ملی بس های مکتب

همتا سه ساله شده بود، هر روز از مادر و پدر خود می پرسید: چی وقت کودکستان بروم؟ او دوست داشت صبح وقت از خواب بلند شود، شبیه ثنا خواهرش، موهایش را شانه بزند. لباس های پاک و زیبا بپوشد و چای بخورد. بعد با مادر و پدرش خدا حافظی کند و در ملی بس های کودکستان سوار شده با دیگر اطفال به کودکستان برود و با آنها بازی کند.

او وقتی با مادر و پدرش بازار می رفت، کتاب های تصویر دار می خرید و به تصویر های شان نگاه می کرد. وقتی با تصویر های ناآشنا رو به رو می شد از مادر و پدرش می پرسید: این چی است؟ پدر و مادرش هم با حوصلمندی کامل برایش توضیح می دادند.

همتا الفبای فارسی را نیز از بَر کرده بود و حتی برای هر حرف، کلمه و جمله می گفت. او وقتی الفبا را می خواند، تمام اجناس خانه را مشخص می کرد که با کدام حرف شروع می شوند. همتا خیلی با هوش و جذاب است و توانسته خود را در نزد همه اعضای خانواده عزیز کند. اما چیزیکه همتا را بیش از همه دوست داشتنی کرده بود بلبل زبانی اش بود.

او می خواست هرچه زودتر به کودکستان برود. به همین دلیل هر روز در هنگام تسلیم دادن شاگردان به والدین، وقتی ملی بس های مکتب را در سرک می دید، خیلی گریه می کرد و از پشت ملی بس مکتب می دوید و می گفت: بمان بمان، و من را هم با خودت ببر. مادرش او را بغل می کرد و برایش می گفت: عزیز مادر! صبر کن تا چهار ساله شوی در غیر آن، ملی بس مکتب اجازه ندارد تو را با خودش ببرد؛ اما همتا هیچ گوش نمی کرد و زار زار می گریست و می گفت: چرا ملی بس من را به کودکستان نمی برد تا دوست های نو پیدا کنم.

او گه گاهی که خسته می شد، برای ملی بس های مکتب آهنگ می خواند.

بس های کته و یکرنگ

دلم برایت تان شده تنگ

وقتی به کوچه می آیید

ترانه می خوانم خوشرنگ

همتا، یک روز وقتی ملی بس مکتب را دید، اشک هایش ریختند و رفت در رو به روی ملی بس ایستاده شد و گفت: من می خواهم همرایت کودستان بروم، موتروان پایین شد و همتا را بغل کرد و پرسید: قندولک! نامت چیست؟

همتا گفت: سلام کاکا موتروان، نام من همتا است.

راننده گفت: تو اینجا چی می کنی؟ اینجا خطرناک است.

همتا گفت: من می خواهم کودکستان بروم. تو مه را با خودت می بری؟

راننده گفت: من دوست دارم تو را با خود ببرم؛ ولی اجازه ندارم. من مسئولم فقط چند نفر را به کودکستان ببرم. حالا تو به خانه برو، به پدر و مادرت بگو تا به کودکستان بروند و با مسؤولین کودکستان صحبت کنند که آیا تو را اجازه میدهند یا نی؟

همتا گفت: واقعاً راست می گویی؟ باز تو مرا با خودت می بری؟

راننده گفت: بلی تو را با خودم می برم.

همتا گفت: تشکر، خیلی خوشحال شدم. خدا حافظ کاکا بس وان.

راننده گفت: خدا حافظ همتا جان.

همتا پیش مادرش رفت و گفت: مادر! مادر! امروز کاکا موتروان گفت: اگر مادر و پدرت با مسؤل کودستان صحبت کنند و بگویند که همتا خیلی علاقمند است که مثل خواهرش کودکستان برود؛ مسؤول کودکستان حتماً قبول می کند.

مادرش همتا را  بغل کرد و گفت: جان مادر، با وجود اینکه تو چهار ساله نشدی؛ اما من، تو و پدر جانت فردا کودکستان می رویم و با مسئول کودکستان صحبت می کنیم. نگران نباش.

همتا، مادرش را دوباره بغل کرد و گفت: تشکر مادرجان.

همتا، خیلی خوشحال شد و نزد پدرش رفت و گفت: پدر جان! مادر وعده داده که فردا کودکستان برویم. 

پدرش گفت: پس درست است حتماً می رویم.

همتا، چندین ساعت را بی صبرانه گذراند، هر دقیقه از مادرش می پرسید که ثنا چی وقت به خانه بر می گردد.

مادرش گفت: همتا جان کمی صبر کن، خواهرت بخیر می یاید. چرا اینقدر بی قراری؟

همتا گفت: مادر جان! من خبر های مهم دارم و می خواهم برایش بگویم که فردا من هم کودکستان می روم.

مادر گفت: دختر مقبولم، پس صبر کن. خواهرت می یاید.

