رحیم حسین حسینی

زنده گی نامه در دسترس نیست.


عطر دانش

عزیزان یاد ما را در دل و در دیده بگذارید

هوای عطر گلزارم ز نابودی بقا دارید

نفس هایم هوای پر ز باران زمستانی

دو دستم را ز سرمای زمستانی نگهدارید

خدا داند که سودای جوانی نوحه ها دارد

بقای عطر دانش را به دنبالم نگهدارید

کی میداند بقای خود که نا فرمان آن باشد

به این گرداب نا پیدا زمین را در بقا دارید

قلم داند و سودایش ز لطف خویش می­نالد

بگوید درد جان ها را چه سودای به سر دارید

برفت از کف بهارانم هویدا گشت می­دانم

به قدر آن چه نا پیداست بر دامان بگذارید

حسینی ناتوان، از انتقال آنچه در عدم دارید

ولی فخر مدامی را به سوی من بی اندازید

چرا چیزی نمی گویید؟

به تکرار جنایت‌ها چرا چیزی نمی‌گویید؟

به پرپر گشتن گل‌ها چرا چیزی نمی‌گویید؟

ز بس درد کشیدیم ما به وحشت­گاه این گردون

اگر قصدت فنای ما چرا چیزی نمی‌گویید؟

ز کوثر تا به دانشگاه کابل بس نبود بر ما

به‌روز ظلمت و غوغا چرا چیزی نمی‌گویید؟

به نامردی مرا کشتن چرا اندر سکوتم من

به این ویرانی و سودا چرا چیزی نمی‌گویید؟

سیاوش از تبار علم و عرفان در دیار جهل

بدین جهل و بر این غوغا چرا چیزی نمی‌گویید؟

به بعد رفتن یما از دور میز آزادی

چرا با رفتن ازاینجا چرا چیزی نمی‌گویید؟

حسینی از چه رسوای به ملک عشق و عرفانت

چرا خاموشی بر دل‌ها چرا چیزی نمی‌گویید؟

بیشتر از مجله درواز کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب