ادامه قصه های بی بی جانم

قسمت دوم

بچیم! روزها را به انتظار نان گندم می گذراندیم؛ وقتی همسایه نان گندم پخته می کرد، بویش از اطراف خانه اش حس می شد. مدت زمان زیاد گذشته بود که از نان گندم خبری نبود. یک روز که تازه صبح شده بود متوجه شدم سیمای فرزندم از خوشی موج می زند، من هم کنجکاو شدم و خود را نزدیک تر کردم: صبح بخیر فرزند زیبا مادر!

صبح بخیر مادر!

انتظار کشیدم تا دلیل مسرت اش را بدانم اما چیزی نگفت.

پرسیدم چی شده؟ خوشحال به نظر می رسی.

گفت: مادر، تا چند لحظه پیش همه در سری دسترخوان نشسته بودیم، تخم مرغ با نان گندم که تازه پخته کرده بودی را می خوردیم خیلی بامزه بود. من با اینکه به چشمانش نگاه می کردم در سکوت معلق مانده بودم که صدای دختر کوچکم بلند شد که گفت: وای چه خوابِ برادر! من هم تخم می خوردم.

پسرم گفت: نی. دختر چیغ می زد که بگو من هم بودم، همچنان ادامه داد: کاش همیشه در خواب می بودیم.

من تا هنوز معلق بودم، درد ناتوانی با تمام توانش بدنم را می فشرد، به چهره او خیره و حیران می نگرستم و نظاره گر بودم که چگونه آن سیمای خوب و خرم تبدیل به غم و اندوه شده است.  

یک روز پدرکلانت به جای دور سفر کرده بود و از قضاء در برگشت اندکی آرد باقلی آورده بود. از خوشی زیاد در لباس های خود نمی گنجیدیم، مخصوصاً چهره خرم و خندان بچه ها بر لذت نان باقلی چنان افزوده بود که نگو و نپرس. زمان زیادی گذشته بود که غذای مان تِپست بود و نان نخورده بودیم؛ به فرزندانم گفتم تنها شما گشنه نیستید، در طول تاریخ مردمان زیادی نان برای خوردن نداشتند. در مورد سه سال حبس مسلمانان می گفتم که در طول روز یک خرما می خوردند تا زنده بمانند و گه گاهی یک خرما را دو نیم می کردند. این مرا به یاد جنگ جهانی دوم می اندازد که در اقصاء و نقاط جهان از نان خبری نبود و مردم برای زنده ماندن تقلا می کردند.

بگذریم؛ در آن شب به یاد ماندنی می خواستم باقلیگین (نان باقلی) پخته کنم که به ناگاه خبر شدم؛ یکی از خویشاوندان ما، با تمام خانواده اش از شدت گرسنگی از جای خود بلند شده نمی توانند و همه در بستر افتاده اند. در همان لحظه به چهره پر از تبسم بچه هایم نگاه میکردم و حیران مانده بودم که چکار کنم؟ آنها چقدر خوشحال بودند که امشب نان باقلگین می خورند!

شب نزدیک بود، انتظار کشیدم تا تاریکی شب فرا برسد؛ صد دل را یک دل کردم و تصمیم گرفتم نان آن شب را تقسیم کنم؛ اما کفایت نمی کرد. من هم آرد باقلی را در یک دیگ بزرگ اَتالَه خوری آماده کردم و از باقلیگین منصرف شدم و به خانه آنها بردم. وقتی بوی اتاله به مشام شان رسید؛ چشم ها باز شدند و خون در رگها دوید و جانها به جنب و جوش آمدند. هر یکی دستی دراز میکردند: اتاله اتاله.

بعد از خوردن، همه جان دیگر گرفته بودند. سپس به گفت و سخن پرداختند، گویا معجزه مسیح ع رخ داده باشد و مرده ها زنده شده باشند. هر کدام شان دعاهای خیری می کردند که از شدت خوشحالی؛ فرزندانم و آرزوی باقلیگین خوردنشان را بِلکُل فراموش کرده بودم.

مادر کلانم سخنانش را همینگونه ادامه میداد، آه از آن روزگار، آن روزگارِ سخت. فرزندم، می دانی!  یک روز همسایه از یک شب خوب برایم قصه میکرد، شب بیاد ماندنی. شبی که حتی مدتها آرزو کردنش را هم فراموش کرده بودیم. او گفت: همسرم یک مقدار آرد گندم و گوشت از یک جایی آورده بود. از او خواستم چوب خشک بیاورد تا اینکه تندور دود نکند و مردم از آن باخبر نشوند. همسرم همین کار را انجام داد و من هم تا شام انتظار کشیدم تا اینکه آفتاب رفت و جایش را به مهتاب سپرد و همه جا را تاریکی فرا گرفت. نان را با شوق و ذوق در تندور پخته کردم، شوربا را همچنان خوشمزه آماده کرده بودم. تمام دروازه و کلکین را از قبل بسته کردم تا کسی خبر نشود و شب زیبای مان را خراب نکند. نمی دانم شروع کرده بودیم یا نی که تَک تَک دروازه شد؛ اما ما نادیده گرفتیم، گویا هیچ نشنیده بودیم؛ چون دلم می خواست آن شب سیر بخوابم. دلم نمی خواست کسی شریک نان مان شود؛ نانِ که بعد از ماه ها به دست آورده بودیم. این تَک تَک دروازه چند بار تکرار شد و ما همچنان دروازه را باز نکردیم و همسایه به بام بلند شد و در کلکین صدای تَک تَک کرد. باز هم توجه نکردیم؛ اما او هیچ منصرف نمی شد تا اینکه خودش از راه بام داخل آمد و شریک نان مان شد، نانی که بعد از ماه ها بدست آمده بود و من با چقدر خوشحالی پخته کرده بودم. و چقدر تلاش کردم تا کسی نبیند و نیاید و ما مجبور به تقسیم نان خویش نشویم.

آن روز های بد را سپری کردیم و زندگی مان روز به روز بهتر شد. در قریه مان مکتب جور شد، دختران اجازه خواندن یافتند و دغدغۀ همه درس و تعلیم؛ ساخت و ساز، کامیابی دنیا و آخرت شده بود. با گذشت زمان تلویزیون پیدا کردیم و با شهر وصل شدیم و با برنامه های تلویزیون مردم کم کم هوشیار شدند.

در چند سال اخیر، زندگی مردم بسیار تغیر کرد و هر روز رو به بهتر شدن بود. اما عمر این بهبودی فقط چند سال بود، گویا که خواب دیده ام و همه چیز در ظرف چند روز تغیر کرد و ولسوالی ما از ساحه کنترول دولت بیرون شد و دوباره همه چیز تغیر کرد، تلویزیون ها دوباره گم شدند؛ رادیوها جایش را گرفتند. و حالا ترسم از تکرار آن روز گار بد است که مبادا دوباره بر سر مردم بیاید هر چند که شاید من امروز باشم اما فردا نی.

مهوش عادلی

بیشتر از مجله درواز کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب