یک روز طاها و دوستانش عرفان، محمد، هیلین و اُرهان پارک رفته بودند، خیلی خوشحال بودند. آنها با یکدیگر بازیهای گوناگونِ را انجام دادند مثل: موترک بازی، توپ بازی، چشم پُتکان و پیشا گیرکان. لحظاتی هم آواز خواندند.
تا اینکه صدای بابا غُری غُری (تندر) از پشت ابرهای آسمان به گوش بچه ها رسید، اطفال نگران شدند. طاها و دوستانش به صدای بلند به آواز خوانی شروع کردند:
بارانِ زیبا، بارانِ زیبا! امروز نیا
روزهای دیگر، باز خواستی، بیا
امروز طاها با همه دوستا
بازی می کند در پارک، اینجا
بارانِ زیبا! بارانِ زیبا امروز نیا
باران هیچ صدای زیبای اطفال را نشنید؛ آهسته آهسته، قطره قطره پایین شد، اطفال لحظۀ تعمق کردند که در کجا پنهان شوند، هیچ جایی برای پنهان شدن از ریزش باران نبود بجز از یک مخروبه که در کنج پارک موقعیت داشت. همه بچه ها از آنجا می ترسیدند؛ زیرا برای شان گوش زد شده بود که به آنجا نروند.
باران طاها و دوستانش را خیلی تَر و تیره کرد؛ اما بچه ها از رفتن به آن مخروبه واهِمه داشتند؛ زیرا بارها شنیده بودند که در داخل آن مخروبه یک چیزی ترسناک شبیه حیوانات وحشی وجود دارد. هیچ کس تا هنوز جرأت نکرده بود که به آنجا برود. ولی باران اطفال را مجبور کرد که در مورد آن جای وحشتناک هم فکر کنند.
هیلین که یک دختر زیبا و بی قرار بود گفت: بچا باید خود را از باران پنهان کنیم در غیر آن تر شده، مریض می شویم.
محمد هم گفت: هیلین راست می گوید اگر مریض شویم مادر ناراحت می شود. شاید هم دیگر اجازه ندهد که پارک بیایم.
عرفان اظهار کرد بچا به راستی من خنک خوردم، باید از شر این باران خود را نجات دهیم.
اُرهان هم چیزی زیر زبان زمزمه کرد؛ اما کسی نشنید. همه با یک صدا گفتند: اُرهان جان! بلند تر صحبت کن. وقت آهسته صحبت کردن نیست.
اُرهان گفت: من فکر می کنم راه جز رفتن به این مخروبه نداریم.
طاها همه سخنان دوستانش را تأیید کرد و گفت: همه تان راست می گوید و من هم با سخن اُرهان جان موافقم باید داخل این مخروبه شویم، در غیر آن از این آتَشَک جان سالم به در نخواهیم برد. پس بیاید که برویم و خوب ترین تصمیم در این موقع همین است.
همه با یک صدا گفتند: ما از آنجا می ترسیم. مگر تو نمی ترسی؟
طاها گفت: دوستان خوبم؛ اول اینکه، جز این راه دیگری نداریم و دوم آتَشَک هم می تواند به ما ضرر برساند، ولی تا هنوز کسی آنجا را ندیده و نمی دانیم چگونه است؟ شاید در آنجای وحشتناک که می گویند، چیزی نباشد.
همه ناچار به دنبال طاها آهسته و ترسیده داخل مخروبه شدند. آنجا، مکان تاریک بود و از اینکه کسی وارد آنجا نشده بود، آن مخروبه، به یک جای ترسناک و نامنظم مبدل شده بود. وقتی اطفال وارد آنجا شدند، احساس کردند که از دیوارها صدا می آید: اُم.. اُم.. اُم ..اطفال خیلی ترسیدند. یک دیگر را در آغوش گرفتند و در گوشه ی نشستند و به اطراف مخروبه نگریستند. هیچ چیز نبود جز صداهای که در واقع احساس می کردند. دوباره به اطراف خود نگاه کردند، جز خاک و چوب های افتاده و سقف های شکاف شده چیزی دیگر ندیدند. همه به صدای بلند گفتند: اینجا خو چیزی نیست. همه با هم خندیدند.
عرفان گفت: بچا واقعاً اینجا همان مخروبه وحشتناک است؟ مادرم هر شب که من و اُرهان دیر می خوابیم می گوید: به اژدهای این غار می گویم که بیاید و شما را بخورد.
محمد گفت: باورم نمی شود، این همه وقت چرا ما را ترساندند.
هیلین گفت: براستی اینجا چیزی نیست.
طاها هم متعجب شده بود و حیران حیران به اطراف خود نگریست و گفت: چرا ما را همیشه از اینجا ترسانیده اند؟
اطفال دوباره خود را اطمینان دادند که در این جا چیزی نیست. لحاظاتی هم گفتند و افسوس خوردند تا اینکه باران آهسته آهسته کم شد و تصمیم گرفتند به خانه برگردند. اطفال بیرون شدند و در زیر آفتاب که تازه از پشت ابرها نمایان شده بود به بازی کردن پرداختند. اطفال نترس آن روز با شکوه را جشن گرفتند و از قهرمانی خود به همه تعریف کردند.
