روزی در زمان قدیم، در یک جنگل سرسبز و زیبا، خرگوش کوچک و دوست داشتنی به نام نیکو زندگی میکرد. نیکو، خرگوشی شاد و با انرژی که همیشه در حال دویدن و بازی در میان درختان جنگل بود. اما یک روز، وقتی نیکو در حال گشت و گذار و سیر و سیاحت بود، به جادهای عجیب برخورد.
این جاده پر از سنگهای کته و ریزه بود که مسیر حرکت را سخت کرده بود. نیکو با دقت به سنگها نگاه می کرد و می گفت؛ این راه سخت تر از آن است که تا اکنون فکر کرده بودم. او خیلی غمگین بود و خود را ناتوان تصور می کرد.
در همین لحظه، صدای یک پرندهای زیبا که در هوا پر می زد به گوشش رسید. خرگوش به پرنده نگاه کرد تا اینکه پرنده خوش الحان نزدیک شد و گفت:
نیکو جان! چرا نگران استی؟
خرگوش گفت: از اینجا عبور کردن ناممکن است.
پرنده گفت: این جاده ممکن است سنگلاخی باشد؛ اما تو میتوانی از آن عبور کنی. من به تو باور دارم.
نیکو با کمی تردید به پرنده نگاه کرد و گفت: اما من خیلی کوچکم و این سنگها خیلی بزرگ اند. چگونه میتوانم از این جاده عبور کنم؟
پرنده با لبخند گفت: همه ی ما با مشکلات روبه رو می شویم؛ اما اگر تلاش کنیم، هیچ چیزی نمیتواند ما را متوقف کند. گاهی باید به جای اینکه به سنگها نگاه کنیم، لازم است به فرصت های که در پیش داریم توجه کنیم.
نیکو کمی فکر کرد و تصمیم گرفت که به توصیه ی پرنده عمل کند. اولین قدمش را برداشته و با دقت از سنگهای کوچک عبور کرد. گاهی بر روی سنگ ها لغزید؛ اما دوباره بلند شد و ادامه داد. هر قدم که می برداشت، احساس می کرد که به هدفش نزدیک تر میشود. وقتی از روی هر سنگ عبور می کرد، لحظه ی توقف میکرد و به خود میگفت: نیکو! تو میتوانی.
تا اینکه بالاخره نیکو به جایی رسید که سنگها تمام شدند. نیکو به یک دشت سبز و وسیع رسید که خورشید در آن میدرخشید و نسیم ملایمی بهاری می وزید. نیکو به آرامی نفس عمیق کشید و فهمید که تمام سختیها و چالشهایی که پشت سر گذاشته بود، ارزشمند بودند.
پیمودن آن راه، درس بزرگ به نیکو آموخته است. او خیلی با اعتماد به نفس و شجاع شده و از هیچ چیز نمی ترسد و مشتاق است راه های مختلف را امتحان کند.
در بازگشت به خانه، نیکو به پرندهای که به او کمک کرده بود، نگاه کرد و گفت:
دوست خوبم، ممنون که مرا راهنمایی کردی. امروز فهمیدم که هیچچیز غیرممکن نیست، در زندگی کافیست به خودت باور کنی.
پرنده ی زیبا هم به نیکو دست تکان داد و رفت.