چشم های همتا به عقربه ی ساعت خیره شده بودند تا اینکه بلاخره زمان گذشت و عقربه ساعت به خواست دل همتا چرخید. وقتی خواهرش از کودکستان به خانه رسید. همتا دیگر حوصله کرده نتوانست و تمام اتفاقات را برایش یک به یک قصه کرد و در آخر گفت: خواهر جان! از فردا به بعد من هم مثل تو کودکستان می روم.

ثنا با تعجب پرسید چگونه؟  چی وقت؟ مگر چی اتفاق افتاده است؟

همتا گفت: مادر و پدر فردا به کودکستان می روند و من را ثبت نام می کنند.

ثنا نزد مادرش رفت و گفت: مادر جان! همتا، راست می گوید؟ شما فردا او را در کودکستان ثبت نام می کنید؟ او نیز مثل من به مکتب می رود؟ مادرش گفت: بلی. همتا نیز کلان شده، باید به کودکستان برود و بلاخره به مکتب.

ثنا همتا را در آغوش گرفت و گفت: مبارک باشد خواهر جانم، دعا می کنم مسئول کودکستان تو را قبول کند؛ اما من چنین فکر نمی کنم. مادر همیشه می گوید کودکستان، کودکان چهار ساله را می گیرد و تو تا هنوز چهار ساله نشدی.

همتا خیلی ناراحت شد و ادامه داد:  امروز کاکا موتروان گفت اگر مادر و پدرم به کودکستان بروند و از آنها تقاضا کنند، مسئولین کودکستان می پذیرند.

ثنا گفت: پس تشویش نکن شاید قبولت کنند.

تمام شب، او را خواب نبرد و خیلی خوشحال و در عین حال هیجانی بود. او بی قرار بود که چی وقت صبح شود، از پشت کلکین به مهتاب و ستاره ها خیره شده بود، می خواست مهتاب و ستاره گان، آسمان را ترک کنند و بروند. او از ستاره ها و مهتاب تقاضا می کرد و می گفت: مهتاب جان و ستاره های خوبم لطفاً از اینجا بروید تا خورشید دوباره طلوع کند. مگر شما نمی خواهید، من کودکستان بروم؟

فراموش کردید، من فردا با مادر و پدرم کودکستان می روم؟

ستاره ها که بهترین دوستان همتا بودند؛ گفتند: نخیر ما فراموش نکرده ایم. برایش وعده دادند که امشب زودتر آسمان را ترک کنند.

همتا هیچ نخوابید تا اینکه مهتاب و ستاره ها، از آسمان رفتند و شب تاریک جایش را به روز روشنایی گذاشت و رفت. او بعد از چای صبح، با مادر و پدرش به کودکستان رفت. مادر و پدرش با مسؤول کودکستان صحبت کردند و همتا هم به اطراف کودکستان خیره خیره می نگریست و با خود می گفت از این به بعد من هم به اینجا می یایم و بازی می کنم.

در این هنگام بود که مادر و پدرش را دید و دوان دوان پیش شان رفت و گفت: من را قبول کردند؟

مادرش گفت: همتا جان مسئول کودکستان می گوید فعلاً نمیشود و سال آینده بخیر بیاید.

اشک های همتا مثل باران از گونه هایش پایین ریختند. اما هیچ چیز نگفت. سکوت کرد.

مادر و پدرش هم چند دقیقه چیزی نمی گفتند، تا اینکه پدرش پرسید: همتا جان نمی خواهی چیزی بگوی؟ باز هم لب های او نجنبید و مادرش او را بوسید و گفت: همتا جان ما نگران شدیم. چیزی بگو می خواهی به خانه برگردیم؟ پدرش او را بغل گرفت تا به خانه بروند ولی همتا خود را از بغل پدر رها کرد و گفت: بروید، او به زمین نشست و بسیار گریست و گفت: من از این جا نمی روم و همینجا می باشم.

مادر و پدرش او را بغل کردند و به خانه بردند، اما همتا هیچ نان نمی خورد و با هیچ کس سخن نمی گفت تا اینکه مادرش یک روز دوباره به کودکستان رفت و با مسئول کودکستان صحبت کرد و گفت: دخترم خیلی باهوش است، شما می توانید از او امتحان بگیرید.

مسئولین کودکستان بعد از اصرار زیاد پذیرفتند و همتا را دوباره خواستند و او را دیدند و ازاو چند سوال کردند و همتا همه سوالات شان را پاسخ داد.

مسئولین کودکستان او را قبول کردند و همتا، پدر و مادرش را بغل گرفت و تشکری کرد.

مادر و پدرش هم به بازار رفتند و برایش لوازم کودکستان مانند: بیک، کتاب، کتابچه، قلم، پنسل، پنسل های رنگه، قلم تراش و پنسل پاک خریدند و برایش آرزوی موفقیت کردند. همتا اکنون خیلی هیجانی است تا فردا صبح شود و او به کودکستان رفته با دوستانش بازی کند.

بیشتر از مجله درواز کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب