درخت طلسم شده

در روستای زیبا و سرسبز، علی که تازه پانزده ساله شده بود با خانواده ‌اش زندگی می‌ کرد. او پسر کنجکاو، مهربان و در عین حال خجالتی بود. در این روستا یک چیز همه را نگران کرده بود. و آن، موجودیت درخت کهن بود که در وسط جنگل وجود داشت؛ زیرا هیچ‌ کس جرأت نزدیک شدن به آن را نداشت. بزرگتر ها می‌گفتند: این درخت طلسم شده و هرکس به آن نزدیک شود، دیگر برنمی‌گردد.

علی، برعکس دیگران، همیشه به این افسانه با دیده، شک و تردید می نگریست. او باور داشت که در این قصه چیز هایی است که مردم از آن بی خبر اند و خطرناک بودنش افسانه ای بیش نیست.  یک روز که دلش گرفته بود و به آینده‌اش فکر می‌کرد، تصمیم گرفت حقیقت را پیدا کند.

بلاخره دریک شب تاریک با چراغ قوی و کوله ‌پشتی، راهی جنگل شد. جنگل تاریک و ترسناک بود، اما علی با قلبی پر از شجاعت پیش می‌رفت. بعد از دو ساعت پیاده‌ روی، بالاخره درخت کهن را دید.

درخت بسیار بزرگ، تنومند و با شاخه‌ هایی گسترده بود. اما ترس در دل علی افتاده بود، درحالیکه هیچ‌ چیز ترسناکی در ظاهرش نبود. علی با ترس پیش رفت که ناگهان در پایین تنه‌ ی درخت چیزی شبیه یک دروازه کوچک دید. آهسته و ترسیده نزدیک شد، دلش دُک دُک می کرد، هیچ نمی دانست چی کند؟  چیزی از دورنش به او می گفت: تو می توانی! علی جرأت کرد و آن در را باز کرد و به آن کلبه کوچک وارد شد. خیلی متعجب شد، آنجا بر خلاف تصورش بود. علی هرگزچنین فکر نکرده بود، آنجا پر از کتاب، کتابچه، عکس‌های قدیمی و نوشته‌های اسرارآمیز بود.

علی آهسته آهسته نزدیک شد و کتاب ها و کتابچه ها را به دقت نگاه کرد و در یکی از کتابچه ها نوشته شده بود: 

«این درخت برای کسانی است که به دنبال حقیقت وکسب دانش اند، نه برای کسانی که از ترس زندگی‌شان را محدود می‌کنند.»

علی با دقت همه چیز را خواند. او دریافت که آنجا محل مخفی مرد دانایی بود که سال‌ها پیش در روستا زندگی کرده بود و دانایی‌هایش را در این درخت پنهان کرده بود تا فقط افراد شجاع آن را بیابند و از آن استفاده کنند.

بعد از آن، علی هر شب به آنجا می‌ رفت، مطالعه می‌کرد و دانسته گی هایش را یادداشت برداری می کرد. این روش تا مدتی ادامه پیدا کرد تا اینکه بعد از مدت کوتاه، نگاه علی نسبت به زندگی، مردم روستا و آینده تغیر کرد.

او با اعتماد به نفس به روستا بر گشت و مکتب را ادامه داد و به دیگران کمک کرد و رؤیایش این شد که شبیه آن مرد بزرگ، دانا و توانمند شود و به مردم روستایش کمک کند.

چند سال بعد، علی معلم شد. بچه‌ها او را دوست داشتند. او نه‌ تنها ریاضی و علوم درس می‌داد، بلکه از شجاعت، کنجکاوی، و حقیقت‌ جویی تدریس می کرد.

فرنگیس حسینی

بیشتر از مجله درواز کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب