8 میزان 1404 ه.ش
مجله درواز یازدهمین دور برنامه کتابخوانی خویش را برگزار کرد. کتاب گورستان سر تپه نوشته ی رویین رهنوش که ظاهراً روایتگر آمیزه ای از زنده گی اجتماعی، تاریخی، فرهنگی و اقتصادی مردم اشکاشم، بدخشان است، که در این دور بیان و به واکاوی گرفته شد. مهوش عادلی با مرور این کتاب صحنه هایی از این کتاب را به شنونده گان نقل کرد.
یکی از شخصیت های روایت، گردشگر خارجی است که بزودی مؤفق به فهم و یادگیری زبان مردم محل میشود. البته او حین اینکه جوان است، بعد از برگشت به وطن خویش در انگلستان، در طی یکسال در این عرصه مؤفق میشود. او دوباره به این منطقه برمیگردد و بسبب اینکه زبان را تا اندازه ممکن یاد گرفته است، مشغول دریافت پاسخ سوالات خویش میشود که در سفر قبلی مواجه شده بود. شخصیت های مختلف در صحنه های متعدد، نقش کلیدی بازی کرده اند. اما رمان شخصیت کلیدی ندارد، بلکه بیانگر تاریخ، وضعیت اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی-دینی در قالب صحنه هاست.
با فهمیدن واقعات میان شخصیت های این رمان، بساده گی میتوان فهمید که طرف ها برای تضعیف جانب مقابل، بر عمل برچسپ زدن مخالف خود روی آورده و همچنان بدون درد سر رفع مسئولیت میکنند. این برچسپ ها روح پرسشگری جامعه را بشدت تضعیف میکند تا کسی جرأت طرح مسئولیت در مقابل حاکم محل را نکند. مزید برآن، همین حاکمان در نقش ولسوال و خطیب مسجد، یا رهبر محلی دیگر، بسبب جهت دهی و تشویق مردم به موهومات عامل بمیان آمدن نسل بیکار در جامعه میشوند. مثلاً در جایی، یک رهبر محلی از مردم میخواهد تا برای رسیدن به هدف شان و یا قبول دعاها در یک تنه درخت کوکه بُچُکند. بآنکه بر اساس منابع دینی، آگاهان مسئولیت بیشتر در قبال احوالات روزگار دارند، اما بصورت مداوم، عالمان دینی رهرو حاکمان می بودند که منجر به مشروعیت ظلم آنها میگردید. بدینگونه، حاکمان هم به انحصار قدرت محلی بشکل بی سابقه روآورده بودند.
در قسمتی از رمان میخوانیم که حین تعیین مرزها توسط روسیه تزاری و هند بریتانوی، که عبدالرحمن خان بر تخت کابل نشسته است، عملاً یک مردم و بصورت مشخص حتی خانواده ها تقسیم میشوند. پیره مرد، شخصیت دیگر این داستان است که قربانی سیاست نادرست تعیین مرزها میان این دو ابرقدرت زمان است و تمام اعضای خانواده اش آنطرف دریای پنج و خودش در خاک افغانستان فعلی تا اخیر عمر باقی میماند. مردمی که هرگز از جداگر ها ندانستند. بعد از این مرحله، که اکثر مردان بومی به دلیل اسماعیله بودن قتل عام می شوند، نسل بعد این منطقه، در زمین های خویش که به دست زمین داران تصاحب شدند نوکر حاکمان می شوند. یعنی کشت و کار میکنند ولی حاصل دسترنج مردم به حاکمان محلی غیر بومی می رسد. پیره مرد، بآنکه عملاً از خانواده جدا شده بود، اما هنوز هم برای نوشته هایش که همه در قالب نظم بودند؛ یک مخاطب داشت، و آن فقط امید بود، و امیدش هم یگانه شاگردش. از دید وسیعتر، پیره مرد، شمعی بود در تاریکی کامل. بنابرین در تاریکترین و دشوارترین شرایط یک جامعه، هنوز افرادی در دل جامعه برای روشنگری هستند.
در حادثه عروسی دختر کاسب با حاکم، که این دختر روزی همدرسی شاگرد پیره مرد بود و در طولانی مدت باهم اُنس میگیرند، دختر یعنی مال و دارایی معنی دارد و از او انسان زدایی تمام عیار صورت میگیرد. به زبان ساده، این جامعه به زن منحیث یک انسان نمی بیند، بلکه به دید جنس می بیند تا بعد از فروش، مفاد حصول شود. به همین ساده گی، آرزوهای یک دختر و یا زن در آب میروند و ناپدید میشوند، چون اهمیتی ندارند. در بُعد دیگر، همین مردم و بخصوص رهبران محلی همزمان همین زن را نماد نظم خانه و اجتماع تلقی میکنند. در میان این همه تناقض، عملکرد عروس در مقابل حاکم جابر به مردم جرأت میبخشد، هرچند دختر قربانی این راه میشود، ولیکن حاکم فریاد میزند که «اسپم را برد.» بدین ترتیب، حاکم قیمت دختر را از اسپ خودش هم تنزیل داد.
عجیب ترین صحنه برای مردم محل، چراغ دستی کوچک گردشگر خارجی است، بخاطریکه قبلاً چنین چیزی را هیچوقت ندیده بودند. متأسفانه هرگز به کنجکاوی خویش ادامه نداند تا در زنده گی شان تغییر بیاید. چون آنها فکر میکردند که از کتاب کسی آب و نان نمی خورد. اینگونه تعبیر از کتاب سبب شد که فرزندان همین دیار نوکر دیگران در زمین های خود باشند.
با خواندن این کتاب، شما به فهم بهتری از وضعیت واقعی مردم این دیار میرسید که همچون مشت نمونه خروار است که متاسفانه در سایر مناطق بهتر از این نبوده است.
