از گذشتههای دور موسیقی و آواز در زندهگی مردمان درواز جاری بوده است. بعد از دهه شصت خورشیدی و حضور گروههای افراطی دینی و جهادی در کرانههای آمو (درواز افغانستان)، باب و بساط موسیقی محدود شد و دو تن از ترانهخوانان درواز به نام عزیزالله و فتحالله را نیز به جرم آوازخوانی کشتند. مومن قناعت مینویسد که از زمانهای دور پهلوانان درواز در هوای موسیقی «نیریز» کشتی میگرفتند. در مراسم بزکشی و «چاواندازی»، زنها با دایرههای کلان (دف) در بام خانه یا بالای سنگها میبرامدند، برای به وجد آوردن سواران چاواندازان به هوای «اسپکپران» دف میزدند. دو زن دایرهزن، ضرب و اوج موسیقی را افاده میکردند و زنهای دیگر مقام میگرداندند. همچنان در تولد پسر موسیقی مخصوصی مینواختند. موسیقی انواع گوناگون داشت. در مراسم عزاداری وابسته به سنوسال متوفا، زنان نوحهگری میکردند. نخست زنی با آواز بلند رباعی میخواند و زنان دیگر همچون کلمه مرتبط به خویش و تبار را تکرار میکردند؛ مانند داددری، داددری… (همان، صص ۱۲۲ و ۱۲۳). تا امروز این سنت میان دروازیان جاری است که در مراسم عزاداری زنان رباعیگویی و نوحهگری میکنند.
در جای دیگر کتاب یادداشت و برداشتها آمده است که بعد از تأسیس حکومت شاهان درواز، در همه ساحات ورارود، تمایل به موسیقی و خنیاگری و ترانه «موریگی» پیدا شد. میرمحمد مدرسه، استاد اکه شریف جوره، بزرگترین موریخوان و اساسگذار سبک موریخوانی بود که شعر جامی را با همین سبک ثبت کرده است:
ای فلک، بر من عجب نقش غریبی باختی
با مراد خویش بودم، نامردام ساختی
بعدها عبدالله نذیری، خنیاگر شهیر دیگر، در همین مقام شعر زیر را خواند:
ای صنم، سرمست شو، مخمور بودن خوب نیست
از رفیقان جفاکش، دور بودن خوب نیست
از حافظان مکتب موسیقی درواز محمدنظر و اسکندر بیک بیشتر به «شش مقام» میل داشتند و در بزمهای رسمی درواز تنها از نواهای مقام سرود میخواندند. از حافظان و مطربان این مکتب، بازیچه، پیر سدیر، سیدامیر بابی، نادرشاه، قاری نورالله نیازوف، عبدالرحمن یاروف و شمقار آدینهبیکوف مشهور بودهاند. از پیروان موسیقی درواز هنوز در سپهر موسیقی تاجیکی فارسی کسانی هستند، مانند اسماعیل و دولت از نبیرههای عبدالله نذیری، منورشاه از فرزندان سدیر، نذرالله و عزیزان دیگر که بزم جاویدانی را گرم نگه میدارند.
قناعت نقش دریا را در موسیقی پراهمیت میداند. تأثیر دریا در موسیقی و شعر که بارزترین نشانه تمدن انسان است، نهایت زیاد است. موجودیت همین دریا است که موسیقی ما هم شور و شرر دارد و هم درونمایه. این موسیقی در حالی که از عمق عصرها میخیزد، باز تازه و تر است. این موسیقی هم جنبه محلی و هم خصوصیت عمومی و ملی دارد و تمام فارسیزبانان موسیقی کوهستان را مثل موسیقی خودشان برابر قبول دارند. همان موریگی و مقام راغ را در همه قلمرو فارسیزبانان خوش میپذیرند. وقتی موسیقینواز تار را در بغل میگیرد، گوش تار را به گوش خود و دل تار را به روی دل خود میگذارد و به نواختن میآغازد. آن زمان نوای تار و صدای دل انسان یکی میشود و ضرب دل و ضرب تار با هم برابر میزنند (همان، صص ۲۲۹ و ۲۳۰).
تا اینجا به صورت اجمال و گذرا به کتاب یادداشتها و برداشتها پرداختیم. بدون شک نکات و مسایل فراوان دیگر نیز در اثر مزبور وجود دارد که پرداختن به همه آنها از حوصله یک مقاله خارج است.
مومن قناعت، در واقع یک نویسنده و متفکر واقعگرا است. همانطور که خودش در گفتوگو با مجیب مهرداد میگوید، شعر ما تاجیکان شعر واقعیت و زندهگی است؛ یعنی خود زندهگی است، و شعر ایران تخیلی و کمتر واقعی. در کتاب یادداشتها و برداشتها، که تحقیقمحور و واقعیتگرایانه است، روی نکات پراهمیت سخن گفته و نشان داده است که ایران شرقی و وراورد جیحون، یک تمدن غنی و پربار داشته و از گذشتههای دور با شعر، موسیقی، هنر، حکومتداری و آزادهگی آشنایی و همراهی داشتهاند. همانطور که اشاره میکند، شاه اسماعیل دروازی رویای ایجاد حکومت مستقل تاجیکان را در مقیاس بزرگتر داشت. همچنان شعر و موسیقی این حوزه بخشی از داشتهها و آفریدههای زبان فارسی است که متاسفانه تحقیق نشده و مهجور مانده است. یکی دیگر از حسنهای این اثر به باور من این است که روی ارزشها و افتخارات، عیمقاً پرداخته و دورافتاده بودن و صعبالعبور بودن درواز را به عنوان نقطه ضعف این جغرافیا معرفی نکرده یا به آن عنایتی نداشته است. در صورتی که صاحبنظر مرادی در یادداشتهای خود روی اینکه این منطقه دورافتاده است و مردم بیچارهای در آن زندگی کرده و میکنند، صحبت میکند. برجستهسازی این مساله، تا درجهای دیوار میکشد به روی مخاطب تا اینکه صلابت تاریخ و تمدن این منطقه را به درستی درک کند. مومن قناعت این مساله را بهتر درک کرده است که چگونه میباید تاریخ را نوشت و پیوند زد ارزشها و افتخارات دیروز با امروز، برای ساختن و آباد کردن فردا و فرداها. سخن را بیشتر از این طولانی نمیکنم و با یک شعر از نویسنده کتاب یادداشتها و برداشتها، این سطور را میبندم:
یک مرغ خوشپیام در این آشیان نماند
طفل خجستهپای در این آستان نماند
جمعی به دشت و خیل عزیزان به رشت رفت
در وادی بهشت به جز پاسبان نماند
دانای وخش هیچ نداند ز حال ما
وخشور در تسلط این خاکدان نماند
آیین راستی، که از این خاک رسته است
ما کج خرامیدیم و ره راستان نماند
گرداب خون در دل ما دور میزند
ما غرق کاسهایم چو بحر دمان نماند
هرشب دعایی می برم تا وادی طلب
در رهگذر بال دلم آسمان نماند
منبع: مقاله هشت صبح تحت عنوان تاریخ و ادبیات درواز در کتاب «یادداشت ها و برداشت ها» اثر مومن قناعت
https://8am.media/history-and-literature-of-darvaz-in-the-book-notes-and-impressions-by-momen-qanat/
