طاها و رعنا بچه های کوچک بودند که در زمان های قدیم در یک قریه کوچک زندگی می کردند. آنها با هم دوست بودند. طاها هر صبح از خواب بلند می شد، دست و روی خود را می شست و به مادر و پدرش سلام می داد و می گفت: صبح بخیر! با پدر جان و مادر جانش چای صبح می خورد. او می خواست زود زود بزرگ شود. رعنا نیز همین کار را انجام می داد؛ اما با یک تفاوت که رعنا چای صبح دلش نمی شد و نمی خورد.
طاها به مادرش می گفت: مادر! من دوست دارم، فله شیر بنوشم؛چون فله همیشه نمی بود، ولی هر صبح یک گیلاس شیر می نوشید. اما وقتی که مادر رعنا برایش شیر می آورد، رعنا نمی نوشید و می گفت: مادر! من دلم نان نمی شود. اگر نان هم می خورد بسیار کم و ناچیز بود. مادرش می گفت: بچیم! رعنای مقبولم! چرا نان نمی خوری؟ رعنا با این کارهم به خود صدمه می زد و هم مادرش را آزرده می ساخت.
مادر طاها بسیار خوشحال بود از اینکه بچه اش نان می خورد و زود زود کلان می شد. او می توانست بزرگ شده به مکتب برود و درس بخواند و معلم و یا هم یک آدم بزرگ و خوب شود؛ اما مادر رعنا بسیار خسته بود و می گفت: چرا رعنا لاغر مانده و کلان نمی شود؟
طاها کلان شده بود و می توانست مکتب برود، اما رعنا در مکتب شامل شده نتوانست؛ چون خوردترک مانده بود و خودش حیران مانده بود که چرا مکتب نباید برود، به سراغ مادرش رفت و از او پرسید: چرا من مکتب نروم؟ مادرش گفت: دختر مقبولم! اگر تو هم نان می خوردی؟ امروز مثل طاها به مکتب می رفتی. بعد از آن رعنا پیش خود فکر کرد و گفت: مادر چطور کنم؟ دلم نان نمی شود. مادرش نگران شد و او را پیش داکتر برد. زمانی که آنها پیش داکتر رفتند، داکتر بعد از انجام معاینات، به رعنا گفت: رعناگک قشنگم! تو زمانی که کودک بودی حتمن زیاد کارتون تماشا میکردی و یا هم در تلیفون گیم می زدی. به همین دلیل تو مصروف شدی و نان نخوردی و فعلن نسبت به طاها خوردترک مانده ای. حالا من این دوا ها را برایت نوشته می کنم و مادر جانت آنها را می خرد و تو باید دوایت را سر وقت بخوری و ها گپ مهم دیگر اینکه، تا زمانیکه تو نان نخوری صحت یاب نمی شوی.
رعنا که از شخصیت داکتر خوشش آمده بود، با چشمان کوچک آبی اش لُق لُق به چشمان داکتر نگاه میکرد و با دقت به حرف های داکتر گوش می داد. نظم و پاکی معاینه خانه و کمک کردن او به دیگران برای رعنا خوشایند بود و بعد از آن تصمیم گرفت که نان خورده صحت یاب شود تا بتواند مثل او یک داکتر خوب شود. بعد از آن که دوا هایش را خورد و صحت یاب شد. رعنا ازطاها بهترین دوستش یاد می کرد. او با نان خوردن خود توانست مثل طاها بزرگ شود. مادر رعنا بسیار خوشحال شد؛ چون رعنا یک دختر خوب و قوی شده بود.
بلاخره، رعنا کلان شد، او و دوستش طاها یک جا به مکتب می رفتند. آنها برای همیشه دوستان خوب شدند و به یکدیگر خود کمک می کردند و از آن به بعد؛ رعنا را همه مردم قریه، داکتر رعنا صدا می زدند. حالا داکتر رعنا بسیار خوشحال است و او در مکتب دوست های زیاد پیدا کرده است.
اونا اونجه مودند و ما بیومدیم.
مهوش عادلی
البانیا
2023/3/25
