جنگ 12 روزه؛ دروازی­ ها در تهران

مثل همیشه، و همچون آدمهای دیگر، اندیشه براینست که جنگ چیزی شبیه شوخی ست؛ و آنرا چنان میپندارند. به همین دلیل گاهی طرفداران و بعضاً مخالفان آن فراوان اند. ظاهراً، من هم یکی از آنان ام، ولی جنگ را شوخی نمی دانم. در صبحِ جمعۀ ماه قبل (16 جوزا)، ناخواسته چندین دفعه بیدار شدم بدون اینکه متوجه دلیل بیداریم شوم. آخرین باری که از خواب برخواستم با حجم زیادی از زنگهای تلفونم مقابل شدم. در جریان روز که بعداً با دوستانم که تعدادی از آنان دروازی اند تماس گرفتم و از نزدیک دیدم شان، رعب و دهشت آن صبح در سیما و سخن شان نمایان بود. یکی از آن دوستانم که در عصر آنروز دیدمش، میگفت خانه ما در نزدیکی یکی از واقعات حمله بود، و به قول خودش: همینکه زدند، یک متر از خواب پریدم. صدا و لرزش خیلی وحشتناکی داشت. همۀ بزرگ و کوچک خانواده از خواب پریده بودند. کودکان چیغ و فریاد میکردند. کربلا بر پا شده است.

با پاسخ زنگها فهمیدم که در ساعاتی از آن صبح، شهر تهران؛ آماج تهاجم شدید بیرونی قرار گرفته است. از من در مورد سلامتی ام پرسیدند و شاکی از این بودند که چرا به تماس ها پاسخ نداده ام، آنهم در چنین شرایط حساسی. و من هم همان آدم سابق: یک ساعت درس، بعد چای صبح و برنامه های دیگرِ دانشگاهی و مطالعاتی.

در عصر جمعه، بعد از نماز؛ به تعداد زیادی از دروازی ها که مقیم تهران بودند پیام گذاشتم و جویای احوال شان شدم، شماری از آنان دانشجو بودند، شمار دیگر کسبه کار و تعدادی را نیز میشناسم که با خانوادۀ خود در تهران زندگی میکنند. سلامتی و صحتمندی نثارشان کردم و اینکه بخیر گذشته است و همینطور آنان، بدون اینکه حتی لحظۀ ماوارای تصورم فکر کرده باشم، اینکه چه اتفاقی افتاده و چه اتفاقاتی قرار است رخ دهد. این ظاهراً خودش یک ضعفِ نفس بزرگ است. من آنرا در خود یافته ام و در دیگران نیز مشاهده نموده ام. چند ساعت بعد، حدوداً 9 شب، از یکی از آشنایان که خود اندیشمند بزرگی هست و در قسمت دیگر شهر اقامت داشت، پیامی دریافت کردم که از همان اتفاقها بود، میگفت: ما که خوبیم، ولی در جای ما هنوز موشک باران ادامه دارد.

آرامش ناکجایی من در حد میانگینِ خود بود تا اینکه با فشار و تماسهای خانواده و دوستان مجبور شدم به حومه شهر تهران بروم، ولی از شهر بیرون نشدم. هرچند وقتی با خانواده ها و کسانی که موقعیت شان در خطر بنظر میرسید به تماس میشدم، و تأکیدم این بود که به جایی بهتری نقل مکان نمایند، اما برای خودم نه. من، خودم نوجوانم، دوستانی که دارم و میشناسم، نیز جوان اند؛ اگر ما از مبارزات کاملا عقب بکشیم، باید آمادگی شکست و فرارهای زیادی در زندگی خود داشته باشیم. ما امروز جوانیم، و یاد  میگیریم که در کجا باید بایستیم و در کجا باید یک قدم عقب بکشیم. چه در زندگی شخصی و یا اجتماعی؛ آنجا که نیاز هست، حداقل باید در دسترس باشیم.

اما کودکانی را در روزهای پرآشوب میدیدم که ترس را حس میکردند و همچنان نوجوانانی را که مرگ در جلوی چشمان  و بر روی زبان شان سایه انداخته بود. شاید یکی از متضرر ترین طبقات جنگ آنها باشند. شاید این فشارِ جنگی بر دوش آنان تا آینده ها نیز حمل گردد بدون آنکه خود بفهمند. در این میان کودکان دروازی در تهران زیاد بودند. آنانیکه از یک کشور جنگ زده پناه آورده بودند. آنهایکه پیش از پیش، سایۀ جنگ با نام آنان گره خورده است. شاید این دوازده روز جنگ، فشردۀ آن چهل سال جنگ افغانستان بر آنان بود که یکبار دیگر تکرار شد. کودکانی که غرق در هویتِ بی هویتی اند.

از آنجا که روزها رفتند و جنگ مؤفقانه به مرحله فرسایشی درآمد، تلاش هر یکی از دروازی ها این بود که ناخواسته زیر بمباردمان قرار نگیرند و به همین دلیل آهسته آهسته به جاهای دیگر نقل مکان نمودند ولی در عین حال تعداد زیادی نیز در خود تهران باقی ماندند. شماری از آنان که اسناد اقامتی رسمی نداشتند و مجبور بودند که به افغانستان برگردند، مصمم شدند که کارشان را تسریع بخشند و این بخوبی آنان نیز بود تا از خطر عظیمتر دور شوند.

خودم در این دوازده روز، حالا که بر میگردم و تأمل میکنم، وضعیت پر آشوبِ درونی داشته ام، با وجود اینکه مستمراً متکی به تقسیم اوقات درسی ام بودم و در آن لحظات فکر میکردم که من آرامش نسبتا خوب دارم، در حالیکه چنین نبوده است. و یا شاید هم از سر احتیاط، سر هر ساعت خبرها را از رسانه های قابل دسترس تعقیب میکردم. در صحبت های که با دوستان عزیزم میداشتم، رشتۀ سخن دنبالۀ جنگ بود که هر جا رفتیم، جنگ بدنبال ما آمد. این حرف جون (جان) دارد، ولی فراتر از اینها؛ فطرت آدمی چنان است که در خودش هم صلح دارد و هم جنگ، و صفتهای بسیار دیگر که در قالب خوب و بد جای میگیرند. شاید در تفسیراتی که داریم بهتر است تقسیمات آینده نگر را نیز جای بدهیم؛ ما باید تلاش کنیم تا در حد خود و جامعه و بالاتر، و در وجوه مختلف توانا شویم. تا نهایتا با پاهای خود در مسیر صلح و یا جنگ قدم برداریم.

سید فاضل سیدی

بیشتر از مجله درواز کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب