قصه هایی از درواز – 3 حمل 1403 – 01:19 صبح
استاد! من، من، من،… همه هردو دستهای شان را بلند میکردند تا استاد جلب توجه شود. ولی من فقط با یک دست، آن هم چپ. باورم نمی شد که دو دستی ها را نبیند و استاد با دست راست، انگشتش را مستقیم بیندازد به سوی من.
شهیر، تو بگو. از خوشحالی؛ حس میکردم لباس های که حتی برای برادر بزرگترم فراخ بودند، تنگ شده اند و در آنها جای نمی شوم.
استاد بعد از اینکه تعیین کرد چه کسی جواب معما را، بعنوان آخرین فعالیت صنفی بگوید، آخرین بسم الله را گفت و شروع کرد. من هم دستم را کشیدم پایین و انگشتم را بردم بالای خط کتاب تا معما را بهتر بفهمیم. ولی برعکس صدای استاد اصلا بیرون نیامد. «شهیر شهیر» دوستم با دستش تکانم میداد: سرته بلند کُ، استاذ کارت داره. سرم را که بلند کردم، با تمام وجود حس کردم خطای انجام داده ام. همه چشم در چشم شده بودند بسوی من.
استاد: شهیر فکرت در کجاست؟
هیچ جای استاذ.
استاد: پرسیدم، «تُ ره چه شده؟» منم گفتم هیچ. آخی دستت روی الاشه ات هست، چه شده؟ جور هستی؟
من: کمی خوبم استاذ.
هم صنفی شوخ که در صف عقب در بالای آن سنگ سیاه تعریفی اش نشسته بود، گفت: استاذ شهیر مود میکنه.
ولی رفیق صمیمی ام که آن طرف تر به سمت چپ صنف در بالای سنگ خودش نشسته و در درخت چنار، خودش را تکیه داده بود، گفت: استاذ، او شلخ دروغ میگه. شهیر دندانش درد میکنه.
حرفش تمام نشده بود که شوخ پرید، اوو، شلخ خودت… استاد هم مانع بچه ها شد: صنف از خود قانون دارد. به هم صنفی همیشه حاضر برای چوب آوردن گفت: اگر این دفعه یک نفر بی نظمی کرد، از آن درختی ارغوان که لب دریا است… استاد آدرسی دقیقِ داد، شاید برای اینکه همه بفهمند، سرپیچی از قانون نه تنها خوب نیست بلکه جزا هم دارد.
امیر دستش را بلند کرد، گفت استاذ بُرم آب بُخُرَم؟
استاد گفت برو.
شوخ، از همان صف عقبی، بطور نیشخندوار گفت او شلخ، برای منم آب بیاری.
امیر هم دور خورد و آنگونه که همه انتظار داشتند، باید جواب دندان شکنی برایش میداد. در جوابش گفت: شلخ خودت. نمی یارم برت.
هم صنفی همیشه حاضر که در همان صف اول و نزدیک استاد بود، گفت: من خو شلخ نگفتمت. برای من بیاری. او هم جوابش داد و گفت برای تو میآورم.
استاد کتابش را از بالای تخته سیاه جدید که در دیوار سنگی نیمه ویرانه تکیه داده شده بود، گرفت و معما را ادامه داد. و گفت: معما ازین قرار است که وقتی شما بزرگ بشوید، آدمهای با دولت و دارُمی خواهید بود و در آن زمان خانه های شما همیشه پر از مهمان میباشند: شما 130 مهمان دارید، از اینهمه، 90 مهمان مرد، 30 مهمان زن، و 10 مهمان دیگرتان کودکان میباشند. و شما فقط 90 قطعه نان گُرد دارید. آنها امشب مهمان شما هستند و باید گرسنه نخوابند.
استاد « گرسنه نخوابند» را گفته بود که زنگ رخصتی به صدا درآمد، و همۀ آن نظم ها از هم پاشیدند و صنف در لحظه متلاشی گردید. و من هم یکی از آن متلاشی کننده ها بودم.
ساکم را پشت کردم و همرای بچا، بجای اینکه از راه و زینه ها بریم پایین؛ از بالای دیوار پریدم به صحن حولی مکتب.
تا فردا، دیگر از آن سنگ های زیر پایمان خبری نبود و اهمیتی برایمان نداشتند. همین که گذشت، گذشت، الی لحظۀ که دوباره میآمدیم صنف.
یکی از استادها بگونه معمولی و همیشهگی به صدای بلندِ فریاد زد که همه در صف قرار بگیرند، هرکس در صف صنف خودش.
همینکه یکی یکی نظم میگرفتیم؛ جان دستش را بصورت ناگهانی در سرشانه ام گذاشت و فشار داد، گویا رمزِ بود و خبرم کرد که آمده است. او یک صنف از من پایین تر است ولی هم سن و سال هستیم. گفت، شهیر امروز بریم آببازی؟
من: در دریا؟
جان: آه دیگه.
سرمعلم نیز کلمه به کلمه حرف میچیند و میگفت، بعضی از آنها را میشنیدیم و همچنان صحبت مان نیز ادامه داشت.
رفیق صمیمی و شوخ شلخ نیز نمی دانم از کجا خودشان را به ما چسپاندند: کجا میریم؟
من: جان میگه بریم آب پنج (دریای پنج).
سرمعلم هم بسوی ما یک اشاره کرد، و میگفت: آدم خوب کسی هست که وقتی از مکتب به خانه میرسد، به پدر و مادر سلام میدهد، و در راه دزدی نمی کند، و درس میخواند.
شوخ شلخ: نی بچیش من و صمیم گشنه هستیم، بنظرم بریم زردآلوهای اکه جمعه خان، یا.. ولی رفیق صمیمی با خندهاش حرف شلخ را گرفت و گفت یا بریم چهارمغزای سرمعلم، و قهقه ی صدایش برآمد. همه خندیدیم و سرمعلم نیز راه را باز کرد و گفت دونفری بروید، و ما هم چهارنفری در نوبت خود بیرون شدیم.
سیدفاضل
عکس از : سیدواجد بهشتی
