انسانیت تا هنوز هم نمرده

آهو همرای پسر خود در جنگل زندگی می کرد. آنها هر روز برای پیدا کردن غذا تا بلند ترین قله کوه ها می رفتند. یک روز هنگامی که آهو همرای پسرش از خانه بیرون شدند، به دنبال علف و تهیه غذا سر به کوه و بیابان زدند.

آهو از دور یک ساحه پر از سبزه را دید، هردو دوان دوان به آن سبزه های زیرکوه رفتند. شب گذشت و باران خیلی زیاد باریده بود. بچه ی آهو از مادرش کمی دورتر رفت که ناگهان یک سنگ کلان در بالای آهو افتاد و بجز سرش؛ تمام بدنش زیر سنگ شد. آهو یک ناله جان سوز کشید و بی هوش شد. بچه آهو صدای مادرش را شنید زود بر گشت، وقتی رسید مادرش را در زیرسنگ بی هوش دید، ناله و فریاد کشید و شروع به گریه کرد‌. این سو و آن سو رفت و گریه کرد، به اطراف مادرش می گشت. سر مادرش را تکان می داد؛ اما بیدار نمی شد، سر و صورت مادرش را می بوسید و اشک می ریخت.

به اطراف سنگ نگاه کرد، می خواست سنگ را دور کند؛ اما نتوانست و برگشت، نزدیک مادرش رفت و موهای مادرش را نوازش می داد و گریه می کرد. دوباره بلند می شد تا سنگ را دور بیندازد؛ اما هر چه کوشش می کرد نمی توانست سنگ را از روی مادرش دور کند. خسته و ناراحت در پیش چشمان مادرش دراز می کشید و او را بغل می گرفت.  کمی در کنار مادرش استراحت می کرد، بلند می شد و سر مادرش را تکان می داد؛ اما بازهم بیدار نمی شد. می‌ رفت به جان سنگ اما هر چه زحمت می کشید بی فایده بود؛ چون توان یک طرفه کردن سنگ را نداشت. اطراف کوه را هر چه می گشت هیچ کسی نبود که کمکش کند. نا امید شد و دوباره آمد و در پهلوی مادرش خواب شد. مادرش را بوسید و بغل کرد تا خوابش ببرد.

 بچه آهو را از خسته گی و ناراحتی زیاد در کنار مادرش خوابش برد. در آن هنگام چند تا گرگ از آن کوه می گذشتند که چشم شان به آن دو آهو افتاد، که یک شان در زیری سنگی گیر کرده و بچه ای در کنارش خواب است. یک از آن گرگ ها گفت: عجب غذای خوب گیر آوردیم، بیاید تا دیر نشده آن ها را بخوریم.

در همین حرف ها بودند که آن بچه آهو بیدار شد. مادرش را تکان داد؛ اما هیچ نمی جنبید. چشم های او را باز می کرد، سرش را بلند می کرد اما آهو تکان نمی خورد. اهو بچه بسیار دلتنگ شد، دوباره بلند شد و در آن سنگ زور زد، تا آن سنگ را  از روی مادرش یک طرفه کند اما نمی توانست. بچه آهو یک آه از تهی قلبش کشید، در پهلوی سری مادر ش نشست و گریه را سر می کرد.  او نمی دانست چه کار کند، راه خانه را هم نمی دانست. 

آن گرگ ها که رفتار بچه آهو را دیدند خیلی متأثر شدند، اما یکی شان می گفت: آنها را باید بخوریم، چنین غذای آسان هیچ وقت پیدا کرده نمی توانیم. چند تا گرگ دیگه گفتند: نمی بینی آن آهو بچه چقدرغمگین و ناراحت است؟ مادرش در زیر سنگ گیر مانده است. او در اطراف مادرش گریه و ناله می کند. تو رحم نداری ما اگر از گرسنگی هم بمیریم نمی توانیم آن بچه آهو و مادرش را بخوریم و به هیچ کس هم اجازه نمی دهیم.

گرگ ها کمی نزدیک تر رفتند، وقتی بچه آهو گرگ ها را دید خیلی زیاد ترسید، با چشمان پر از اشک، گرگ ها را خیره خیره نگاه می کرد و از ترس هیچ تکان خورده نمی توانست. چند لحظه ی به گرگ ها خیره شد، زود مادرش را کنار گرفت و به او گفت: مادر بیدار شو! ببین گرگ ها آمدند تا ما را بخورند، مادر بیدار شو! لطفا بیدار شو! اما مادرش هیچ تکان نمی خورد. برمی گشت‌  گرگ ها را نگاه می کرد و مادرش را می جنباند. چندی کوشش کرد ولی مادرش بیدار نشد‌، در آخر گفت: مادر تو بیدار نشدی حالا من به پیش تو می آیم، با نا امیدی چشمان خود را بسته کرد و مادرش را بغل گرفت و خواب شد.

گرگ ها آن صحنه را نگاه می کردند، اشک از چشمان شان جاری شد. تمام شان تصمیم گرفتند به آهو کمک کنند. به پیش آهو رفتند، آهو بچه را از پیش مادرش گرفتند و در جای دور نشاندند، آن بچه آهو از ترس هیچ تکان خوردن نمی توانست. گرگ ها رفتند تا سنگ را یک طرفه کنند اما هر چه کوشش کردند، نتوانستند سنگ را یک طرفه کنند. یکی شان گفت ما نمی توانیم این سنگ را دور بندازیم بیاید از اینجا برویم اما چند تا گرگ دیگه گفتند: ما هرگز نمی توانیم آن بچه را در این حالت رها کنیم. یکی از گرگ ها گفت: ما به زور نمی توانیم سنگ را دور کنیم باید راهی حلی پیدا کنیم.  ما باید زیر سنگ را بکاویم تا بتوانیم سنگ را یک طرف کنیم.

گرگ ها زیر سنگ را عمیق کندند و با یک تکان ساده سنگ را از روی آهو دور کردند.  گرگ ها آهو را از زیر سنگ کشیدند و به یک تپه ی هموار بردند. در آن جا متوجه شدند که کمر و دو پای آهو شکسته اند. یکی از گرگ ها، طبیبی را بلد بود. آن گرگ ها مدت یک هفته از آن آهو و بچه اش مراقبت کردند. بعد از یک هفته آهو به هوش آمد. 

وقتی بلند شد گرگ ها را دید، از ترس به خود لرزید اما گرگ ها از دور آنها را تماشا می کردند و نزدیک نمی آمدند. بچه آهو مادرش را که زنده دید خیلی خوش حال شد مادرش را بغل گرفت و او را بوسید.

آن بچه از بس که خوش حال بود ترس را فراموش کرد و به پیش گرگ ها رفت، تمام گرگ ها را بغل گرفت. گرگ ها، حال آن دو را صحتمند دیدند و از آن جا رفتند. آهو و بچه اش آهسته آهسته به خانه شان برگشتند. در جریان راه، آهو به بچه اش گفت انسانیت تا هنوز هم نمرده!

حسین حسينی

۱۴۰۱/۸/۱۳

بیشتر از مجله درواز کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب