سرزمین آسورا

بهرام نخواست فرصت را از دست بدهد، گفت: بلی، من آماده ام و می خواهم یک بچه ثروتمند و قدرتمند شوم.
درخت با آرامی شاخه اش را به سوی بهرام دراز کرد و یک میوه طلایی در دستش گذاشت و گفت: این میوه را بخور و آرزویت را بگو؛ اما فراموش نکن

رقص نارنجی

نارنجی در حالیکه آواز می خواند و لَه لَه لَه میکرد، به صدایی بلند می¬گفت: طاها یک بچه دوست داشتنی است. همه با صدای بلند گفتند: طاها را دوست داریم. طاها خندید و چشمانش را بَست تا دوباره به خواب برود.