طاها دوستان زیاد اما بهترین دوست او مادرش است؛ چون بیشتر اوقات با او می باشد و او را مومه جان صدا می کند ولی مومه جان طاها را دوست صدا می کند.
آنها اکثرا یکجا می باشند و طاها با مومه اش همیشه مشوره می کنند. مومه جان! من بیرون بروم؟ مومه اش هم می گوید: درست است برو! یا انجام بده! ولی زیاد در بیرون نباش؛ چون تو باید نوشته کنی، قصه بخوانی، کارتون ببینی، نان بخوری و خواب کنی.
طاها و مومه اش با هم قصه کرده به یکدیگر خود کمک می کنند. طاها هر چیز را که از مومه اش می خواهد او برایش می آورد. طاها و مومه جانش بعضی اوقات کتاب می خوانند و گاهی هم بازی می کنند آنها با یک دیگر وجابَرَکُون یا چشم پُتَکان می کنند؛ مومه اش با دست های خود چشم هایش را می بندد و طاها پنهان می شود. بعد از چند دقیقه مومه جان شروع به پیدا کردن طاها می کند و می گوید:
طاها! کجاستی؟
طاها! کجاستی؟
من تو را پیدا می کنم و بلاخره همه جا را می بیند تا اینکه طاها را در پشت پرده و یا هم در داخل الماری پیدا می کند و بعد از آن نوبت طاها می شود تا چشم هایش را ببندد، طاها نیز این کار را انجام می دهد و مومه اش پنهان می شود و او نیز مومه جانش را پیدا می کند و بار بار این کار را انجام می دهند. آنها بازی های دیگرِ هم انجام می دهند؛ مثلا: چَلَک چَلَک خاکی، قصه خواندن، رقص کردن و دویدن. طاها می دود و می گوید: مومه جان! تو نمی توانی مرا گیر کنی! مومه اش هم می گوید: تو را گیر می کنم. می دَوَد تا اینکه او را گیر کند. آنها بسیار یکدیگر خود را دوست دارند.
آنها هر وقتی خسته می شوند کتاب می خوانند و معمولا مومه اش کتاب می خواند و طاها گوش می کند؛ به این دلیل طاها دوست دارد، قصه بشنود و همچنان او از پدر خود می خواهد تا همرای او بنشیند و به قصه های مومه جان گوش کند؛ بخاطری که او می خواهد که قصه گفتن را یاد بگیرد. پدر هم به آنها می پیوندد و به سخنان شان گوش می کند.
حالا طاها علاقه مند داستان خواندن است و قصه های را که از مومه یاد می گیرد به دوست های نو خود؛ هومن، اسرا، صوفیه، مصطفی، محمد، هیلین، الطاف، و امید قصه می کند تا دوست هایش هم یاد بگیرند. فعلن؛ طاها کتاب می خواند، مومه و پدرش به او گوش می کنند. طاها زیاد قصه می شنید به این دلیل او قصه خواندن را یاد گرفته است.
داستان های که مومه اش به او می خواند، بسیار جالب استند و طاها هم از این کار مومه اش خوشحال است و می گوید: تشکر مومه جان! من تو را دوست دارم. او حالا از مومه اش می خواهد تا او را در نوشتن و خواندن کمک کند و مومه اش هم قبول کرده است.
اونا اونجه موندند و ما بیومدیم.
مهوش عادلی
25/3/2023
البانیا
