از مکتب تا خانه؛ همیشه راه 15 دقیقه ی را در نیم روز میرفتیم – قسمت سوم

مثل آن «چرا «که در میان همۀ نوجوانان، فقط من را پیدا میکرد تا برای مقبول ترین دختر مکتب که همه برایش نامه مینوشتند و گل و تحفه میفرستادند، حتی » لا» هم ننویسم.

نیمه دوم روز

پرسید: چی کار میکنی؟
گفتم: هیچ، نان چاشت میخورم. صبح مکتبم دیر شده بود، سیر نشده بودم. چندین کار خانگی هم دارم.

گفت: مواشی و حیوانات زیاد می چرند. سرِ زمین هم کسی نیست. حیف است زحمات به فنا بروند.