درواز قلمروی است که یک طرف مرز ثابت و همیشهگی آن از حوض پاسبان (پاسون)، ده چُلدره شروع شده تا به سرِ وخیای بالا یا سر دریای خینگاب ادامه مییافته است. مرز دیگرش از منطقه امروزه شورآباد یا دشت جُم (دشت جَم) با فراگیری هر دو ساحل دریای پنج (یکجا با درواز فعلی افغانستان/خواهان) آغاز شده تا به یخستان سر ونج و ده تنگشیو مرز روشان طول میکشد. گاهی به ضرورت تاریخی قراتگین و حصار و کولاب و بدخشان بالا را تا واخان در بر میگرفت. گذشته از این، فرزندان آزادمنش و نامبردار این مرز و بوم بیرون از قلمرو آن در فرغانه و چاچ و سمرقند و دیگر مناطق ترکستان به قدرت رسیده، از منافع ملت خویش دفاع کردهاند (منظورم همین شخصیت قناعتشاه پروانهچی دروازی است که حاکم ترکستان و تاشکند بوده، تا سال ۱۸۶۲ در اینجا حکومت کرده است) (همان، ص ۲۸).
درواز سرزمین قوم آریاییان ایرانیتبار بوده، شهرها و کشورهای بعدی ایرانتباران از این نقطه اوج و از این بلندیها آغاز گرفتهاند. حکیم فردوسی که تاریخ زنده این قوم را نوشته است، در ابتدای «شاهنامه» به این معنا اشاره میکند: «سرِ تخت و بخش برامد ز کوه». بلندیهای همیشه نقطه آغاز و هم ایمنگاه تمدنها بودهاند. در طول سهصد سال (تا سال ۱۸۷۶) همه کشورهای ایرانیتبار در زیر سلطه ترک و مغول و دیگر بیگانهگان مانده، در شرایط سخت محدودیتهای فرهنگی، اخلاقی، دینی، زبانی و نژادی قرار داشتند؛ ولی مردم این سرزمین دولت مستقلی را به نام «شاهان درواز» اساس گذاشته، اصالت و اخلاق و فرهنگ خود را نگاه داشتند و هنگام ضرورت به اقوام ستمدیده خود دست یاری دراز کردند (همان، ص ۲۹).
از اینکه درباره تاریخ درواز قدیم مکتوبات و آثار دقیق در دسترس نیست، مومن قناعت در اثر خود اشاره میکند که چهار هزار سال پیش تاجیکان در این منطقه ناهموار در دو سوی دریای آمو زندهگی داشتهاند، اما با اطمینان نمیتوان گفت که دروازیها از کجا و چه وقت به این منطقه کوهستانی کوچ کردهاند. صاحبنظر مرادی میگوید، پس از سقوط دولت سامانی در سال ۹۹۹ میلادی در بخارا و هجوم اقوام ترک به این سرزمین، جمعی از اهالی ده بید سمرقند راه مهاجرت در پیش گرفتند و ترجیح دادند تا غرض تأمین امنیت خود به مناطق صعبالعبور کوهستانی چون درواز و مناطق بدخشان پناه بیاورند. این سرنوشت تاجیکان عناندار تاریخ و فرهنگ و مسندنشین زعامت دربارها است که در طول تاریخ مورد مخاصمت فرهنگستیزان دور و نزدیک بودهاند. در طول تاریخ غرض رهایی از سرکوبهای پیهم به کوهستانها عقب رفتند، از این رو مورخان بخشی از آنها را به نام «غرچه یا تاجیک کوهنشین» نیز یاد کردهاند.
نظر به یادداشتهای تاریخی مرادی، یکی از اقوام موجود در بیروت خود را دروازی مینامند و شجره خود را مربوط به اهالی درواز میدانند که شاید اجداد آنها براثر وقوع حادثهای به آن کشور عربی خاور میانه مهاجرت کردهاند که کمال جنبلاط و ولید جنبلاط از سیاستمداران شناخته شده لبنانی از این شمارند. به قول استاد شهرانی، سه قوم عمده حوالی کابل نظر به گفته عوام (محمدآغه، گبهار و جمالآغه) لوگر از نسل شاهان دروازند؛ اما صحت این روایتها تحقیق و تدقیق بیشتر میطلبد.
