با کی بروم؟

سر زمین درواز با جعرافیای پهناور خویش دیار صعب العبور و مشقت آفرین برای ساکنان آن دیار است، سرزمین محروم از خدمات صحی، رفاه اجتماعی، فقیر و محروم از نیازهای انسانی در ابتدایی ترین شکل ممکن، اینجا نیز قرار بر این است روایت از ماجرای زندگی یکی از ساکنان آن دیار را که با عدم سلامت جسمانی در اوج نارسایی های زندگی مواجه می شود را به نقل بگیریم. مردی بنام قاسم و خانمی بنام مروه با یک پسر و دو دختر در یکی از قشلاق های شهرستان نسی درواز زندگی داشتند، خانم مروه، زنی از تبار شجاعت و دلیری بود که با نهایت تلاش در کنار خانواده زندگی به سر می برد، ولی هنگامی که به لحاظ جسمانی به ناسلامتی مواجه می شود زندگی به کامش زهر شده و تصمیم به درمان میگیرد در حالی که در آن دیار هیچ راه درمانی وجود ندارد مگر مرگ؛ تصمیم بر آن می شود تا به شهر آمده خود را درمان کند؛ ولی با کی؟ و با کدام امکانات؟ در نهایت با یکی از بستگان و عزیزان هم روستایی که به دلایلی قصد سفر به شهر را دارند هم سفر شده و خود را به درمانگاه میرساند. در این هنگام ما به عنوان اعضای خانواده به ارتباط شدیم و به عیادت رفتیم، وقتی همرایم سر سخن را باز کرد، گفت: مدتیست در پی معالجه برآمده ام؛ اما تصور میکنم کمبودی هایی است که توان معالجه را از ما گرفته و راه درمان را بروی ما بسته است، در این هنگام به ضرب المثل معروف فکر کردم که اسپ داشتم ولی دشت نبود و گاهی هم بود که دشت بود و اسپ نبود. مثل شعر معروف مولانا که می گوید:

کوزه بودش آب می نامد به دست

آب را چون یافت خود کوزه شکست

در وطن سرمایه محلی (گاو گوسفند) بود ولی درمانگاه نبود، آن گاه که به شهر آمده ام، در شهر درمانگاه است ولی سرمایه برای درمان وجود ندارد.

به ظاهر انسان بشاش و خوش طبع بنظر میرسید. اما؛ کارهای سخت و شاقه درواز و کمبود امکانات زنده گی، سبب پیری زود رس ایشان شده بود. او هم پس از سالها زندگی با مشقت به دهه 40 و 50 سن خود رسیده بود، حالا زندگی روی دیگر خودش را نمایان ساخته، درد و ناآرامی بدنش را فرا گرفته و در یک اقدام ناسنجیده و توسط نرس کم تجربه پیچکاری درست صورت نمیگرد و در نتیجه محل پیچکاری پندیده گی پیدا نموده ورم میکند. او هم این تغییر را چندان جدی نمیگیرد و به امید اینکه شاید آن قسمت بدنش دوباره بهبود بیابد، صبر پیشه میکند. متاسفانه چند سال از آن حادثه گذشته است، اما التیام و عافیتی در آن هویدا نمیگردد.

هنگامیکه چاره ای دیگری نمی بیند، از امکانات ناچیز خویش مثل گاو و مال را بفروش و غرض معالجه راهی قندز میشود. اما کسیکه همراهش است، بسبب اینکه قصد سفر به کابل را دارد، او را هم مجبور می کند که به کابل برود، در حالیکه موجودیت اقارب برای معالجه یک مریضی، یک عنصر مهم در جامعه افغانستان است، مخصوصاً که آن مریض اگر یک خانم باشد.

وقتی به کابل میرسد، آنگونه که تصورش بود، شهر و وضعیت درمان را خلاف تصورات خود میابد. چه در داخل وطن و چه در بیرون از مملکت کمتر کسی حاضر میشود که توجه کند و در قسمت معالجه اش هزینه مالی را متقبل شود. او حتی به آشنایانش هم تماس نمی گیرد، چون تصورش این بود که هر تماس او را ممکن طلب پول برای معالجه تلقی کنند. بدینگونه با وجود تمام ناسلامتی ها و درد طاقت فرسا، پیوسته میخواست آن را پنهان کند و خود را پر سلامت نشان دهد با وجود آنکه خود میدانیست سرنوشتی خوبی با این وضع در پیش ندارد.

همراهانش دوباره آماده برگشت به وطن (درواز) شده بودند و او صرف یکبار پیش داکتر رفته بود. معلوم نبود که آن رفتن نزد داکتر در شفاخانه های دولتی بوده یا خصوصی. در هر حال، وضعیت نامطلوب و نا امید کننده ای داشت. چون درد طاقت فرسایش، جسم و روح آن را ناآرام ساخته بود، به همین دلیل دلش میخواست که بماند و شاید نزد داکتر بهتر برود، اما وقتی به هزینه مالی و بیقراری شخص همراهش توجه میکرد، به نگرانی اش افزوده میشد، چون نه پول داشت و نه کسیکه همراهی اش کند. حالانکه همراهانش میگفتند که قبل از ترک کابل برای آخرین بار پیش داکتر برویم و ادویه کافی بگیریم، که بخیر میرویم بجانب درواز، البته طرف سرزمین وحشت برای کسانیکه در نا سلامتی جسمی به سر میبرند به خصوص برای خانم مروه، سرزمین مرگ نیز بود. به قول شاعر:

آن دریار ما یقین ملک سلیمان بوده است

صد دریغا سر زمین بند و زندان بوده است

هر کسی گوید وطن گهواره نازست حیف                                                                    

ملک ما ویرانه شهر خراسان بوده است

آن دیار ما که محروم است از جمع جمال

مرغ دل از درد مینالد پریشان بوده است

مردمان آن دیار و محنت روی زمین

زندگی بر دوش شان درد فراوان بوده است

ماجرای درد بی درمان مروه در سخن

درد آن مردم یقین در سینه پنهان بوده است

این قصه بیانگر جامعه ایست که همه درهم و برهم اند. از نرس گرفته تا سیستم صحی، کمبود دوا و از همه بدتر اهمیت ندادن به و ضعیت صحی یک مریض که گاهی حتی فرزندان از همکاری به آن امتناع می ورزند.

سیداکرم سیدی،

دانشجوی حل منازعه و مطالعات صلح در دانشگاه پنسلوانیای غربی

بیشتر از مجله درواز کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب