یک روز آقای زاغ! بعد از صرف صبحانه، عینک های زرد به رنگ موزه هایش را پوشید و از خانه برآمد، تا در زیر آفتاب ویتامین دی(D) بگیرد. وقتی چند قدم پیش رفت، با خانم طاووسِ زیبا روبرو شد و گفت: سلام خانم! چطور هستی؟
خانم طاووس گفت: خوب هستم. تو چطور هستی؟
آقای زاغ گفت: من هم خوب هستم.
قصهی آنها ادامه پیدا کرد و بعد از احوال پرسی، آنها از بچه های شان تعریف و توصیف کردند، در ادامه خانم طاووس به آقای زاغ گفت: بچهی من خیلی با ادب است، او همیشه به سخنان مادر و پدرش گوش می دهد، کمک کردن را دوست دارد و همیشه نانش را سروقت می خورد.
آقای زاغ گفت: نخیر بچه من از بچه تو کرده خوبتر است.
خانم طاووس گفت: اگر نمی خواهی قبول کنی پس نکن، برو از دیگران بپرس ببین چه می گویند.
آقای زاغ می خواست بچه اش مثل بچهی خانم طاووس حرف شنو باشد، به این دلیل او رفت تا از دیگران بپرسد. از قضا در اول با آقای روبا سر خورد و بعد از سلام و احترام؛ پرسید کدام یک از این ها خوب هستند؟ بچهی خانم طاووس و یا هم بچهی من؟
آقای روبا در جواب گفت: بچهی خانم طاووس خوب تر است؛ به دلیل اینکه او همیشه به دیگران سلام می دهد.
با وجودیکه آقای زاغ ناراحت شده بود، اما ناچار به راه خود ادامه داد تا اینکه خانم شیر از پیش آمد و از او هم پرسید.
خانم شیر گفت: بچه خانم طاووس بهتر است؛ چون همیشه به گپ های مادرش گوش می کند و با مادرجانش کمک می کند.
آقای زاغ بسیار خسته شد و از خود پرسید، چرا بچهی من پیش دیگران یک بچهی خوب نسیت؟ اما به راه خود ادامه داد تا اینکه با خانم زرافه رو برو شد و از او هم پرسید. خانم زرافه نیز همین جواب را داد. در راه با آقای موش سر خورد و سوال خود را مطرح کرد.
آقای موش گفت: بچهی خانم طاووس بهتر است؛ چون همیشه به دوست هایش کمک می کند.
آقای زاغ هر قدر بیشتر می پرسید، خسته گی اش افزونتر می شد، اما به راه خود ادامه می داد. او می خواست تمام دنیا را بگردد تا اینکه یک نفر پیدا شود و بگوید که بچهی او خوبتر از بچهی خانم طاووس است. او شب و روز را در سفر گذراند و از هر کی پیش می آمد، سوال خودرا می پرسید. آقای زاغ بلاخره به خانم پشک رسید و از او نیز سوال خود را پرسید.
خانم پشک هم در جواب گفت: بچهی طاووس با ادب تر است؛ چون او در وقت نان خوردن تا اینکه نان اش تمام نشود و از جای خود بلند نمی شود؛ بخاطریکه مادرش برایش گفته است که بلند شدن از سری نان کار نادرست است و او هم قبول کرده است. هرروز این کار را انجام می دهد. بلاخره آقای زاغ با دل بی دل به سراغ خانم اسپ رفت و حرف دل خود را برایش گفت تا چیزی خوبتری از او بشنود.
متاسفانه خانم اسپ هم گفت: بچهی طاووس در وقت نان کارتون نمی بیند. آقای زاغ دو پای داشت، دوی دیگه هم قرض کرد و پیش دوست قدیمی اش آقای خر رفت تا از زبان او در مورد بچه اش بشنود.
آقای خر هم در جواب گفت: متاسفم باید حقیقت را بگویم؛ بچهای طاووس هیچ وقت دروغ نمی گوید و این کار را دوست ندارد. آقای زاغ بسیار غمگین و افسرده شد و تصمیم گرفت که به خانه برگردد. بلاخره فهمید که بچهی او مثل بچهی خانم طاووس دوست داشتنی نیست.
آقای زاغ بسیار دلسرد شد. چرا کسی از من و خانوادهای من تعریف نمی کند؟ در این وقت آقای زاغ با خود گفت: باید چاره ای سنجید و این مشکل را حل کرد. وقتی به خانه رسید، بچه اش را خواست و به او گفت: بچیم! همیشه به حرف مادر و پدرت گوش کن و لباس هایت را کثیف نکن و بازیچه کسی را نگیر و بی دلیل گریه نکن، نان بخور و سر وقت خواب کن، با دوستان و مادرجانت کمک کن.
وقتی بچهی آقای زاغ به گفته های پدرش عمل کرد. او توانست دوستان زیاد پیدا کند، او مشهور شد و هرکس می گفت: دوست خوبم بچهای آقای زاغ است. این گونه آقای زاغ و بچه خوبش باهم با خوشحالی زنده گی می کردند. آقای زاغ بسیار خوشحال شد؛ چون بچهی او به یک بچهای دوست داشتنی تبدیل شد.
اونا اونجه موندند و ما بیومدیم.
مهوش عادلی
البانیا
2023/19/3
