شبی زمستانی بود، مادری برای بچه اش قصه می گفت تا زودتر چشم های زیبایش به خواب برود؛ اما آن شب بچه اش بی قرار بود تا حرف بیشتر بشنود تا اینکه مادرش به قصه گفتن آغاز کرد.
بود نبود در جای دور یک بچه بود که طاها نام داشت. بچهای زیباتر از ماه. او در شهر زندگی می کرد، شهر! زیبا و دیدنی بود. مردمی زیاد در آنجا سکونت می کردند و از زندگی و داشته های خود لذت می بردند و از آن جا به نیکی یاد می کردند.
اما طاها ناراحت بود؛ چون شب های که به خواب نمی رفت مادر و پدرش او را از آمدن چارتمبون به خانه می ترساندند، طاها خیلی ناراحت می شد و با ترس به خواب می رفت؛ چون نمی خواست قلمه چارتمبون شود.
او روز ها در فکر بود که چگونه از شر این چارتمبون نجات بیابد با خود می اندیشید و می گفت این چارتمبون حیوان است؟ انسان است؟ بلاخره چه است؟ که مرا می خورد؛ اما هر چه است باید بمرد تا نتواند مرا بخورد، یگان روز با دوست و هم صحبت خود که ماما عبدل بود مشور می کرد ولی راه برای نجات خود نمی یافتند.
یک روز به هم صحبت خود گفت: چطور این چارتمبون را از بین ببرم؟ یگان شب خواب به چشمانم نمی آید؛ اما برایم می گویند اگر خواب نکنی به چارتمون می گویم بیاید و تو را بخورد. خیلی نگران می شوم بلاخره ازشر این جانور باید خلاص بشوم.
ماما عبدل بعد از فکر زیاد گفت: خوب یک گپ در ذهنم می گردد. همرای مادرت گپ بزن و بگو چرا مرا لقمه چارتمبون می سازی؟
طاها گفت: راست می گوی ولی به نظرت مادرم می گوید که چرا این کار را می کنند.
ماما عبدل گفت: این امکان دارد خیراست یک بار بگو اگر نتیجه نداد باز یگان فکر دیگر می کنیم.
طاها گفت: درست است، تشکر می کنم. او رفت تا با مادرش صحبت کند و گفت: مادر چرا چارتمبون باید مرا بخورد؟ وقتی این را گفت مادرش گفت: طاها جانم چارتمبون آدم های خوب را نمی خورد. او به سراغ اطفالی می رود که خواب نمی کنند و شوخی بسیارمی کنند.
طاها گفت: اگر شوخی نکنم پس چه کنم؟ شب مره خواب نمی برد. من خسته می شوم.
مادرش گفت: درست است اما انسان به خواب ضرورت دارد و خداوند شب را برای استراحت آفریده تا بنده گانش بخوابند و راحت شوند. اما این جواب قابل قبول نبود. طاها باز به فکر افتاد، مدام با خود می اندیشید چگونه از شرش رها شوم تا مرا نخورد. او با دوستان خود مشوره کرد ولی جواب قابل قبول برایش ندادند.
یکی گفت: خوب، خواب کن ضرور نیست که مادرت را ناراحت کنی.
طاها گفت: می دانم چه می گوی؛ ولی سوال مرا نفهمیدید، گفتم خوابم نمی برد.
دومی گفت: پس روز خواب نکن تا اینکه شب خوابت ببرد، طاها گفت: روزهم خواب نمی کنم فقط نیمه های شب که به صبح مانده باشد خوابام می برد.
طاها متوجه شد که دوستانش این مشکل را کرده نمی توانند. پس با دل بی دل به ماما عبدلش زنگ زد تا از او دوباره بپرسد که چگونه مشکل را حل بکند. طاها همه چیز را با جزئیات به ماما عبدل توضیح داد و جواب مادرش را هم گفت و از سخنان دوستانش هم یاد کرد که درست درکش نکردند.
ماما عبدل گفت: نمی دانم. طاها جان ما و تو به چند روزی ضرورت داریم تا فکر کنیم و این مشکل را حل بسازیم.
طاها گفت: خی برای فعلن خدا نگهدار.
فکر او مشغول بود. راه های در ذهنش می گشت؛ اما مورد قبولش نبودند تا اینکه با خود گفت بیا یکبار از گوگل پرسان کنم. کمی خوشحال شد با خود گفت به چند سوال باید پاسخ پیدا کنم.
چارتمبون چی است یا کی است؟
در کجا زندگی می کند؟
غذای مورد علاقه اش چیست؟
تلیفون را گرفت و در گوگل نوشته کرد که چارتمبون چیست؟ اما گوگل هیچ چیز نیاورد. باز نوشته کرد در کجا زندگی می کند؛ ولی گوگل هیچ معلومات نیاورد. طاها افسرد شد واقعن این چی است و چرا گوگل نمی داند که چارتمبون چیست؟
طاها خسته بود و همچنان به راه حل فکر می کرد که ماما عبدل زنگ زد و گفت: چیزی یافتی؟
طاها گفت: نی ماما عبدل، از گوگل هم پرسیدم ولی گوگل هم هیچ پاسخ نداد. بگذریم تو چی کردی بلاخره جوینده یابنده است حتمن پیدایش می کنم.
ماما عبدل گفت: به این باور دارم که جوینده یابنده است بخاطریکه ما بعد از تلاش زیاد یافتیم که چارتمبون چیست؟
طاها خندید و گفت: یعنی چه؟ چطور پیدا کردی؟ چگونه از بین ببریماش؟
عبدل ماما خندید و گفت: دیشب با بی بیام قصه می کردم باز پرسیدم چارتمبون چه است؟ او برایم قصه کرد، ما حیوانات زیاد داشتیم و هر زمان که گوساله های ما از بین می رفتند برای اینکه گاو به ما شیر بدهد، پوست گوساله را از تنش جدا می کردیم و در داخل آن کاه پر می کردیم. با این ترفند گاو به ما شیر می داد. ما هم از شیر استفاده می کردیم.
وقتی بچه هایمان گریه می کردند ما آن گوساله دروغی را که چارتمبون نام گذاشته بودیم از دریچه خانه پایین می کردیم تا از آن بترسند و به خواب بروند.
در اینجا بود که بچهاش به خواب رفت و مادر را هم خواب برد و ادامه قصه ماند به شب دیگر.
اونا اونجه موندند و ما بیومدیم.
مهوش عادلی
22/7/1402
پیتسبرگ
