نیمه دوم روز

پرسید: چی کار میکنی؟
گفتم: هیچ، نان چاشت میخورم. صبح مکتبم دیر شده بود، سیر نشده بودم. چندین کار خانگی هم دارم.

گفت: مواشی و حیوانات زیاد می چرند. سرِ زمین هم کسی نیست. حیف است زحمات به فنا بروند.