یادداشتهای مورخان حاکی از آن است که پس از حمله چنگیز بر خراسان و بدخشان، منطقه درواز در میان کوههای دستنیافتنی در جهت ایجاد دولت محلی خود تلاش کرد. پیش از سلسلهشاهان دروازی که در دوره خانواده میریاربیک خان در بدخشان به حاکمیت درواز پرداختهاند، سلسله دیگری به نام قلماقشاهان که قرغزالاصل و از تبار ترکاند، بر درواز حکومت میکردند. قلماقها پس از ورشکستهگی حکومت شیبانیهای ماوراءالنهر که در ترکستان حکومت میکردند، با میرزا نباتخان درگیر شدند و کاری نتوانستند و به کوهپایههای درواز و قراتگین آمدند. مدتی در آنجا حکومت کردند، اما براثر مظالم و جفاپیشهگی خود و براثر قیامهای مردم درواز به سوی ختن عقب زده شدند. پس از آن مردم درواز مجلس مشورتی را تشکیل داده و سه نفر از هوشیاران و اهل کیاست به نامهای شاه دریا خان، میر مبارکخان و میر هزاربیکخان را به نزد حاکم بلخ فرستادند و از ظلم و استبداد شاهان قلماقی و سرنگونی آنان توسط خودشان برایش پیام دادند و خواستند تا یک نفر از شهزادهگان بافرهنگ بلخی را به فرمانفرمایی درواز بفرستد (مرادی، ص ۱۳۸۷).
میرزا سبحانقلیخان حاکم بلخ به پاسخ تقاضای مردم درواز یکی از شهزادهگان خود به نام اسکندر بیک را با عدهای دیگر به حکومت درواز فرستاد و این شخص اساسگذار سلسلهشاهان محلی درواز در سدههای پسین شد. شاید این هم دلیلی بر منسوب بودن شاهان درواز به «اسکندر» باشد، اما نه اسکندر مقدونی، بلکه اسکندر بلخی. چون بیژنپور و قناعت سکندر مقدونی را در نظر میگیرند، ولی مرادی تصحیح میکند که سکندر بلخی است، نه مقدونی، از سلسله میرزا سبحانقلیخان. از این خانواده افرادی مثل شه درواز خان، شه سلطان محمود خان، شه ترک خان، شه محمداسماعیل خان، شه محمدابراهیم بیک و شه محمدسراج خان حکومت کردند و خانواده آنان سرانجام توسط امیر مظفر، پادشاه بخارا، از بساط حکومت برچیده شد. بعد از ۳۵۰ سال حکومت شاهان درواز تا ۱۸۷۶، شاهان حصار و کولاب که تابع امیران منغیت بخارا بودند، با لشکری بزرگ، شاه اسماعیل را شکست داده اسیر کردند. شاه در اسارت وفات کرده و با مرگ خود آرمان بنیاد یک دولت مستقل تاجیکان را به خاک برد.
مومن قناعت در اثر خود ذکر میکند که برای از بین رفتن حکومت شاهان درواز، سببهای زیادی وجود داشت. پیش از همه روند جهانی شدن سیاستهای منطقهای و برخورد آرمانهای ملی، اقتصادی و سیاسی بود؛ یعنی بقای این یا آن نظام در دست حکومت بخارا و شاهان درواز نبود، بلکه برنامه پشت پرده تقسیمات نو آسیای میانه و خراسان راهاندازی شد. محض یاری سلاح توسط حکومت روسیه، امیر بخارا توانست حکومت فیودالی-تیوکراتی بخارای شریف را ایجاد کند. بعدتر، روسیه و انگلیس خط سرحدی بخارا و افغانستان را مجرای دریای پنج انتخاب کردند. در سال ۱۸۸۳ در نتیجه عملیات افغانستان این برنامه روی کاغذ ماند. ۱۱ مارچ سال ۱۸۹۵ میان انگلیس و روسیه تبادل توافقنامه صورت گرفت و در آن همه نقطههای سرحد آینده نشان داده شد. اینگونه، دروازیان همریشه، همفرهنگ و همزبان به دو بخش تقسیم شدند که تا حال این تقسیمات پابرجا است و ما به تعبیری، شاهد وجود تراژیک درواز افغانستان و تاجیکستان هستیم.
