردم قریه گفتند که ما از همین منطقه، و از این شماره تماس حاصل کردیم، این چگونه ممکن است؟ وقتی نام آن مرد را ذکر کرده بودند، باشندگان محل او را یافتند. بدبختانه، آن خبر حقیقت نداشت. تماس گیرنده صرف به معذرت خواهی اکتفا کرده بود. نمیدانم چرا آن مرد با احساسات پسرانم بازی کرد.
وقتی که روز شد، تمام مردم قریه شملند برای غم شریکی با فرزندانم آمده بودند و در جستجوی اجساد به کمک آنها شتافتند. حدود چهل نفر با امکانات دست داشته شان به فرزندانم کمک کردند؛ اما اجساد پیدا نشدند. تیم نجات از بنیاد آغا خان هم رفته بود تا با پسران من و افرادیکه در پی یافتن فرزندان خود در کنار دریای آمو خیمه زده بودند، همکاری کنند. پدریکه برای دیدن اجساد پسر، عروس و نواسه اش که فقط لبخند زدن را از این دنیا یاد گرفته بود روز ها انتظار کشید و جستجو کرد. چیزی به دست نیاورد.
فرزندانم، روزها به دنبال پدر و خواهر شان لب لب دریای آمو، آن دریایی آدمخور را گشتند؛ ولی أثری از آنها نیافتند.
آمو حتی جسد های شان را هم به ما نداد تا ببینیم و دل سرد شویم. دریا روان بود؛ مغرور و بی تفاوت. و برای من، تحمل ناپدیدی فرزند و همسر دشوارتر.
پسرانم بعد از سه روز جستجو و کاوشگری، دلسرد شدند. یکی به درواز رفت و دیگری به پیش من برگشت. روزها در شفاخانه ماندم و بعد از ترخیص به نیمه راه خود بطرف قندز ادامه دادم. اینبار بدون همسر و دختر.
تمامی نام های استفاده شده در متن فوق مستعار میباشند.
امتیاز عکس: Afghanistan Culture
https://www.facebook.com/ACMedia
